جای خالی

هیچ کس باور نمی کرد بعد از این همه سال این طور از هم جدا شویم. حتا ملیحه که همیشه ی خدا به دوام رابطه من و هنگامه مشکوک بود و تازه تازه داشت قبول می کرد که نحوه زندگی مشترک ما هم می تواند یک سبک زندگی باشد، وقتی خبر را شنید شوکه شد.

دوازده سال از اولین دیدارمان می گذشت و حالا در سالگرد دیدار اول، همه چیز تمام شده بود. تا همین دیروز که نه همین دیشب که رفتیم دربند و شام خوردیم هیچ مشکلی نبود. صبح هم مطابق معمول با هم خوش و بش کردیم و بعد رفتیم پیِ کارمان. اما نمی دانم چرا، حوالی ظهر بود یا شاید هم نزدیک به عصر که تلفنم زنگ خورد و عکس هنگامه روی صفحه ظاهر شد. با همان مهربانی و حرارتی که در این دوازده سال حفظش کرده بودیم با هم حرف زدیم و وقتی پرسیدم: "شامو چی کار کنیم؟"، بی درنگ گفت: "من نیستم". فکر کردم که قرار است برود خانه مادرش. گفتم: "پس منم شام نمی خورم، منتظر تا فردا ظهر"، گفت: "منتظر نباش بَر نمی گردم". و این را با چنان قاطعیتی گفت که نتوانستم حرفی بزنم. هفت مرداد بود. درست همان روزی که برای اولین بار همدیگر را دیدیم.

سه روزِ بعد کاغذی را که گذاشته بود روی میز کارم دیدم. در تمام این سه روز رغبت نکرده بودم وارد اتاق کارم شوم. نوشته بود که باید برود. در تمام این دوازده سال فراموش کرده بودم که در همان دیدار اول گفته بود که اهل یک جا ماندن نیست. اکران خصوصی فیلم دومم بود و ملیحه که می دانست در به در دنبال یک هم کلامم هنگامه را که تازه از همسرش جدا شده بود همراه خودش آورده بود تماشای فیلم، که البته بهانه ای بود برای آشنا کردنش با من.

شراره تازه رفته بود. اجازه نامه کتبی داده بودم تا آیدین را هم ببرد. رفتند سوئد که پسردایی اش در آنجا یک شیرینی فروشی بزرگ داشت و از اول هم چشمش به دنبال شراره بود. بردن آیدین به نفع خودش بود و مطمئن بودم که این طور خوشبخت تر خواهد شد. همه چیز از همان شب شروع شد و دوازده سال ادامه پیدا کرد.

وقت شام، ولع ام را در خوردن دید و گفت که او هم برای خوردن ولع دارد. زیرکانه گفتم: "اولین نقطه اشتراک"، خنده سردی کرد و گفت: "خیلی ها نقاط اشتراک زیادی با هم دارن... مهم اینه که قصد موندن داشته باشن، من هیچ وقت اهل یک جا موندن نیستم".

هیچ کس باور نمی کرد بعد از این همه سال این طور از هم جدا شویم؛ با یک یادداشت. نوشته بود که اهل یک جا ماندن نیست. نوشته بود که دوازده سال زمان زیادی بوده برای دوام آوردن در یک جا.

تلفن را برداشتم، باید به آیدین زنگ می زدم.

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ۸:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۱٥
برچسب‌ها :