خون به جای اخلاق!

روز / داخلی / کلاس درس دانشگاه

استاد در حال درس دادن به دانشجویان سال آخر معماری است. بعضی‌ها حواس‌شان به استاد است و هر از گاهی چیزی توی دفترشان یادداشت می‌کنند. یکی - دو نفر هم به بازیگوشی مشغول‌اند که ناگهان صدای عربده‌کشی و داد و بی‌داد از توی راه‌رو به گوش می‌رسد. درِ کلاس باز می‌شود. همه ترسیده‌اند، استاد هم. جوانی با یک چاقوی بُرنده در دست فریاد می‌زند: "فاطمه می‌کشمت" و این جمله را با خشم فراوانی چندین بار تکرار می‌کند.

فاطمه که دانشجوی سال آخر معماری است ترسیده، جوان که محمد نام دارد به طرف او می‌دود، یعنی حمله‌ور می‌شود و با چاقو ضربات متعددی به کمر و پشت او می‌زند.

فاطمه غرق در خون روی زمین می‌افتد. محمد از کلاس فرار می‌کند. چند دانشجو در سالن جلوی او را می‌گیرند و تا سر رسیدن پلیس او را نگه می‌دارند.

روز / داخلی / اتاق سی سی یو بیمارستان

فاطمه در کماست. پاهای او از کار افتاده، هوشیاری‌اش درجه سه است که به آن مرگ مغزی گفته می‌شود. نخاع‌اش هیچ واکنش کلامی و چشمی از خود نشان نمی‌دهد و تنها گاهی اوقات دستش را کمی حرکت می‌دهد و به طور کل در وضعیت خیلی بدی است.

روز / خارجی / کنار پنجره فولاد امام رضا (ع)

رو به روی پنجره فولاد امام رضا (ع) مادر فاطمه دارد زار می‌زند. او دخترش را از امام رضا (ع) می‌خواهد.

 [.]

واقعا چه خبر است؟ ما داریم کجا می‌رویم؟ این‌که به یک نفر مشکوک باشیم کافی است تا در ملا‌عام با چاقو به جانش بی‌افتیم و کاری کنیم که دیگر هیچ راه بازگشتی وجود نداشته باشد؟

اخلاق، ما می‌دانیم اخلاق چیست و چه تعریفی دارد؟ بوی خون همه جا را گرفته. خون جای اخلاق را هم گرفته. حالم دارد از همه چیز و از خودم به هم می خورد...

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۳
برچسب‌ها : روزنوشت