عمری که از ما گذشت...

دهه 80 نه به یک چشم بر هم زدن، اما خیلی زود گذشت. 10 سال خوبی و بدی، 10 سال زشتی و زیبایی، 10 سال فراز و نشیب، 10 سال خاطره تلخ و شیرین و البته نه این ده سال که همه دهه‌ها و قرن‌ها و اعصار به همین شکل بوده‌اند. مهم این است که با گذشت زمان ما بدانیم که کجای کاریم و کجا ایستاده‌ایم و چقدر پیشرفت کرده‌ایم و چقدر معرفت کسب کرده‌ایم.

دهه 80، دهه بلندپروازی بود برای من. دهه جوانی و تجربه، دهه آرزوهایی که خیلی هم آرزو نبودند. دهه هیجان و اشتیاقِ انجام کارهای بزرگ. من هم مثل خیلی از هم نسلانم خیال می‌کردم می‌شود جهان را تغییر داد، خیال می‌کردم توان آن را دارم که مبارزه کنم و همه را به آنچه که فکر می‌کردم حقیقت است دعوت کنم، حالا می‌بینم که اگر خیلی زرنگ باشم، خیلی شجاعت داشته باشم و بتوانم بجنگم، شاید بتوانم خودم را، آن هم نه خیلی زیاد که کم و کوچک، فقط خودم را اصلاح کنم. حالا می‌فهمم که این اقتضا سن بوده و خیلی هم بی راه نرفته‌ام...  بعضی وقت‌ها برای دل خوش کردن خودم هم که شده مثل پیرمردها بی‌تفاوت می‌گویم: این هم عمری بود که از ما گذشت.

دهه 80 دهه تجربه‌های متفاوت بود؛ در عرصه سیاست، در حوزه فرهنگ، در زمینه اقتصاد، در عالم هنر و چه چه! چه سوداها که در سر می‌پروراندم و چه‌ها که نشد... حالا در آستانه دهه‌ای نو، دهه‌ای که برای ورود به آن قدری تجربه به همراه دارم ایستاده‌ام...

***

عید 88 بود که نشستم و "صد سال تنهایی" گابریل گارسیا مارکز را خواندم. حدیث تنهایی و "یکی" و "بی کس" شدن آدم‌هایی که زمانی خانواده‌ای بودند. آنها که خوانده‌اند می‌دانند که داستان، به خوبی قصه تشکیل یک روستا و اسکان خانواده‌ها در آن و تبدیل شدن آرام آن به یک شهر را روایت می‌کند. از این شیواتر، شرح مصیبت از هم پاشیدن و گسست زنجیره خانواده و فراموش شدنِ در عین کنار هم بودن آدم‌ها در "صد سال تنهایی" است که روح را می‌آزارد. همیشه از این ترسیده‌ام که مبادا در کنار هم باشیم و همدیگر را فراموش کنیم. گاهی به اتکا یک باور – با درست یا غلط بودنش کاری ندارم – همدیگر را فراموش می‌کنیم و از هم چنان دور می‌شویم که گویی دو شهاب، دو نور یا دو تکه آتش از کنار هم گذشته‌اند. اگر به این نکته خوب بیندیشیم شاید به هم بیشتر نگاه کنیم و به هم بیشتر نزدیک شویم و قدر هم بیشتر بدانیم: زمان اندک است و دست نیافتنی. دوستی گفت: به دنبال معنایی هستم برای بودن، گفتم: تو خودت دنیای معانی هستی، بهتر خودت را ببین...

[.]

دید و بازدیدهای نوروزی هم تمام شدند و معدود افرادی هم که باقی مانده‌اند تا آخر فروردین با هم خوش و بش خواهند و کرد و عید مبارکی خواهند گفت. حالا ایستاده‌ایم در آستانه سالی نو، دهه‌ای نو. دهه‌ای که باید بسازیمش، اما لازمه این ساخت و ساز، ساختن و پروراندن خودمان است. باید خودمان را مدام به سمت آگاه‌تر شدن و بیشتر دانستن و درک عمیق‌تر از پیرامونمان سوق بدهیم تا بتوانیم بر آن‌چه بیرون از ما واقع شده تاثیر بگذاریم. این دهه، دهه ماست. سال‌هایی که تک تک ما برای توسعه و تحول و رشد کشورمان و شهرمان باید تلاش کنیم.

[.]

شنیده ایم که می گویند "سال خوبی بود" یا "روز بدی بود". من عادت ندارم برای روزها و سال‌ها و ماه‌ها اسم بگذارم، اما می‌خواهم همه حسم را از سال 89 در یک رنگ خلاصه کنم؛ رنگ خاکستری. آری سال 89 برای من یک سال خاکستری بود. من از آشوب، از سردرگمی، از کلاف‌های خود ساخته یا خودبافته بیزارم. آسمان را آبی دوست دارم و مردم را بانشاط و خندان. حال آخرین سال از دهه 80، که یک سال خاکستری – برای من - بود را پشت سر گذاشته‌ایم. دوست دارم سال‌های پیش رو سال‌های مهربانی و نشاط باشند...

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٤
برچسب‌ها : روزنوشت