تهرانِ تعطیل و روزی که او اشک‌های مرا پاک خواهد کرد...

 

 

هوای تهران آلوده‌ست. نفس نمی‌شود کشید. تهران را تعطیل کرده‌اند. تهرانِ تعطیل لطفی ندارد. تهران یعنی شلوغی، یعنی ترافیک، یعنی دود، یعنی بوق، یعنی سرسام، یعنی... وقتی اینها نباشد تهران لطفی ندارد.

در این شرایط باید به داد "خود" رسید؛ باید تهرانِ آرام را، تهران تعطیل را ندید. باید خاطره‌ی تهران شلوغ را زنده نگه‌داشت. باید کتاب خواند و چای خورد و پرده‌ی پنجره را کنار نزد تا خلوتیِ خیابانِ خلوت توی ذوق نزند.

احتمالن بهترین راه همین است؛ خزیدن به یک گوشه‌ای و خواندن کتابی که شاید "روزی که او اشک‌های مرا پاک خواهد کرد" باشد. کتابی که کنزابورو اوئه نویسنده ژاپنی و برنده جایزه نوبل ادبیات نوشته. باید کتاب را چشید؛ مزمزه کرد. باید هیچ چیز نشنید و فقط خواند. لعنت به این وسوسه؛ وسوسه‌ی قدم زدن در تهران خلوت...

 

"پسر که پس از تجربه‌ی آن هفته دیگر بچه نبود همراه اکثر ساکنان دهکده به دیدن مادرش، کنار پل که درّه را به شاه‌راه اصلی بیرون وصل می‌کرد شتافت اما مادرش توجهی به او نکرد، همان‌طور که به دیگران هم که در آن‌جا در صف کج و معوجی منتظر ایستاده بودنداعتنایی نکرد، و فقط لَختی در سکوت بر فراز پل که کم مانده بود مایه‌ی مرگ او بشود، ایستاد، سرش را راست و افراشته گرفت و مانند بازِ شکاری با عمیق‌ترین کینه نسبت به دشمنان خود، نگاه‌هایی به درّه انداخت..."

 

عکس از مجموعه غبار در شهر، کار آذین حقیقی؛ جام‌جم آنلاین

 

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ۳:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/۱۳