سرما / حجره / بخاری چوبی / کرسی و...

 

 شب‌ها هم توی اتاقش که همیشه‌یِ زمستان کرسی داشت، با چای و میوه و آجیل از مهمانانش / ما پذیرایی می‌کرد. می‌چپیدیم زیر کرسی و با هم بازی می‌کردیم وَ چه خاطره‌هایی...

 

هوا که سرد می‌شود، از ترس سوز سرما که مغز استخوان را نشانه نرود، می‌خزی کنج دفتر قدیمی‌ات که بخاری‌اش از اول مِهر مثل چی، راسخ و استوار می‌سوزد. یاد دفتر پدربزرگم می‌افتم. فرش‌فروش بود و پشت مغازه‌اش، حجره مانندی درست کرده بود که روی میزش، همیشه چرتکه‌ای چوبی بود و تقویم رومیزی و چند تا دفتر بزرگ که حساب‌های مردم را توی آنها می‌نوشت. زمستان‌ها گوشه‌ی حجره / دفتر "آقام" یک بخاری بزرگ چوبی بود که هر چند ساعت یک بار شکمش را پر می‌کرد با هیزم. هیزم را توی انبار نگه می‌داشت.

شب‌ها هم توی اتاقش که همیشه‌یِ زمستان کرسی داشت، با چای و میوه و آجیل از مهمانانش / ما پذیرایی می‌کرد. می‌چپیدیم زیر کرسی و با هم بازی می‌کردیم وَ چه خاطره‌هایی...

حالا اما، نه از بخاری چوبی خبری هست و نه از هیزم و نه کرسی. دیگر فرصتی / فضایی نیست که بازی‌ها و شوخ و شنگی‌های آن زمان را تکرار کنیم.

حالا همین‌طور تکیه می‌زنم به صندلی نه چندان راحتی که با هر حرکتی صدای قِژقِژش مجبورم می‌کند تلاش کنم تا بی‌حرکت بمانم، چه خیال بیهوده‌ای، بالاخره که تکان خواهم خورد، بالاخره که صدای قِژقِژ این صندلی زهوار در رفته بلند خواهد شد...

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ۱:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/٢٩
برچسب‌ها : داستانک ، روزنوشت