حدیث مفصل

- «به کجا چنین شتابان؟»

گوَن از نسیم پرسید.

- «دل من گرفته زینجا،

هوس سفر نداری

زغبار این بیابان؟»

- «همه آرزویم، اما

چه کنم که بسته پایم....»

- «به کجا چنین شتابان؟»

- «به هر آن کجا که باشد به جز این سرا سرایم.»

- «سفرت به خیر! اما، تو و دوستی، خدا را

چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی،

به شکوفه ها، به باران،

برسان سلام ما را.»

با دلی پُر، در یک روز گرم بهاری، توی یک کافه که با کولر خنک شده و بلکه سرد... تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل...

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ۱:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۱٢
برچسب‌ها : شفعیی کدکنی ، شعر