سیاه نامه‌تر از خود کسی نمی‌بینم!

 

در این نیمه شب ِماه خرداد، کمی از خواندن "فرانی و زویی" خسته شده‌ام. رفتم سراغ حافظ. وَ خُب؛ سیاه نامه‌تر از خود کسی نمی‌بینم!

خوشا دلی که مدام از پی نظر نرود / به هر درش که بخوانند بی‌خبر نرود

طمع در آن لب شیرین نکردنم اولی / ولی چگونه مگس از پی شکر نرود

سواد دیده غمدیده‌ام به اشک مشوی / که نقش خال توام هرگز از نظر نرود

ز من چو باد صبا بوی خود دریغ مدار / چرا که بی سر زلف توام به سر نرود

دلا مباش چنین هرزه گرد و هرجایی / که هیچ کار ز پیشت بدین هنر نرود

مکن به چشم حقارت نگاه در من مست / که آبروی شریعت بدین قدر نرود

من گدا هوس سروقامتی دارم / که دست در کمرش جز به سیم و زر نرود

تو کز مکارم اخلاق عالمی دگری / وفای عهد من از خاطرت به درنرود

سیاه نامه‌تر از خود کسی نمی‌بینم / چگونه چون قلمم دود دل به سر نرود

به تاج هدهدم از ره مبر که باز سفید / چو باشه در پی هر صید مختصر نرود

بیار باده و اول به دست حافظ ده / به شرط آن که ز مجلس سخن به درنرود

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ۱:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۳/۱٦