آدم ها می آیند، می روند...

دیشب داشتم مطالب به جا مانده از ماه نامه دوست داشتنی "تجربه" را نگاه می کردم که دیدم مطلبی از خشایار دیهیمی را جا انداخته ام. مطلبی در خصوص نمایشنامه های چخوف و ایضا داستان هایش. بند آخر یادداشت، نقل قولی بود از خود آنتوان چخوف فقید. از آن نقل قول هایی که به اندازه یک ترم دانشگاهی حرف در خود دارند. به نوعی رویکرد و نگاه عمده و کلی چخوف به مقوله تئاتر را مطرح می کند. شما هم شریک:

"... در زندگی واقعی، آدم ها هر روز و هر ساعت به هم شلیک نمی کنند. خودشان را حلق آویز نمی کنند یا اظهار عشق نمی کنند. همه وقت و همه ساعت حرف های پر معنا و پر مغز نمی زنند. آدم ها بیشتر گرفتار خوردن، نوشیدن، و زدن حرف های احمقانه، پوچ و بیهوده هستند و اینها همان چیزهایی است که باید روی صحنه نمایش داده شوند. باید نمایشنامه هایی نوشت که در آنها آدم ها می آیند، می روند، راجع به هوا حرف می زنند و ورق بازی می کنند. زندگی باید همان طوری نشان داده شود که واقعا هست و آدم ها طوری که واقعا هستند، نه رفیع و متعالی و اغراق آمیز. آنچه در صحنه به نمایش در می آید باید هم پیچیده و هم ساده باشد، درست همان طوری که در زندگی هست. مردم غذایشان را می خورند، آری غذایشان را می خورند، و یا شادند و خوشبخت و راحت زندگی شان را می کنند یا زندگی شان فرو می پاشد و در هم می ریزد."

 


  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۱٧