خوابِ مرگ

کمتر پیش می‌آید خواب ببینم، به ندرت و گاهی. البته درست‌اش این است که بگویم کمتر پیش می‌آید که خوب بخوابم تا خواب ببینم. همین حالا که این یادداشت را می‌نویسم (تایپ می‌کنم) دقیقا 28 ساعت است که بیدارم. شب‌ها 4 ساعت و یا گاهی که کمی طولانی بشود 5 ساعت می‌خوابم. علی‌القاعده در این فاصله کوتاه نمی‌شود خواب دید و یا این‌که انتظار خوابِ خوب داشت.

بعضی وقت‌ها تصاویری را می‌بینم که بیش از آن‌که آرام‌بخش و نوازش‌گر باشند، استرس‌زا و آزار دهنده‌اند. معمولن می‌بینم که در هواپیمایی نشسته‌ام که در شرف سقوط است یا با جمعی ایستاده‌ایم و به صحبت مشغولیم که بُمبی در نزدیکیِ‌مان به زمین می‌خورد و من می‌میرم (فقط من و نه دیگران).

خواب‌هایی که می‌بینم مینی‌مال‌اند و شبیه هایکوهای ژاپنی!

آخرین خوابی که دیدم خوابِ مرگ بود. دیم ایستاده‌ام کنار باغچه حیاط خانه‌ی قدیمی‌مان [که به همت پدر فروخته شد] و دارم به جماعتی نگاه می‌کنم که دارند شیون و زاری می‌کنند. در این حِین چند کارگر هم مشغول خراب کردن خانه بودند. یکی هم که ظاهرا معمار بود ایستاده بود گوشه‌ای و داشت کارِ کارگران را نظاره می‌کرد. یک‌دفعه یکی داد زد: "جنازه رو آوُردن... جنازه رو آوُردن". همه دویدند سمت جنازه، من هم. خوب نگاه کردم؛ جنازه خودم بودم...

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ۳:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٢٤
برچسب‌ها : روزنوشت