ماجرای یک تصادف معمولی

فکرش را بکنید؛ نشستهاید توی ماشینتان و دارید با صد – صد و ده تا توی جاده میرانید که یکهو یکی بیمقدمه از پشت میکوبد به شما وَ شما و ماشینتان یک متری پرتاب میشوید رو به جلو.

توی آینه که نگاه میکنید زنی را میبینید که پشت فرمان یک پراید صفر سفید نشسته و با صورت برافروخته و چشمانی از حدقه بیرون زده دارد غُر میزند و با دست، طوری که معلوم است مخاطباش شمایید، بهتان اشاره میکند و چیزهایی میگوید که قطعن با لحن مهربانانه و دوستانه ادا نمیشوند.

چند دقیقه بعد ترافیک توی جاده بیداد میکند. آنهایی که از کنازتان عبور میکنند با بوق و اشاره دست، در واقع بد و بیراه نثارتان میکنند. زن به حرف هیچکس نمیرود. اصلن حرف کسی را قبول ندارد و مدام تکرار میکند که: «منتظر میشیم افسر بیاد! منتظر میشیم افسر بیاد!» و اینرا طوری میگوید که یعنی شما، که او از پشت بهتان کوبیده، مقصرید!

افسر میآید. نرسیده یک دسته برگهجریمه از جیباش بیرون میکشد و عقب پراید را برای نوشتن شماره پلاک ورانداز میکند و بیدرنگ و بیهیچ حرفِ پیش، مدارک طرفین را میخواهد.

زن شروع میکند به توضیح دادن و خیال میکند که اوضاع الان به شکل معناداری به نفع او تغییر خواهد کرد. اما تشخیص افسر هم چیزی غیر از تشخیص همهی دیگرانی که در صحنه حاضر و ناظر بودند نیست. حالا زن برافروختهتر شده. واقعیت این است که ماشین شما زیاد هم آسیب ندیده اما سماجت و پُرروگری زن بر آنتان داشته که هر طوری که هست حالاش را بگیرید.

افسر میگوید که زن باید خسارت شما را بپردازد. همین باعث عصبیتر شدن زن میشود و شروع میکند به نثار کردن چند فحش آب نکشیده به عالم و آدم، ایضن شما و افسر و همهی حضار!

هرچند خندهتان گرفته اما به زحمت مقاومت میکنید که نخندید و با حرکت دست به زن میفهمانید که از خیر همه چیز گذشتهاید، که یعنی بیا و برو و بیش از این ما را مورد عنایت قرار نده!

از افسر تشکر میکنید و راه میافتید. زن طوری ماشیناش را به حرکت در میآورد و از صحنه دور میشود که بوی لاستیکهاش همهجا را فرا میگیرد.

چند دقیقهای گذشته و شما دارید به آرامی توی جاده پیش میروید. جلوتر کمی ترافیک است. حدستان درست است؛ تصادف.

از کنار دو ماشینی که به شدت به هم برخورد کردهاند به آرامی میگذرید. پراید سفید از پشت به نیسان کوبیده و همهجا را خون فراگرفته. روی بلوار وسط جاده روی جنازهی زنی، پارچهای انداختهاند. روسریاش شبیه روسری زنی است که به شما زده بود...

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ٢:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۸
برچسب‌ها : روزنوشت ، داستانک