انقراض نسل دایناسورهایِ کتاب‌خوان

توی محله یا مدرسه، معمول بود که برای هر کسی صفتی یا لقبی در نظر گرفته شَود. معمولن القاب و صفات با تکیه بر یکی از ویژگی‌های بارز افراد انتخاب و بعد از چندین مرتبه تکرار، چنانچه با استقبال مواجه می‌شدند، حکم شناسنامه طرف را پیدا می‌کردند. مثلن هم محله‌ایی داشتیم که به "اسماعیل پیچ‌گوشتی" معروف بود. وجه تسمیه‌اش هم استفاده‌ی اسماعیل از پیچ‌گوشتی در دعواها و نزاع‌هایی بود که در آنها شرکت داشت و تقریبن تبدیل شده بود به یک ابزار تخصصی برای از پا درآوردن حریف!

در تمام مدت تحصیل و زندگی در محله‌مان هیچ‌وقت ملقب به لقبی یا متصف به صفتی نشدم که پایایی و مانایی داشته باشد. البته به غیر از یک دوره کوتاهِ 5 – 6 ماهه که صادق پسر محترم خانم، "آقای کتابی" را به عنوان لقبی برای من انتخاب کرد. در تمام آن 5 – 6 ماه به جز صادق، یکی – دو نفر دیگر بودند که به من "آقای کتابی" گفتند و بعد از آن دیگر نشنیدم که کسی به این نام صدایم کند. شاید به خاطر عدم ظرافت در انتخاب لقب یا بدیع و خلاقانه نبودن آن و شاید هم بی‌مزه بودن و فاقد بار سُخره‌آمیز لازم بود که بعدها دیگر از این عنوان استفاده نشد. هرچند یک بار در شورای اَلوات و لوده‌های محل! این بحث هم مطرح شده بود که لقب من، یعنی "آقای کتابی"، بیش از حدِ معمول مثبت است و در واقع تاییدی است بر وجهی از وجوه مثبت من!

آن وقت‌ها برای کتاب خواندن فرصت بیشتری داشتم. یادم نمی‌آید که به غیر از ساعات درس تربیت بدنی سراغ ورزش رفته باشم. به هیچ وجه اهلِ شیطنت و امور جاری آن دوره مثل دختربازی و فوتبال‌دستی و زمین خاکی و ... نبودم. به جای همه‌ی این‌ها سَرَم توی کتاب بود و مجله.

البته امروز جای خالی بعضی از "کودکی نکردن‌ها" و "تغافل از ویژگی‌های خاص دوره‌ی نوجوانی" را به شدت احساس می‌کنم اما پشیمان نیستم. دوره‌ای هم داشتیم با چند نفر مثل خودم. شاید 7 – 8 نفر که می‌نشستیم و از کتاب‌های خوانده شده حرف می‌زدیم و شعر می‌خواندیم و به هم کتاب می‌دادیم و از رویاهای دور حرف می‌زدیم.

اما انگار نسل ما بازمانده نسل کتاب‌خوان‌هایی بود که بیشتر از ما می‌خواندند و پاتوق داشتند و خواننده‌های حرفه‌ای بودند. حالا دیگر کتاب مهجورتر از پیش شده. توی تاکسی و مترو و اتوبوس، 17 – 18 ساله‌ها و حتا بیشترِ هم سن و سال‌های خودم، یک جفت هندزفری چپاند‌ه‌اند توی گوش‌شان و رپ و راک و چه می‌دانم از این جور چیزها گوش می‌کنند و وقتی ازشان درباره‌ی میزان مطالعه‌شان می‌پرسی، طوری نگاهت می‌کنند که یعنی "این دیگه کیه؟!"

در واقع ما دایناسورهای کتاب‌خوان در حال انقراضیم...

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ۱:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۳/۱٩