که یک کرشمه تلافی صد جفا بکند

چند وقتی است حالم خوب نیست. نمی‌دانم کِی، اما همین که کمی حواسم پرت می‌شود [یا شاید درست‌اش این باشد که بگویم وقتی حواسم جمع می‌شود] می‌بینم که اشک از چشمانم جاری شده. دلم گرفته و به هر بهانه‌ای که شده می‌زنم زیر گریه. انگار که چیزی گم کرده باشم، انگار که نه، واقعا گم کرده‌ام. شبیه گم شده‌ای که پیدا شدنی نیست، یعنی هست، می‌شود پیدایش کرد، خودم نمی‌خواهم، می‌خواهم که همین‌طور گُم بماند. نمی‌خواهم که با پیدا کردن‌اش لذت این درد را از دست بدهم؛ درد شیرین، دردی شبیه خماری، من از خماری لذت می‌برم.

به من فکر هم نمی‌کند، یعنی فکر می‌کند اما بلد است طوری وانمود کند که انگار برای‌اش مهم نیستم و همین دردم را بیشتر هم می‌کند و متعاقبا لذت درد کشیدن را. نمی‌دانم که این نوعی بیماری محسوب می‌شود یا نه، اگر بیماری است دوست دارم مریض بمانم!

استادی داشتم در دانشگاه که از همسرش می‌گفت و این‌که بعد از پنجاه سال زندگی مشترک هنوز هم و حتا برای یک بار غذای مورد علاقه‌اش را نپخته. پیرمرد می‌گفت: با خودم میگم هر کس بیشتر دوستم دارد، بیشتر می آزارَدم!

حالا من هم دلم را خوش کرده‌ام به همین. همین که شاید به من هم فکر کند. شاید در بین تمام شماره تلفن‌هایی که در دفترچه تلفن لعنتی موبایل کوفتی‌اش هست، گاهی هم روی شماره من مکثی کند [اگر شماره را delete  کرده باشد چی؟]. دلم را خوش کرده‌ام به این که شاید توی خیابان، وقتی عصرها برای قدم زدن بیرون می‌روم و چشم‌ام توی جماعت به دنبال اوست ببینم‌اش، از دور و نه از نزدیک که زبان‌ام بند بیاید و گلویم بخشکد. گاهی از خودم تعجب می‌کنم...

آن وقت‌ها هم که بود کم‌تر پیش می‌آمد که محبت‌اش را علنی کند. اما همیشه معلوم بود که یک حرارتی پشت کلمات‌اش هست که وقت بیرون آمدن‌شان از دهان‌اش، آن را حس می‌کردم.

امروز 5 ماه و 21 روز از ندیدن‌اش گذشته...

گفت: عتاب یار پری چهره عاشقانه بکش / که یک کرشمه تلافی صد جفا بکند

 

بعد از تحریر: بعضی وقت‌ها هیچ چیز به اندازه گیراندن یک سیگار و پر کردن ریه با دود آن و سبکبالی حاصل از این امر بیهوده، لذت‌بخش نیست. بعدتر، وقتی بوی کهنگی سیگار هنوز توی دست‌ات مانده از آن متنفر می شوی. حدس می‌زنم خودکشی هم چیزی شبیه به همین باشد. لحظه و آنِ دل‌چسبی دارد، اما بعدتر که می‌فهمی مرده‌ای و بوی مرگ همه جا را گرفته از آن متنفر می‌‌شوی.

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۳
برچسب‌ها : روزنوشت