روایتی نامعتبر درباره یک اتفاق محتمل!

این روزها بیش از هروقت دیگری به خودکُشی، به عنوان یک "امکان"، فکر می‌کنم. این "امکان" یک وجه دوست‌داشتنی دارد و آن این‌که از فکر کردن به موضوع مشمئز کننده‌ی "آینده" بی‌نیازم می‌کند!خب مطمئنن نیازی نیست تا بعد از انتخابِ "خودکشی" به عنوان یک راه، به چیزی غیر از نحوه‌ی اجرای آن فکر کنی!

دیروز فرصتی پیش آمد تا با چند نفر از دوستانِ نازنینم در این‌باره صحبت کنم و به این واقعیت پِی ببرم که در اندیشیدن به این اَمر ظاهرن مذموم تنها نیستم. تقریبن همه‌ی ما در آن جمع دوستانه، حداقل یک‌بار به خودکُشی فکر کرده بودیم و حتا در ذهن‌هامان برای اجرای آن، راه‌های مختلفی را هم در نظر گرفته بودیم. قبل از این فکر می‌کردم دچار بحران سی‌سالگی یا چیزی شبیه به این شده‌ام. البته فشارهای متداول زندگی و... هم سهم مهمی در فکر کردن به خودکشی داشته‌اند و بعضی وقت‌ها هم نوعی یأسِ شبیه به یأسِ فلسفی. اما حالا می‌بینم که انگار موضوع کمی اپیدمی شده؛ مرد و زن، متاهل و مجرد، بچه‌دار و بی‌بچه، پول‌دار و بی‌پول، باسواد و بی‌سواد، خلاصه هر کسی از هر طبقه‌ای با هر سطحی از دانش یا بضاعت فکری به این "امکان" فکر کرده و در ذهن، زوایای مختلف‌اش را هم مورد بررسی قرار داده.

روایت‌های متعددی از انواع خودکُشی هم وجود دارد. روایت‌هایی که گاهی مشمئز کننده، گاهی مضحک، گاهی دردآور، گاهی محقرانه، گاهی غیرقابلِ باور، گاهی شجاعانه و گاهی اقناع کننده‌اند.

روایتِ من از خودکُشی مُحتملم، شبیه داستان رومن گاری است. منتها دوست ندارم از اسلحه استفاده کنم، قطعن پاک کردنِ خونِ پاشیده شده روی در و دیوار، هم ناراحت کننده و زجرآور خواهد بود و هم تهوع‌آور! دوست دارم یادداشتی بنویسم و بعد از آن محتویات لیوانی که شامل یک نوشیدنیِ آغشته به سَم است را جرعه جرعه بنوشم و مرگ را درک کنم. یعنی ذره ذره احساس کنم که در حال تجربه "اَمرِ مُردن" هستم.

این روایت معلوم نیست که اعتباری داشته باشد یا نه. چون شخصیت اصلی آن هنوز زنده‌ست و اعتبار این روایت، به مرگ نویسنده وابسته است! لذا فعلن روایتی است نامعتبر از اتفاقی محتمل. اما اگر روزی این روایت به یک روایتِ معتبر بَدل شَوَد و من مُرده باشم، دوست دارم که راویانِ روایتِ مرگ من به شیرینی آن را نقل کنند، همان‌طور که من به شیرینیِ تمام از مرگ رومن گاری حرف می‌‌زنم یا از نحوه‌ی خودکُشیِ همینگویِ عزیز.

دوست دارم بگویند نوشیدنیِ مسموم را آرام آرام سر کشید و یادداشتی نوشت و همه چیز را تمام کرد؛ همین!

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ٧:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٥
برچسب‌ها : روزنوشت