یک فیلم دو نیم دقیقه‌ای!

آقا یداله دوستِ پدرم بود.دوستِ دوست؛ عین دو تا برادر. طوری که ما آقا یداله را عمو صدا می‌زدیم و بچه‌های او هم بابای ما را.

زن‌اش که عینِ زن‌عمومان بود همیشه کلی قربان صدقه‌ی ما می‌رفت. اسم‌اش افسانه بود و عمو یداله را همیشه "آقا یدی" صدا می‌زد. عمو یدی هم هیچ وقت به جز "افسانه‌جان" به زن‌اش نمی‌گفت، یا لااقل ما نشنیده بودیم. بابای ما اما مامان را "رضا بزرگه" صدا می‌زد!

عمو یدی یکی از این دوربین‌های 8 میلی‌متری داشت و سه تا دختر که وسطیِ آنها تقریبن با من هم سن بود. من، هم دوربین عمو یدی و هم شیما، دختر وسطی او را خیلی دوست داشتم. یک بار برای سیزده به‌در رفته بودیم "کن". عمو یدی با دوربین‌اش از ما فیلم گرفت. بعد به قول خودش فیلم را داد "لاباراتوار" تا ظاهرش کنند. فیلم که آماده شد برای شام آمدند خانه‌ی ما. پارچه‌ی سفیدی را زدیم به دیوار و بابا که یک آپارت 8 میلی‌متری داشت آن را به راه کرد و ما برای 2 دقیقه و نیم خودمان را توی پرده‌ی سفید دیدیم. من از هیجان نفسم بند آمده بود.

یک روز بی‌صدا، یک‌هو و بدون این‌که کسی خبردار شود عمو یدی از محل رفت، با زن و بچه. دختر بزرگش با یک پسر، فراری شده بودند و عمو یدی از این بابت نمی‌توانست سرش را توی محل بلند کند.

من دیگر نه شیما و نه آن فیلم و نه دوربین عمو یدی را ندیدم. سال‌ها بعد و وقتی نوجوان بودم، یکی از آن دوربین‌ها را توی بساط یک دست فروش دیدم و برای خریدنش درنگ نکردم. این همان دوربین است.

کاش آن فیلم 2 و نیم دقیقه‌ای و شیما را یک‌بار دیگر می‌دیدم.

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ٧:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۱۸
برچسب‌ها : روزنوشت ، خاطره