به پدرم شبیه شده‌ام

نمی‌دانم از کِی بود دقیقن، ولی خیلی نگذشته از وقتی که احساس کردم به پدرم شبیه شده‌ام ؛ یعنی شباهات‌مان انگار بیشتر شده.

قبل‌ترها، وقتی روح عصیان‌گری داشتم، وقتی برای جستجو و کشف جهان بیرون، می‌خواستم خانه را ترک کنم – و کردم – فکر می‌کردم باید از پدرم  - که به گونه‌ای نماد ارتجاع و بازگشت به گذشته و به ویژه به سنت بود - عبور کنم. خیال می‌کردم راه‌کار عملیِ کشف دنیای جدید و درک معانی جهان تازه، عبور از پدر و هم‌نسلان او باشد. احساس می‌کردم که دور شده‌ام از دنیای پدرم و آن روزها این دوری هر روز سرعت بیشتری به خود می‌گرفت.

یادم نمی‌رود شبی را که با رفقا به کنسرت داود فیاضی رفته بودیم. من که سن و سالم هم زیاد نبود کارگردانی کار را بر عهده داشتم. کار تا دیروقت به طول انجامید و وقتی به خانه رسیدم پدرم را دیدم که توی حیاط قدم می‌زد و از حرص و عصبانیت "پوف" می‌کرد و شاید اگر کارد هم می‌زدی خون‌اَش در نمی‌آمد. جای گفتن ندارد که بگو مگویی در گرفت و صدامان بالا رفت و مادر از پشت پنجره، مستاصل نظاره‌گر بود. انگار پدر گفته بود بیرون نیاید. آن شب برای اولین و آخرین بار با صدای بلند به پدرم گفتم: "دیکتاتور". صدای شکستن چیزی در درونش را شنیدم. حرفی نزد. تا نزدیک پله‌های بالکن رفت و مکثی کرد. برگشت و گفت: "این شب رو فراموش نکن".

هیچ وقت به این فکر نکردم که ساعت از دو نیمه شب گذشته بود و پدر علی‌القاعده می‌بایست نگرانم باشد، وَ بود. من فرق بین دیکتاتوری و نگرانی را نفهمیده بودم. من فرق بین اضطراب و خودکامگی را درک نکرده بودم.

حالا و امروز، وقتی به رفتار خودم نگاه می‌کنم، وقتی واکنش‌هام را در برابر اموری که ممکن است پدرم هم با آنها رو به رو شود زیر نظر م می‌گیرم، می‌بینم خیلی به پدر شبیه شده‌ام. او خیلی فرق نکرده؛ من دارم شبیه می‌شوم. انگار این خاصیت سی سالگی است ،که خودت را به پدر نزدیک‌تر ببینی.

 

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ۱:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۳/۱٥
برچسب‌ها : روزنوشت