کارِ سخت...

وقتی که کودکی بودم

من آسمان را باز کردم

و چتر خواب خود را بافتم


 پونه‌ی چشم دو زن بودم

یکی مادرم و دیگری را نشناختم

روزنامه‌ها را می‌دیدم

و نمی‌دانستم که روزی خبرهایشان برایم خاطره خواهد شد

نه بر درختی...

نه بر خانه‌ای...

سیگار زندگی را با توتون مرطوبی پیچیدم.

من،

مادرم،

سفره نداشتیم

و روی زمین انباشته از خاک، چاشت می‌کردیم،

و اگر بود، در سفره‌ی گل‌دار زندگی را می‌چیدیم،

نه چون پراکندگی میوه‌ها در بازار شهر...

اما زندگی من، هنگامی بسته شد که در آب حوض خود را دیدم.

ماهی‌ها آن روز، با رنگ مرطوب زندگی

                                                   به گلگشت رفته بودند

[شعر: احمد رضا احمدی]

بعد از تحریر: عکس‌ها [نیکلا سارکوزی] صرفا تزیینی نیستند، این عکس‌ها را که دیدم و کنار هم گذاشتم با خودم گفتم واقعا گاهی شناخت آدم‌ها دشوارتر از آن چیزی است که فکرش را بکنی؛ عاشق یا انقلابی یا دلقک؟!

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ۳:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٦
برچسب‌ها : شعر ، عکس ، احمد رضا احمدی