احمدیا! شب حزین و مه غمین و ره دراز!!!

به یاد احمد رضا احمدی


قلب تو هوا را گرم کرد
در هوای گرم
عشق ما تعارف پنیر بود و
قناعت به نگاه در چاه آب.

مردم که در گرما
از باران می آمدند
گفتی از اتاق بروند
چراغ بگذارند
من تو را دوست دارم.

ای تو
ای تو عادل
تو عادلانه غزل را
در خواب
در ظرف های شکسته
تنها نمی گذاری
در اطراف انفجار
یک شاخه ی له شده ی انگور است
قضاوت فقط از توست.

شاخه ی ابریشم را از چهره ات بر می دارم
گفتم از توست
گفتی: نه، باد آورده است.
هنگام که در طنز خاکستری زمستان
زمین را تازیانه می زدی
خون شقایق از پوستم بر زمین ریخت.

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ۱:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱٩
برچسب‌ها : احمد رضا احمدی ، شعر