رنج ماجرا

 

حالا دیگر چه فرق می‌کند

تو بیایی

یا من نیایم؟

آب‌ها از آسیاب افتاده

و حرارت عشق ما

به سردی گراییده

این عاشقی دیگر

رنگ خون ندارد

دلم

دیگر وقت باریدن برف

از برای دیدن رد پای پشت سرم

بی‌تاب نمی‌شود.

هنگام که پاییز بود

و من برای عاشقی مهیا می‌شدم

تو رفتی

و همه‌ی دنیای من

رفت

مرگ بهانه می‌خواست

که رفتنت

بهانه دستم داد

تمام عاشقی‌ها با تو

تمام دلخوشی‌ها را

به باد سپردم...

تو

همین تویی که تویِ قاب عکس روی میز کارم

هر روز

هر ساعت

هر لحظه

هر ثانیه

داری لبخند می زنی

باید بدانی!

من که خواهم مُرد

این عاشقی‌ها

فقط برای کاستن از رنج ماجرا بود

 

چهارشنبه 27 دی ماه 91 / فرودگاه مهرآباد / وقتِ بدرقه‌ی یک دوست

[لطفن در استفاده از مطالب، حقوق نویسنده را هم لحاظ کنید]

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ۳:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/۳٠
برچسب‌ها : شعر ، روزنوشت