فراموشی

 

نمی‌دانم این میل وافر به جمع کردن میوه‌ی کاج از کجا آمد! الان [شاید] صدها کاج که رنگ هر کدام و شکل هرکدام و حس هر کدام با دیگری متفاوت است در خانه دارم. بارها متهم به بی‌عقلی شدم به خاطر این تمایل عجیب!!!

 

لعنت به این فراموشی. من همیشه‌ی خدا از فراموشی ترسیده‌ام. از دیدن آدم‌ها و نشناختن‌شان، یا دیده شدن و شناخته نشدن.

فراموشی، وقتی دامن هنرمندی را می‌گیرد، یا روزنامه‌نگاری را که سال‌ها با تکیه بر قدرت ذهن‌اش و دانسته‌های‌اش چیزی نوشته؛ یعنی مرگ، یعنی پایان.

فراموشی، وقتی مثل هوا وارد مجاری تنفسی آدم می‌شود و آرام آرام، شبیه یک گاز، یک سم کُشنده توی بدن رسوخ می‌کند و ذهن را رو به زوال می‌راند؛ مرگ رویا را، مرگ خیال را، مرگ خاطرات را رقم می‌زند.

فراموشی، به طرز مشکوکی عشق را بی‌معنا می‌کند. بعد از فراموشی نمی‌شود مفهوم عشق را درک کرد. عشق مستلزم داشتن تخیلی قوی‌ست و قدرت مرور خاطرات. خاطراتی که با هر بار مرورشان، نشئه‌ای و خلسه‌ای لذیذ، سرار، وجود آدم را فرا می‌گیرد. وَ فراموشی، زوال تخیل است، زوال خاطرات.

لعنت به این فراموشی. من همیشه‌ی خدا از فراموشی ترسیده‌ام...

 

[عکس: چند روز پیش، محوطه‌ی حیاط یک امام‌زاده‌ی قدیمی، با دوستی نازنین]

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ۱:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۱٦
برچسب‌ها : روزنوشت ، عکس