شب عشق دیوانه‌وار!

نمی‌دانم چرا توی این هوای بارانی هوس کردم یک بار دیگر بروم سراغ "خاطره دلبرکان غمگین من". من که همین‌طوری هم کلی پای دلم می‌لنگد!

همین چند روز پیش بود، درست اولین روز از این روزهای بارانی پی‌درپی که پای دلم و هم پای رفتن هر دو لرزیدند. این‌که کسی را ببینی که کم‌کم داشتی و داری فراموش می‌کنی‌اش، یعنی داری ادای فراموش کردن را در می‌آوری یک‌هو بیاید روبه‌رویت و...

"در سال‌گرد نود سالگی‌ام خواستم شب عشق دیوانه‌وار را با نوجوانی باکره به خودم هدیه دهم. به یاد رزا کابارکاس افتادم؛ مالک یک خانه مخفی که عادت داشت هروقت خبر تازه‌ای به دستش می‌رسید آن‌را به مشتریان خوبش اطلاع دهد. هچ وقت به او و به هیچ‌کدام از پیشنهادهای وسوسه‌انگیز و بی‌شرمانه‌اش تن در نداده بودم، اما او اصولی را که من به آنها اعتقاد داشتم قبول نداشت و با لبخندی موذیانه می‌گفت: اخلاقیات هم بستگی به زمان داره، خواهی دید."

[خاطره دلبرکان غمگین من / گابریل گارسیا مارکز]

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ٤:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٧