به حرمتِ شرفِ مردانگی

یادم هست که 20 سال پیش و قبل‌تر از آن، زنِ شوهردار یا دخترِ عقد کرده و نامزد شده بین جماعت مردان حرمت داشتند. حتا الوات محل، وقتی زنی از این دست، از خیابانی، کوچه‌ای، جایی گذر می‌کرد سَر پایین می‌انداختند تا طرف بگذرد و برود. اگر یکی ناخواسته یا نادانسته متلکی می‌انداخت و حرفی می‌زد شماتت‌اش می‌کردند و گاهی شاید کار به زد و خورد هم می‌کشید.

رسم امروز اما عوض شده. دیروز توی میدان ونک حدود 40 دقیقه‌ای انتظار کشیدم تا بالاخره سوار تاکسی شدم. کنار من یک خانم جوان ایستاده بود که پسربچه‌ی 5 – 6 ساله‌ای همراه داشت. 10 دقیقه‌ای گذشت و دیدم که حداقل بیست ماشین – که اکثرن از این مدل بالاها بودند! – پیش پای خانم جوان ترمز کردند و با الفاظ رکیک و پیشنهادهای زننده موجبات سرخ و سفید شدنش را فراهم کردند. انصافن نه لباس بدی به تن کرده بود و نه رفتار ناشایستی داشت. برگشت و به من نگاهی کرد و به طرفم آمد. پرسید می‌تواند کنار من بایستد؟! گفت 20 دقیقه‌ای است که می‌خواهد سوار ماشین شود اما هر کسی از راه رسیده پیشنهادِ... ادامه داد پسرش هم از این شرایط به تنگ آمده. بغض گلویش را گرفت که آخر این چه وضعی است؟

به هرحال بعد از چند دقیقه‌ای سوار ماشین شدیم. مقصدمان یکی بود. ماشین که راه افتاد با خودم فکر کردم واقعن داریم به کجا می‌رویم؟ باید نعش این مردانگی را که حالا بوی تعفن آن همه‌جا را گرفته به دوش بکشیم و بلند داد بزنیم: "به حرمتِ شرفِ مردانگی!!!"

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۳
برچسب‌ها : روزنوشت