خانم

سلام خانم!

می نویسم خانم و نمی نویسم عزیزم، یا نازنینم و همین طور مهربانم و الفاظ دیگری که یک روزی با آنها صدایتان می زدم. اینها برای روزگاری بود که بین من وشما انس و الفتی بود و نه حالا. بله تعجب نکنید، دیگر "تو" خطابتان نمی کنم و می گویم شما.

حالا که دارم این نامه را می نویسم ساعت از 2 نیمه شب گذشته و من مثل تما 53 شبی که از رفتنتان گذشته، خوابم نمی برد. در تمام این مدت روزی نبوده که بیش از 100 بار به شما زنگ نزده باشم و شما جوابم داده باشید. شما برایتان مهم نیست که در دل من چه آشوبی است. در تمام این 53 روز شرری که شما به جانم زده اید، همین طور می سوزاندم و من از سر ناچاری به گوشه ای می خزم و به حال خودم گریه می کنم.

خانم!

شما هیچ وقت نمی توانید بفهمید که در این روز و شب هایی که بعد از رفتنتان سعی کرده ام زنده بمانم، چه ها کشیده ام. شما نمی دانید که برای برگشتنتان چه ها که در ذهن نمی پروراندم. بله، نمی پروراندم. دیگر نمی پرورانم. دیگر مطئنم که بر نخواهید گشت.

خانم! خانم عزیز!

در این 53 روز گذشته هر لحظه یک خاطره از خاطرات خوشمان را، خاطراتی که هر دو در تولدشان سهیم بوده ایم را در ذهن مرور کرده ام و خود را در آن خلسه، در آن بی وزنیِ موقعِ به یاد آوردن یک خاطره رها کرده ام تا انگار کنم که شما هنوز پیش من هستید. همین حالا هم یک باره یاد آن روز برفی ای افتادم که در لواسان بودیم و برف می بارید. یادتان هست؟ بعد از نیم ساعت پیاده روی در آن کوچه باغ منتهی به خانه آن نویسنده پیر، شما ایستادید و عقب سرتان را نگاه کردید که دو رد پا به جا مانده بود و گفتید که عاشق نگاه کردن به رد پاهایی هستید که در برف یکه و تنها مانده باشند. من از آن روز، هر وقت که برف باریده ایستاده ام و عقب سرم را نگاه کرده ام تا از به یاد آوردن شادی شما نشئه شوم.

خانم!

من در این 53 روز به رستوران هایی رفته ام که با شما در آنجا غذا خورده ام، به سینماهایی که با هم در آنها فیلم دیده ایم، به سالن های نمایشی که در آنها تئاتر دیده ایم و به هر جایی که با شما بوده ام. من برای استشمام بوی شما به هر کجایی که بوده اید سرک کشیده ام. باورتان نمی شود، وقتی رو به روی تندیس مادر می ایستم... بگذریم.

خانم!

من تصمیمم را گرفته ام. اینها را هم برای دل خودم نوشتم تا یک بار دیگر لذت نامه نوشتن به شما را درک کرده باشم و الا تصمیمم را گرفته ام. شاید فردا صبح و شاید هم عصر که کامران برای دیدنم خواهد آمد، زنگ بزند که بیایند وجنازه ام را ببرند.

خانم! خانم!

دارم در برابر خودم مقاومت می کنم که یکبار دیگر به شما نگویم نازنین! ولی عیبی ندارد، بگذارید پیش خودم بشکنم. شکستن به خاطر شما لذت دارد.

عزیزم، نازنیم، تمام زندگی من!

خداحافظ...

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٢٢
برچسب‌ها : داستانک