زمستان بود

زمستان بود. شاید هم هوا ابری بود. توی هوای ابری بود که سیگاری گیراندم و پیشنهاد کردم که راه برویم و حرف بزنیم. راه رفتیم و حرف زدیم. از دانشگاه برمی‌گشتیم. اتوبوس بود به گمانم که توی "سه راه افسریه" پیاده‌مان کرد. پیاده شدیم و کمی به هم نگاه کردیم که: "خب حالا چی؟" یادم هست که از سه راه افسریه تا میدان خراسان را با هم پیاده ‌آمدیم و او در تمام طولِ مسیرِ پیاده روی‌مان از این گفت که دوست دارد بتواند موجب رشد و اعتلا خودش و کسانی باشد که با آنها در ارتباط است.

بعدها که دقیق‌تر با هم گفتگو کردیم [وقتی هوا داشت سرد می‌شد و ما روی نیمکت‌هایِ سردِ پارکِ جنگلیِ عباس آباد (طالقانی) نشسته بودیم] برق چشمانش را دیدم که چطور برای این که خودش را بهتر بشناسد حاضر است تا به حلاجی شخصیت‌اش در نزد دیگران بپردازد تا شاید آنها هم در این "شناختِ خود" بتوانند موثر باشند و نکته‌ای اضافه کنند.

 

"باید از این سطحی که در آن هستیم رها بشیم و سعی کنیم در آن نمانیم! هر وقت تونستی از یک سطح جدا شده و در وسعتی بزرگ‌تر و عمیق‌تر به خودت بپردازی، مطمئن باش که می‌تونی راحت‌تر حرفات رو بزنی. اما اگه در یک سطح بمونی اول از همه سر خودت کلاه گذاشتی. ولی وقتی از خودت در اومده باشی؛ از آن سطح رها شده باشی، دیگه برای گفتن، برای ارائه خودت، برای عیان کردن چیزهایی که در حالت عادی از گفتن‌شان معذوری، هیچ محدودیتی نداری... تردید نمی‌کنی، اهمیت نمی‌دی که چه کسی قابل اطمینان هست یا نه!... من احساس می‌کنم که یه سِیری رو طی کردم و به جایی رسیدم که اگه هزار نفر دیگه به غیر از تو هم اینجا بودن باز از گفتن ابایی نداشتم. چون اون‌قدر برای خودم تکرار کردم که حالا دیگه زوایای مختلف خودم رو به خوبی می‌شناسم. حالا دیگه در ارتباطات اجتماعیم کمتر اشتباه می‌کنم و در انتخاب‌هام درست‌تر عمل می‌کنم. هدف‌های اجتماعی‌ای که در ذهنم دارم رو بهتر دنبال می‌کنم."

[1386 / گفتگو با یک آشنای قدیمی]

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ٥:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۸
برچسب‌ها : روزنوشت ، خاطره