رویای سپانلو

 

سال‌ها پیش در خارج از کشور کسی را دیده بودم که می‌شد رابطه‌ی عاطفی بین ما باشد، اما این اتفاق نیفتاد. چند سال بعد در شب‌شعری در همان کشور و در همان شهر، آخرِ برنامه به ما گل دادند و من شاخه‌ی گلم را پرت کردم طرف جمعیت و صاف رفت روی شانه‌ی او. بعدها یک شب خواب دیدم که گل به من می‌گفت من تصادفی نرفتم. اتفاقی بود که تو قدرش را ندانستی...

 

... من خواب می‌بینم که زنگ در خانه را می‌زنند، از بالکن نگاه می‌کنم. پشت در، توی کوچه بن‌بست، مسیح است. می‌گوید قیصر همراه با من آمده و سهم‌اش را می‌خواهد از استخوان‌های تو بگیرد. این گفته‌ی مسیح معروف است؛ «سهم قیصر را به قیصر بده، سهم خدا را به خدا». اکنون مسیح می‌گوید: «قیصر استخوان‌های تو را می‌خواهد» می‌روم در را باز می‌کنم. توی کوچه کسی نیست. یک نفر نامرئی، نفر چهارم، می‌گوید: «تو مرا نمی‌بینی. برای این‌که من مستند نیستم». این نفر چهارم کیست؟ لابد مرگ. پس من چه کسی را دیدم. فقط خواب می‌تواند این‌قدر بی‌منطق باشد. اما راوی شعر به خود می‌گوید: «هنوز استخوان‌هایم پوک نشده است». عقل با این جمله جور در نمی‌آید. اما زیبایی غریب و کشف‌نشده‌ای دارد. در هر شعر واقعی رازی هست. می‌توانم بگویم به کمک رویا شعر می‌نویسم. سال‌ها پیش در خارج از کشور کسی را دیده بودم که می‌شد رابطه‌ی عاطفی بین ما باشد، اما این اتفاق نیفتاد. چند سال بعد در شب‌شعری در همان کشور و در همان شهر، آخرِ برنامه به ما گل دادند و من شاخه‌ی گلم را پرت کردم طرف جمعیت و صاف رفت روی شانه‌ی او. بعدها یک شب خواب دیدم که گل به من می‌گفت من تصادفی نرفتم. اتفاقی بود که تو قدرش را ندانستی...

 

گفتگوی آزاده شمس با محمدعلی سپانلو، ماه‌نامه تجربه، شماره 17، آذر 1391

عکس از حمید جانی‌پور؛ نشر چشمه

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/۱٥