مادر

 دیشب هوس کردم "مادر" علی حاتمی را یک بار دیگر ببینم. شاید بار پانزدهم یا شانزدهم بود. البته به جز دفعاتی که تلویزیون ایران با جرح و تعدیل این شاهکار همیشه ماندگار حاتمی را پخش کرده. برای من "مادر" وقتی دیدنی تر است که دلم گرفته باشد و هوس گریه کرده باشم. مادر با آن موسیقی و بازی ها و دیالوگ های شعر گونه و کارگردانی و فیلمبرداری و البته دوبله بی نظیرش، خوراک لحظات دلتنگی است.  وقتی غلامرضا گم شده و مادر روی ایوان، سه برادر را نظاره می کند که می روند پیِ برادر کم حواسشان، این دیالوگ رقیه چهره آزاد، دل آدم را کباب می کند: ... چشم دروغ گو رسوا است، اما بچه می گه و مادر باور می کنه... برین پسرا پی برادرتون... خدا پشت و پناهتون. کجاست بره ی گم شده ی این گوسفند پیر صحرا؟ وقت ذبح نزدیکه و قربانی مشتاق و منتظر. برّک پروار من، غلامرضا...


ترنجبین بانو (سارا)، بعد ازمرگ هم اتاقی اش در آسایشگاه، فرزندانش را دور خودش جمع می کند تا در خانه ی پدری، در لحظات و ساعات پایانی عمرش یک بار دیگر همه خانواده کنار هم باشند. داستان فیلم از دوشنبه که مادر در آسایشگاه، به مرگ دوستش پی می برد شروع می شود و با مرگ خود وی در شب جمعه به پایان می رسد.

همسر ترنجبین بانو یا همان سارا (مادر) حسین قلی خان ناصری است در عصر پهلوی اول از دستور تیرباران متحصنین مسجد گوهرشاد سرپیچی کرده است و به همین دلیل در انتظار مجازات به سر می برد. حسین قلی خان برخلاف منصب نظامی اش لحنی شاعرانه دارد و در یک فلاش بک، که البته تنها حضور او در فیلم است با ترکیب ها و کنایات ادبی به هم کلامی با محبوب (ترنجبین بانو) مشغول می شود. او به همسرش می گوید: وقتی یک زن کدبانو در خانه داری، هر چه فقیر باشی توانگری، کدبانوی عاشق نیاز چندانی به رفتن بازار نداره... از برکت دست هاش مطبخ همیشه دایره و از حسن سلیقه اش، سفره، سفره ی ضیافت.

محمد ابراهیم که پسر بزرگتر خانواده است به شغل روده پاک کنی و صادرات به آلمان مشغول است. اما به قول خودش چون "زهتابی کفاف اردوی مفت خورهارو نمی ده" علاوه براین ، به کار بساز و بفروشی و هزار حرام و حلال دیگر هم مشغول است. نمونه ی یک تازه به دوران رسیده که برای رسیدن به ثروت بیشتر به بردار خودش هم رحم نکرده. محمد ابراهیم برای همه ی اعضای خانواده یک لقب انتخاب کرده است و در عوض همسرش طوبا هم او را بوفالو صدا می کند. این دیالوگش را خیلی دوست دارم: پرهیز مرهیزش می دین که چی؟ خورشید دم غروب آفتاب صلات ظهر نمی شه... مهتابی اضطراریه، دوساعته باتریش سه ست. حال و وضع ترنجبین بانو عینهو وقت اضافی بازی فیناله، آجیل مشکل گشاشم پنالتیه... گیرم که این جور وجودا موتورشون رولزرویسه، تخته گازم نرفتن سر بالایی زندگیو... دینامشون وصله به برق توکل... اینه که حکمتش پنالتیه...  یه شوت سنگین، گله...  گلشم تاج گله... قرمزته، آبی آبلیموجات!

امین تارخ "جلال الدین" مادر است، به قول غلامرضا که از حسین قلی خان (پدرشان) نقل می کند: "جلال الدین ملائکه است... مراقبش باشین" پسر شاعر مسلک خانواده که قرار است هر کلامی که از دهانش بیرون می آید کلام قصار باشد! جلال الدین به رغم روحیه ی لطیفش کارمند بانک است و در یک شرکت هم کارمی کند. به دلیل بدعهدی برادر مجبور شده درسش را در آلمان رها کند و به ایران برگردد. محمد ابراهیم او را آبلیموی حال بُر صدا می کند. این دیالوگ تارخ را هم خیلی دوست دارم: "آدم برهنه به دنیا می آد، برهنه هم از دنیا می ره... هر چه سبک بارتر بهتر... دنیا حکم دریا رو داره، زندگی زورق... آب در کشتی هلاک کشتیه... بحری بی جامه، امید نجاتش بیشتره تا مسافر با اثاث...

ماه طلعت که اکرم محمدی آن را بازی کرده، به عقد یک نجار ساده درآمده و به زودی بچه ی سومش را هم به دنیا می آورد. زنی که برای شوهرش ناز می کند و برای خان داداش، شیرین زبانی. میان اعضا خانواده تنها طلعت از آرامش نسبی برخوردار است و رابطه ی خوبی هم با مادر دارد.محمد ابراهیم او را زولبیا صدا می کند.

ماه منیر یا "بهار نارنجِ کیجا" که فریماه فرجامی آن را ایفا کرده ناشناس ترین فرد خانواده است که از اختلالات روانی رنج می برد. دو ازدواج ناموفق با حاج آقا زاویه و یک دکتر فرنگ نشین را پشت سر گذاشته. ماه منیر با استفاده از ثروتی که از طلاق هایش به دست آورده در ویلایش در شمال کشور زندگی می کند.

در آن سال ها همه جمشید هاشم پور را آرنولد سینما ایران می دیدند اما در مادر، ثابت کرد که توانایی های بیشتری دارد. جمال، بردار ناتنی خانواده که از همسر صیغه ای حسین قلی خان در زمان تبعید متولد شده است را بازی کرد. ناخدای کشتی است و فارسی را هم به سختی صحبت می کند و در فیلمنامه ی اولیه یک نریشن شاعرانه ی بلند به سبک مونولوگ های جلال الدین درباره ی رابطه اش با برادران وخواهران ناتنی داشته که در نسخه ی نهایی فیلم حذف شده است.
اکبر عبدی، مرد هزار چهره سینمای ایران، در مادر یکی از ماندگارترین نقش هایش را ایفا کرد؛ غلامرضا. پسر وسطی خانواده که از ناتوانی ذهنی رنج می برد و در بیشتر سکانس ها همدردی مخاطب را برمی انگیرد. محمدابراهیم که غلامرضا را سنجد می نامد عقده های فروخورده ی خود را با تحقیر و کتک زدن او رو می کند. غلامرضا در میان خواهران و برادران به ماه منیر علاقه و دل بستگی بیشتری دارد. فکر می کنم این دیالوگ را بیشتر ایرانی ها از حفظ باشند: "مادر مرد، از بس که جان ندارد".

یاد حاتمی گرامی و صد حیف که دیگر مثل او را نخواهیم داشت...

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ۳:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۱٥
برچسب‌ها : علی حاتمی ، روزنوشت ، فیلم