درد را زیسته‌ام...

 

هر صبح / از خواب که می‌پَرم / درد / در گوشه‌ای از خانه / مرا انتظار می‌کشد

 

از خواب که می‌پَرم

درد در گوشه‌ای از خانه

مرا انتظار می‌کشد

چه سرنوشت غریبی؛

من

سال‌هاست

که درد را زیسته‌ام

و به جای هر تن‌پوشی

درد را پوشیده‌ام

و در زمان تشنگی

هم‌چون شربتی گوارا

درد نوشیده‌ام

 

این درد بود

که به وقت عاشقی

بند بند روحم را

همچون مغز استخوانم

در بر گرفت

و من

با لبخندی عاریه‌ای

تازیانه‌های روزمرگی را

تاب آوردم

و برای معشوقه‌ی خیالی‌ام

نان‌خامه‌ای خریدم

و تاریخ فلسفه‌ی کاپلستون...

و پشت شیشه‌ی کافه فرانسه

اعلان تئاترها را

دید زدم

و انتخاب کردم

تا سه‌شنبه برسد

تا ما؛

من و معشوقه‌ی خیالی‌ام

به دیدن تئاتر بنشینیم

 

سه‌شنبه‌ها از پی هم آمدند

و او

هرگز

نه آمد

و نه خبری داد

که نخواهد آمد

 

لبخندِ ماسیده بر لبانم

دردِ رسوخ کرده در روحم

و نان‌خامه‌ای نیم‌خورده

صبحِ چهارشنبه را

چه تاریک می‌کرد...

 

چه سرنوشت غریبی!

روی تقویم دیواری خانه

سه‌شنبه‌ها را خط زده‌ام

و نان‌خامه‌ای را سال‌هاست که نخورده‌ام

و تاریخ فلسفه‌ی کاپلستون را

همراه با هیزم سال گذشته

در شومینه‌ی خانه ی لواسان

سوزانده‌ام

درد را اما

همچنان

همراه دارم

 

هر صبح

از خواب که می‌پَرم

درد

در گوشه‌ای از خانه

مرا انتظار می‌کشد

 

ر.ف / بعدازظهر بیستم بهمن 91

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ٥:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/٢٢
برچسب‌ها : شعر