آلزایمر و چند مساله دیگر

رفته بودم تماشای "آلزایمر". هر چند از این فیلم هم همان‌قدر [خیلی کم] لذت بردم که از "سوت پایان" نیکی خانم کریمی، اما در مجموع بهتر از فیلم "خانم بازیگر" بود.

با اینکه چند ساعتی از تماشای "آلزایمر" گذشته اما هنوز هم نفهمیدم که عزت ضرغامی با چه استدلالی گفته "این فیلم توانسته به خوبی تفکرات فلسفه اسلامی را به مخاطبان فهیم خود منتقل کند، تفکراتی که عین اخلاق و آموزه‌های دینی و الهی هستند". کم کم دارم شک می‌کنم که نکند آدم نفهمی هستم! [رییس صدا و سیما تاکید کرده "مخاطبان فهیم"].

[.]

دیروز رفته بودم وزارت [...] برای ملاقات با یکی از اساتید دوران دانشگاه که حالا عزم‌اش را جزم کرده تا ردای نمایندگی مجلس بر تن کند. وقتی توی لابی منتظر بودم تا هماهنگی‌های لازم انجام شود، چشمِ فضول‌ام به نشریه داخلی وزارتخانه افتاد و نمی‌دانم چرا بلافاصله "خبر اردوی بانوان به قم" نظرم را به خود جلب کرد. اصل خبر را بخوانید:

"به مناسبت [...] و بنا به پیشنهاد دبیر ستاد اقامه نماز و امر به معروف و نهی از منکر و موافقت مدیر عامل محترم، بانوانی که در حوزه‌ی امر به معروف و نهی از منکر و عفاف و حجاب فعال بوده‌اند به اردوی فرهنگی و تفریحی قم و جمکران عازم شدند. لازم به ذکر است که در مسیر برگشت، از اماکن تاریخی همدان و کرمانشاه بازدید به عمل آمد".

یک خواهش: خواهش می کنم هرکس که تا به حال توانسته در مسیر بازگشت از قم، از اماکن تاریخی همدان و کرمانشاه بازدید کند به بنده هم خبر بدهد تا از نحوه این بازدید مطلع شده و از این حیرانی خارج شوم!!!

[.]

بعد از تحریر:از سینما که بیرون آمدم زن و شوهری جوان را دیدم که با هم درگیر شده بودند. چند نفر رفتند جلو که مثلا از زن جوان حمایت کنند. مرد جوان گفت: "آقایون بفرمایید، زنمه!". زن، داد که نه جیغ می‌زد: "به تواَم می‌گن مرد؟ به تواَم می‌گن مرد؟ کثافت! یه کم از امید یاد بگیر همه چیش از تو بهتره، تو نمی‌تونی شلوارتو بالا بکشی...". مرد آرام و با التماس ‌گفت: "بهناز! زشته جلوی مردم، بریم توی خونه حرف بزنیم". زن دوباره جیغ زد: "خفه شو کثافت!"

یک 206 نوک مدادی جلوی پای زن ترمز کرد. پسری مو فرفری پشت فرمان بود. زن داد زد "بریم امید، این [اشاره به مرد جوان] مرد نیست". ماشین به سرعت دور شد. همه مات و حیران بودند. مرد جوان دور و برش را نگاه کرد. سنگینی فضا را من هم حس کردم. نمی‌شد، و الاّ می‌رفتم و دلداری‌اش می‌دادم.

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۱٧
برچسب‌ها : روزنوشت ، فیلم