پارک‌وی؛ پرده پنجم

پرده یکم: گاهی انتظار نداری از کسی که یک لقب دانشگاهی را به یدک می‌کشد و ژستی روشنفکرانه دارد و حرف‌های دگراندیشانه می‌زند رفتاری ببینی که عوام‌ترین افراد هم از آن دوری می‌کنند. اما خب! گاهی این طوریست و باید انتظار داشت! 

از جایی که چنین آدم‌هایی در آنجا هستند می‌زنم بیرون و همین طور پیاده تا پارک وی قدم می‌زنم. زیر پل شلوغ است. از این شب عید متنفرم؛ شلوغی و بوق و همهمه و وُول خوردن بی‌جهت آدم‌ها توی هم و ... 

دو نفر لباس حاجی فیروز به تن کرده‌اند و دارند تنبک می‌زنند و می‌رقصند و پول می گیرند از راننده‌هایی که سوار ماشین‌های آن‌چنانی هستند. هوا سرد شده، سوز عجیبی استخوان را می‌سوزاند! دست‌هام را به هم می‌سایم...

پرده دوم: گرسنه‌ام شده. همین حوالیِ پارک‌وی یک جای خوب هست که مرغ سوخاری درجه یک دارد و فضایی آرام. می‌خواهم وارد شوم، کارگر لباس قرمز می‌گوید که تعطیل است. یک جوری که دلش بسوزد می‌گویم: "بدجور گرسنه‌ام!!!". انگار دلش می‌سوزد. در را باز می‌کند.

پرده سوم: هنوز زیر پل پارک‌وی شلوغ است. با فندکِ قشنگِ تمام استیلم سیگارم را می‌گیرانم و جلوی دکه روزنامه‌فروشی شروع می‌کنم به چشم‌چرانی نشریات. قبل از همه "تجربه" را بر می‌دارم. استثنائا 6 هزار تومان می‌پردازم! با خودم فکر می‌کنم: "سیگارم گران‌قیمت نیست، ولی طعم خوبی دارد." فندک تمام استیلم را توی دستم نوازش می‌کنم.

پرده چهارم: از زیر پل پارک‌وی تا خودِ چهار راه ولی‌ عصر را یک‌بار با یکی از دوستان پیاده رفتیم. آن وقت‌ها جوان‌تر بودیم. اما حالا زانوی پای راستم اجازه نمی‌دهد تا سرکوچه بروم. یکی که خیلی آشناست، یعنی سال‌ها با هم دوست بودیم، پشت فرمان و توی ترافیک معطل است. نمی‌دانم متوجه من شده یا نه، من اما به روی خودم نمی آورم.

پرده پنجم: لعنت به این پُل. سه ساعت است که بی‌خود و بی‌جهت اطرافش پرسه می‌زنم!

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ۸:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٢۱
برچسب‌ها : روزنوشت