بخور، عبادت کن، عشق بِوَرز...

 سال های 82 - 83 بود که برای گذراندن درس "روش تحقیق عملی" باید سراغ یک سوژه می‌رفتیم و با نظارت استادمان [خانم دکتر علیرضانژاد] آن‌را در قالب یک پروژه تحقیقاتی مورد بررسی قرار می‌دادیم.

هرچند در آن سال‌ها تصور روشنی از انجام یک کار تحقیقاتی در حوزه جامعه‌شناسی نداشتم و این کار بیشتر برایم شبیه به یک تفریح دانشگاهی [آکادمیک] بود، اما سوژه‌ای که به اتفاق مرجان شیرزداه انتخابش کردیم، موردی بسیار جدی و قابل تعمق بود؛ "بررسی شبکه روابط اجتماعی زنان مطلقه".

در مجموع آن مطالعه و تمرین دانشگاهی موجب شد تا مساله‌ی زنان همواره به عنوان یک دغدغه در ذهنم باقی بماند.

این اواخر با کتابی روبه رو شدم که از این حیث [منظور همین حیثی است که در بالا به آن اشاره شد؛ دغدغه مساله زنان!!!] برایم جالب بود؛ غذا، دعا، عشق.

کتابی را خانمی به نام "الیزابت گیلبرت" نوشته که نویسنده‌ای جوان از امریکاست. ظاهرن کتاب مورد نظر، 158 هفته متوالی در پیشخوان کتاب‌فروشی‌های امریکا، عنوان بالاترین فروش را از آن خود کرده و حالا با ترجمه‌ی خوب خانم ندا شادنظر توسط انتشارات محترم افراز منتشر شده.

این کتاب یک عنوان فرعی هم دارد: "داستان واقعی زنی در جست و جوی همه چیز در ایتالیا، هند و اندونزی".

"غذا، دعا، عشق" 300 صفحه است و قیمت آن 7700 تومان. جالب آن که کمپانی سینمایی "کلمبیا پیکچرز" از روی این کتاب فیلمی ساخته که جولیا رابرتز در آن به ایفای نقش پرداخته و در حال حاضر هم روی پرده سینماهاست [Eat، Pray، Love].

ویکی پدیا در خلاصه این فیلم آورده: "الیزابت گیلبرگ زنی است که بعد از شکستی در بارداری و طلاق از همسرش، به این فکر می افتد که برای درک ارزش زندگی دست به مسافرتی دور دنیا بزند. او چهار ماه در ایتالیا می ماند و غذا می خورد (بخور) چهار ماه در هند عبادت می‌کند (عبادت کن) و حالا که دو ارزش زندگی را یافته می خواهد تناسبی بین عبادت و خوردن پیدا کند که به طور شگفت انگیزی به ارزش عشق می رسد (عشق بورز)...."

بخشی از کتاب:

"به جووانی [مثل ایتالیایی‌ها تلفظ کنید] عشق می‌ورزیدم. اما به دلایل بسیاری این علاقه نادرست بود. جووانی ده سال کوچک‌تر از من بود و مانند اکثر پسرهای ایتالیایی بیست و چند ساله بود. او هنوز با مادرش زندگی می‌کرد و نمی‌توانست همسر ایده‌آلی برای من باشد. من زن امریکایی 36 ساله‌ای بودم که در زندگی مشترکم شکست خورده و از همسرم جدا شده بودم و بلافاصله بعد از طلاق به مردی علاقه‌مند شدم که حاصل این عشق چیزی جز اندوه و غمی ناخوشایند نبود. بعد از این دو شکست پی‌در‌پی، بی‌نهایت احساس اندوه و شکست می‌کردم. گویی هفت هزار سال عمر کرده بودم. ناگفته نماند من به سنی رسیده بودم که باید بر اندوه از دست دادن عشقِ پسرِ جوانِ چشم قهواه‌ایِ زیبا فائق می‌آمدم، بنابراین تصمیم گرفتم تمام آن یک سالی که در سفر بودم مجرد بمانم..."

 

بعد از تحریر: از خواندن بعضی کتاب‌ها یا دیدن بعضی فیلم‌ها، حسی مثل شستن رخت توی دل، به‌ام دست می‌دهد...

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱٦