هوای غبارآلود و تولستوی

دیروز تمام روز هوا غبارآلود بود و نمی شد بیرون رفت. ترجیح دادم که بخزم کنج اتاق و کتاب بخوانم. "پدر سرگیِ"  لئو تولستوی. این اواخر، یعنی 3 – 4 هفته گذشته، مدام در حال خواندن تولستوی هستم. از ادبیات روسیه لذت عجیبی می برم. سرد و خشک و بی روح؛ انگاری در همان فضای روسیه باشی. حس قرابت خاصی دارم به این ادبیات. شاید به خاطر خاطره هایی باشد که از زبان پدربزرگم شنیده ام. "آقا" صداش می زدیم. همیشه تعریف می کرد که وقتی 6 ماهه بوده، پدر و مادرش تصمیم می گیرند که بروند شوروی. می روند و تا 18 سالگی "آقام" همانجا می مانند و بعدها که بر می گردند ایران، بواسطه اینکه زبان روسی می دانسته، تبعیدش می کنند به خاش بلوچستان، که یعنی کمونیستی و... . علاقه عجیبم به ادبیات روسیه شاید به خاطر تعاریفی است که آقا از سرمای آنجا و روحیات مردمش داشت. زندگی در کشوری کمونیست با مختصات خاص آنجا.

پدر سرگیِ تولستوی را شاید بشود این طور تعریف کرد: "مردی همیشه سرشار از ناخوشنودی و همیشه در جستجو! «استپان کاساتسکی، نظامی مغرور و جاه طلبی است که در سودای انکار حقیقت خویش و پیوستن به حلقه بیگانه ای است که او را در چشم مردم بالا ببرد. او در رویای بالا رفتن تا درگاه کسانی متفاوت با او، چنگ به ریسمان پوسیده‌شان میزند، حال آنکه میتواند پا بر مسیر استواری بگذارد که راه به خانه کسانی از جنس خودش خواهد داشت."

ادبیات روسیه همواره مهم‌ترین دشمن خودش را ساختار سیاسی موجود می‌دانسته و همیشه به دنبال این هدف بوده که انسان را از قید محدودیت‌ها و تنگناهای اجتماعی و سیاسی آزاد کند. نویسندگان بزرگ روسیه همواره در آثارشان به دنبال پیدا کردن منشا بدی در وجود انسان می‌گشتند و معتقد بودند این شر به‌ طور قطع یک دلیل اجتماعی دارد و آنها باید آن را پیدا کنند حتی اگر این شر در محدوده و حوزه شخصی و خانوادگی هم بود باز آنها به دنبال دلیل اجتماعی آن می‌گشتند. بد نیست فرصتی را برای مطالعه ادبیات روسیه اختصاص بدهیم.

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۱٤