من آنم که من دانم

با سرد شدن هوا روح من زنده‌تر می‌شود. حالا می‌شود نفس کشید و فارغ از دغدغه‌ی گرما، توی خیابان قدم زد و شب‌ها رفت قهوه‌خانه سنتی و یک قلیان خوانسار را با اشتها دست گرفت. متنفرم از این قلیان‌های میوه‌ای که نه اصالت دارند و نه روح!

چند وقتی است که مثل چی دارم سعدی می‌خوانم. همه چیز از وقتی شروع شد که بنده‌ی خدایی آمد و کلیات سعدی‌ام را با خودش برد. گفت: همیشه دوست داشتم این کتاب را از شما هدیه بگیرم!

نتیجه این که یک کلیات جدید گرفتم و شروع کردم به دوباره خواندن.

حالم خیلی بد نیست، همین...

[.]

یک حکایت: یکى از بزرگان را به محفلی اندر همی ستودند و در اوصاف جمیلش مبالغه می کردند. سربرآورد و گفت : من آنم که من دانم.

شخصم به چشم عالمیان خوب منظر است /  وز خبث باطنم  سر خجلت فتاده پیش

طاووس را به نقش و نگارى که هست خلق /  تحسین کنند و او خجل از پاى زشت خویش 

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ۳:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۱٧
برچسب‌ها : روزنوشت ، سعدی