حالا که مرده‌ام

برای کسی که نمی‌شناسمش نامه می‌نویسم. نامه می‌نویسم که بخواند، نمی‌خوانَد، همین‌طور نخوانده پرت می‌کند توی جوب [جوی؟!] آب و یک کشیده‌ی آب‌دار می‌خواباند زیر گوشم که گوشم یک‌دفعه از ضربِ کشیده‌اش زنگ می‌زند! نمی‌دانم، باید همین‌طور بگویم؟ از کشیده خوردن گوش آدم زنگ می‌خورد؟ چه فرقی می‌کند، مهم دردی است که کشیدم، درد جسم مهم نیست‌ها، مهم درد روح است...

چند وقت پیش دوباره دیدمش. داشت سوار ماشین یک غریبه می‌شد؛ حالا دیگر چه فرقی می‌کند، من که 23 روز است مُرده ام.

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ۱:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢۱
برچسب‌ها : روزنوشت