بی حسی مشکوک

بعضی از شب ها دوست دارم بدون هیچ مزاحم و معارضی، شب را به صبح برسانم، سیگاری بگیرانم و کتابی بخوانم و فیلمی تماشا کنم و مجله ای ورق بزنم.

امشب از آن شب هاست. البته هنوز نه سیگاری گیراندم، نه کتابی خواندم و نه مجله ای را تورق کردم. دچار نوعی بی حسی مشکوک شدم. من معمولا برای بی حس بودن دلیل دارم، دلایلی قانع کننده و متقن! اما بی حسی امشبم یک بی حسی مشکوک است، مهمترین علتش هم این است که هنوز دلیلی برای این بی حسی پیدا نکرده ام.

[.]

خیلی وقت است هوس سعدی کرده بودم. رفتم سراغ گلستان و همین طور بی هیچ پیش فکری تورقی کردم و به این حکایت رسیدم؛

"یکی را از ملوک عرب حدیث مجنون لیلی و شورش حال او بگفتند که با کمال فضل و بلاغت سر در بیابان نهاده است و زمام عقل از دست داده، به فرمودش تا حاضر آوردند و ملامت کردن گرفت که در شرف نفس انسان چه خلل دیدی که خوی بهایم گرفتی و ترک عشرت مردم گفتی؟ گفت:

و رب صدیق لا منی فی ودادها / الم یرها یوما فیوضح لی عذری

کاش آنانکه عیب من جستند / رویت اى دلستان ، بدیدندی

تا به جای ترنج در نظرت / بی خبر دستها بریدندی

تا حقیقت معنی بر صورت دعوی گواه آمدی فذلکن الذى لمتننى فیه ملک را در دل آمد جمال لیلی مطالعه کردن تا چه صورتست موجب چندین فتنه. بفرمودش طلب کردن. در احیاء عرب بگردیدند و به دست آوردند و پیش ملک در صحن سراچه بداشتند. ملک در هیأت او نظر کرد شخصی دید سیه فام باریک اندام در نظرش حقیر آمد به حکم آن که کمترین خدّام حرم او به جمال ازو در پیش بودند و به زینت بیش. مجنون به فراست دریافت گفت از دریچه چشم مجنون باید در جمال لیلی نظر کردن تا سرّ مشاهده او بر تو تجلی کند.

ما مر من ذکر الحمی بسمعی / لو سمعت ورق الحمی صاحت معی

یا مَعشَر الخُلاّن قولوا لِلمعا / فی لستَ تَدری ما بِقلبِ الموجَع

تندرستان را نباشد درد ریش / جز به همدردی نگویم درد خویش

گفتن از زنبور بی حاصل بود / با یکی در عمر خود ناخورده نیش

سوز من با دیگری نسبت مکن / او نمک بر دست و من بر عضو ریش"

[.]

بعد از تحریر: سرِ شب رفتم و موی سرم را سپردم به ماشین نمره صفر، تقریبا مشابه تیغ! حوصله ام سر رفته بود و دوست داشتم مدتی بی مویی را هم تجربه کنم. به یاد دوران مدرسه که به زور باید کله مان را با ماشین چهار می تراشیدیم!

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱٩
برچسب‌ها : روزنوشت ، سعدی