وقتی دست‌هام یخ می‌کنند

اگر بگویم سه‌شنبه‌ای که گذشت برای من یکی از بهترین روزهای سال نود بود اغراق نکرده‌ام. در یک روز سرد، واقعا یک روز سرد پاییزی که وقتی "ها" می‌کنی دنیایی از بخار از دهانت خارج می‌شود بهترین خبری که می‌تواند سر حالت کند این است که قرار است با یک‌سری از دوستان زمان دانشگاه دوره بنشینید و گپ بزنید. همین است که می‌چِپی توی کافه تریای فرهنگ‌سرای ارسباران که هیچ وقت خدا خاطره‌ی خوبی از آنجا نداشته‌ای، اما حالا و در یک روز خوب پاییزی که با "ها" کردن بخار از دهانت بیرون می‌زند، قرار است که از فضای این کافه برای خودت یک دنیا خاطره بسازی و از نشئگی آن مدت‌ها لذت ببری.

قرار به همت لیلا بود که برقرار شده بود. مثل همیشه با کمی تاخیر [اگر نیم ساعت را "کمی" لحاظ کنیم] رسیدم. دست‌هام معمولا یخ نمی‌کنند مگر وقتی قرار است دوستی قدیمی را ببینم. همین چند وقت پیش بود که با یکی از رفقای دوره دبستان که حالا توی یکی از شهرهای کرمان مقامی هم دارد، قرار داشتیم. بعد از 20 و اندی سال و من نه دست‌هام که تمام تنم یخ کرده بود.

حالا در یک روز سرد پاییزی این سرما و یخ زدگی دو چندان شده بود و البته چه‌قدر لذت‌بخش. نشسته بودند پشت یکی از میزهای نزدیک در خروجی سمت خیابان. لیلا و الدوز را همان اول شناختم، منیژه فلاحی را اما کلا فراموش کرده بودم. چیزی مثل یک یاد فراموش شده، یک غبار توی ذهنم بود اما در همین حد بود و نه بیشتر. الدوز هم دو نفر از دوستانش را دعوت کرده بود که هر دو هم اهل فضل و علم بودند.

ذوق‌زدگی من دقیقا مثل نگرانی‌هام که همه متوجه‌اش می‌شوند، تابلو و عیان است. از هیجان و ذوق‌زدگی توی پوست خودم نمی‌گنجیدم. با خودم گفتم اگر تمام بچه‌های دوره دانشگاه بودند چه می‌کردم. همه این حالاتم را فهمیده بودند.

دوره [گروه] ما مثل یک خانواده بود. من در تمام 4 سالی که مشغول درس [زندگی] بودم، علی‌رغم مشکلات عدیده‌ای که همواره پیش روم بود، داشتم لذت می‌بردم، و بعد از 5 - 6 سال، دوباره چند نفر از اعضا آن خانواده دور هم جمع بودند.

حرف‌ها تمامی نداشت، یعنی داشت ما نمی‌خواستیم تمام‌شان کنیم. منِژه زودتر رفت و بعدتر بابک امینی آمد؛ با همان شور و شوق و انرژی سال‌های پیش که من در خودم دیگر سراغ ندارم.

از آن لحظاتی بود که دوست نداشتم چیزی به اسم تیک تاک ساعت وجود می‌داشت، اما داشت. بیرون، هوا عزمِ باران کرده بود، و این یعنی تکمیل عیش. من به باران ایمان دارم، به اجابت خواسته‌ها در باران؛ خواستم...

تا رسیدن به خانه هم حرف زدیم. من و بابک و الدوز، وَ چه خاطره‌ای.

یاد شعر / متن شهیار قنبری افتادم:

انشای تابستانی - دوباره از مینا بنویسید...

ما شب‌ها درپشه بند می‌خوابیدیم تا مینا دختر همسایه را پیش از خواب سیر تماشا کنیم و بعد...


کاسه‌ی آب یَخ را سربکشیم و یک پَهلو بخوابیم تا موهای بلند و پُرپشت مینا را که ازکنار تختش آویزان می‌شد، ببینیم. بابا که می‌دانست زیر کاسه یخ ما نیم کاسه‌ای هست، هر ده دقیقه یک‌بار ما را بی‌خود و بی‌جهت حاضر - غایب می‌کرد اما ما از رو نمی‌رفتیم و همان‌جور یک پهلو می‌ماندیم تا ستاره‌ها یکی یکی از رو بروند و رنگ ببازند. ما به سایه‌ی مینا آن‌قدر زُل می‌زدیم تا شاید خوابش را خواب ببینیم.

ما با معاشرت دختر وپسر به شدت موافقیم. ما تی پارتی‌های جمعه بعدازظهر را دوست داریم. ما تا به حال چند نامه برای مینا سنگ قلاب کرده‌ایم که یکی هم شیشه‌ی گلخانه‌شان را شکسته است. بابا موافقت کرده است مینا به ما که دست به تجدیدیمان خوب است، فیزیک و شیمی درس بدهد.

چند روز پیش مادربزرگ به ما گفت:"مواظب باش کار دست خودت ندهی". ما منظور خانم جان را نفهمیدیم اما اگرمنظورش ابریشم موهای میناست که دیگر کار از کار گذشته است.

ما در دفترچه عقاید مینا چند خطی به یادگار نوشته ایم... مینا اما ما را داخل آدم حساب نمی‌کند. حتی پاره‌ای وقت‌ها به بابای ماهم لبخند می‌زند و به موهایش جوری دست می‌کشد که حواس بابا هم پرت می‌شود. ما با آزادی زن ومرد موافقیم؛ اما پدر مینا که حساب‌دار بانک رهنی‌ست و قول داده که هرگز لبخند نزند یک روز جلوی بابا را گرفت و بی‌مقدمه از بی‌بند و باری جوان‌ها گفت. ما گوش‌هایمان را تیز کردیم و شنیدیم که پدرمینا می‌گفت:" دوره‌ی آخرالزمان است، سگ صاحبش را نمی‌شناسد. پسر شما هم که هیپی شده است و هنوز پشت لبش سبز نشده برای دخترهای محله مزاحمت ایجاد می‌کند. وضع مملکت از وقتی خراب شد که شرکت واحد به کار افتاد. اتوبوس یک‌طبقه و دوطبقه باعث شد که روی مردها به زن‌ها باز شود و تنشان به تن هم بخورد."

ما با پدر مینا موافق نیستیم اما منتظریم تا مینا به سن قانونی برسد. چقدر سن قانونی خوب است... ای کاش همیشه تابستان باشد... پشه بند باشد، موهای مینا از تخت آویزان باشد تا ما بدون ترس و لرز بتوانیم مینا را به اسم کوچک صدا کنیم.

 این بود انشای ما درباره ی مینا... ببخشید آقا معلم!!! درباره ی تعطیلات تابستانی / شهیار قنبری

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ٤:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱٢
برچسب‌ها : روزنوشت ، خاطره ، شعر