گله مندی از حافظه

صبح دخترهارو گذاشتم کانون پرورش فکری و برگشتم دفتر. توی راه معلم زبان کلاس دوم راهنماییام را دیدم. اسمشان به خاطرم نیامد، سلامی کردم و از کنارشان گذشتم. صدام کردند و گفتند: "آقای فضل اله نژاد می تونم چند دقیقه وقتتون رو بگیرم؟"

خجالت کشیدم، برگشتم و گفتم: "ببخشید استاد! من اسمتون رو فراموش کرده بودم و ..."

گفتند: "مهم نیست... کریمی... یادت اومد؟"

دوباره عذرخواهی کردم و از کم حافظهگیام گفتم. آقای کریمی گفتند که توی نشریات اسمم را دیدهاند و آرام پرسیدند: "کدوم وَری هستی؟" به شوخی خیابانی که دفترمان در آن واقع شده را نشانشان دادم و گفتم: "این وَری!" خندیدند و گفتند: "نه بابا... خط و ربط سیاسی رو میگم". گفتم: "میگن که اصلاح طلبیم، ولی..." گفتند که: "پس مراقب باش!!!". از شرایط سیاسی کشور پرسیدند. پرسیدند که انتخابات مجلس چطور میشود، حتی کار به انتخابات دور یازدهم ریاست جمهوری هم کشید و من مثل شاگردی که در کلاس از او امتحان شفاهی میگیرند، جواب میدادم.

نیم ساعتی گپ زدیم و از هر دری گفتیم. آخر سری پرسیدند: "پدر همچنان با آموزش و پرورش همکاری دارن؟" متعجب از این همه حضور ذهن، که بعد از 18 – 19 سال به یاد داشتند که پدرم در دوره‌ای با آموزش و پرورش همکاری می‌کردند، توضیح دادم که 8 سالی است که دیگر کار نمی‌کنند و مغازه هستند. گفتند که: "یه خورده پیر شدی‌ها". گفتم: "استاد! مبر ز موی سپیدم گمان به عمر دراز / جوان ز حادثهای پیر میشود گاهی" و هر دو خندیدیم.

دیدن معلم سال دوم راهنمایی، آن هم بعد از 18 سال باعث خرسندی بود. اما دیدن ایشان موجب شد از حافظه خودم قدری گلهمند باشم.


صبح دخترهارو گذاشتم کانون پرورش فکری و برگشتم دفتر. توی راه معلم زبان کلاس دوم راهنماییام را دیدم. اسمشان به خاطرم نیامد، سلامی کردم و از کنارشان گذشتم. صدام کردند و گفتند: "آقای فضل اله نژاد می تونم چند دقیقه وقتتون رو بگیرم؟"

خجالت کشیدم، برگشتم و گفتم: "ببخشید استاد! من اسمتون رو فراموش کرده بودم و ..."

گفتند: "مهم نیست... کریمی... یادت اومد؟"

دوباره عذرخواهی کردم و از کم حافظهگیام گفتم. آقای کریمی گفتند که توی نشریات اسمم را دیدهاند و آرام پرسیدند: "کدوم وَری هستی؟" به شوخی خیابانی که دفترمان در آن واقع شده را نشانشان دادم و گفتم: "این وَری!" خندیدند و گفتند: "نه بابا... خط و ربط سیاسی رو میگم". گفتم: "میگن که اصلاح طلبیم، ولی..." گفتند که: "پس مراقب باش!!!". از شرایط سیاسی کشور پرسیدند. پرسیدند که انتخابات مجلس چطور میشود، حتی کار به انتخابات دور یازدهم ریاست جمهوری هم کشید و من مثل شاگردی که در کلاس از او امتحان شفاهی میگیرند، جواب میدادم.

نیم ساعتی گپ زدیم و از هر دری گفتیم. آخر سری پرسیدند: "پدر همچنان با آموزش و پرورش همکاری دارن؟" متعجب از این همه حضور ذهن، که بعد از 18 – 19 سال به یاد داشتند که پدرم در دوره‌ای با آموزش و پرورش همکاری می‌کردند، توضیح دادم که 8 سالی است که دیگر کار نمی‌کنند و مغازه هستند. گفتند که: "یه خورده پیر شدی‌ها". گفتم: "استاد! مبر ز موی سپیدم گمان به عمر دراز / جوان ز حادثهای پیر میشود گاهی" و هر دو خندیدیم.

دیدن معلم سال دوم راهنمایی، آن هم بعد از 18 سال باعث خرسندی بود. اما دیدن ایشان موجب شد از حافظه خودم قدری گلهمند باشم.

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ٤:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٧
برچسب‌ها : روزنوشت ، خاطره