کتاب‌هایی که می‌خوانم (1)

... سالم بود و همیشه خاموش. خاموش بودنش غنیمت بود. یک راه فرار بود، یک امکان‌گریز؛ مثل رکاب زدن، دور شدن از دیگران، زمانی که در پیاده‌رو بودی یا توی تاکسی یا توی اتوبوس واحد. یک ابتکار بود با گوشی خاموش حرف زدن. خیلی به درد می‌خورد. می‌شد راحت توی خیابان با خودت حرف بزنی بدون آن که بهت بگویند دیوانه، مضطرب، روان‌پریش، معتاد. روزِ روشن توی خیابان راه می‌رفتم و با خودم حرف می‌زدم. بلند بلند مسائل را برای خودم تشریح می‌کردم. حتا از دست‌هام هم برای قانع کردن خودم استفاده می‌کردم. با دست می‌کشیدم، انگار که تخته سیاه رو به روم باشد. همان‌طوری که توی گوش آن مخاطب نفهم داد می‌کشیدم: «که آخه احمق، با تواَم، چی‌کار می‌کنی؟ خفه شو دیگه، بس کن بی‌غیرت عوضی! چی می‌خوای این‌جا؟»...

 

[مجموعه "خط فاصله" / هادی کی‌کاووسی / نشر چشمه / پاییز 1390]

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ۸:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۸
برچسب‌ها : کتاب