وقت‌های عاشقی

"مینای شهر خاموش" را را بارها تماشا کرده‌ام و هر بار هم لذت برده‌ام. از آن فیلم‌هایی است که با دیدن‌شان عشق را در برابر چشمانم به شکل مجسم می‌بینم و البته درد هم می‌کشم.

داستان: دکتر بهمن پارسا، پس از سی و سه سال از آلمان به ایران برمی‌گردد. با قناتی که دوست قدیمی ‌پدرش است [عزت الله انتظامی] و بهرامی، راننده بیمارستان [صابر ابر] ‌به بم، که زادگاهشان است می‌روند. بم را زلزله ویران کرده و قناتی از پارسا خواسته تا در درمان بیماران آنجا از تخصص‌اش استفاده کند. دکتر پارسا در پی عشق گمشده‌اش مینا، در بم می‌گردد و رابطه‌اش تدریجاً با قناتی و بهرامی‌ عمیق‌تر می‌شود. همان‌گونه که شخصیت اصلی فیلم در دل کویر فرو می‌رود؛ رازهای بیش‌تری از او و زندگی‌اش پدیدار می‌شوند.

در "مینای شهر خاموش" شاهد روایت قصه عشق و تفاوت‌های آن در سه نسل مختلف هستیم. "قناتی" که به نوعی قرار است پیر و مرشد جمع باشد، هر سه نوع عشق را می‌فهمد و درک می‌کند. سرگردانی بشر در مقوله عشق و سیالیت این حس در نسل‌های مختلف و شعله‌ور بودن آتش آن در همه اعصار، چیزی است که نویسنده و کارگردان این فیلم در تلاشِ موفق خود توانسته آن را ارائه کند. هر چند در این میان از جنس عشق امروزِ متداول و معمول و مرسوم در میان جوانان که به نوعی ابتذال شبیه شده آزرده خاطر است.

دیدن "مینای شهر خاموش" را به شدت توصیه می‌کنم. مخصوصا در وقت‌های عاشقی!

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ۱:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٦
برچسب‌ها : فیلم ، مینای شهر خاموش