داستان / خوشی

 

اسحاق حاضر بود پول بدهد اما به یک شرط و یداله چاره‌ای نداشت. شرط را که پذیرفت پول را گرفت و رفت. یک‌ماه بعد از آن بود که هر سه برگشتند. خوشی حالش خوب شده بود و اثری از بیماری در چهره‌اش نبود. هیچ وقت به کسی نگفتند که مریضی خوشی چه بوده اما از فردای آن روز بود که یداله برای بازپرداخت پول اسحاق، بیشتر از حد معمول توی معدن ماند و کار کرد. با خودش حساب کرده بود که اگر دو سال و نیم بتواند دو شیفت توی معدن کار کند، می‌تواند پول اسحاق را بدهد.

 

این چهاردهم که می‌آمد سومین ماهی بود که یداله توی معدن مُرده بود و حالا این "خوشی" بود که باید قولی را که یداله به اسحاق داده بود عملی می‌کرد و همه بدهی‌های شوهرش را می‌پرداخت. ثریا بی‌تابی‌های مادر را خوب درک می‌کرد و از این‌که نمی‌توانست در این موضوع موثر باشد و کمکی به او بکند، نوعی شرمنده‌گی دائمی همراهی‌اش می‌کرد.

ثریا تنها دختر و در واقع تنها فرزند خوشی و یداله بود که هجده سال داشت اما رفتارش مثل خانم‌های جا افتاده‌ی 30 – 35 ساله‌ای بود که سرد و گرم روزگار چشیده‌اند. توی محله‌ی معدن تنها دختری بود که سیکل داشت و همین باعث می‌شد تا دیگران با او رفتاری محترمانه و نسبتا رسمی داشته باشند.

خوش‌قدم را در محله معدن، همه "خوشی خانم" صداش می‌زدند، بیست و دو سالی می‌شد که زن یداله شده بود و در تمام این بیست و دو سال، بر خلاف همه اطرافیان و حتی خواهران و دخترخاله‌ها و دخترعموها و دخترعمه‌ها و تنها دختردایی‌ای که داشت، زندگی‌اش با یداله سراسر عشق بود و محبت و دلدادگی. یک‌بار به حوری خانم که همسایه دیوار به دیوارشان بود گفته بود که: «کسی را ندارم به جز یداله... ثریا هم رفتنی است، بالاخره شوهر می‌کند... هیچ‌کس به جز یداله نمی‌فهمه توی این سینه‌ام چی هست... ثریا که بره، بازم من می‌مانم و...» و حرفش را تمام نکرده بغض راه گلویش را بسته بود.

هفده سال بیشتر نداشت که یداله، همراه مادر و دایی‌جهانگیرش آمد خواستگاری و به یک ماه نرسیده بساط عروسی را به راه کرد. آن موقع یداله بیست سال داشت و با دایی جهانگیرش که بنای به نامی بود، کار می‌کرد. روزی که آمده بودند عباس‌آباد تا کار تعمیر حمام را شروع کنند، خوش‌قدم را دیده بود که با مادرش، بقچه در بغل آمده بودند حمام و دیده بودند که حمام تعطیل است. همان روز افتاده بوده پیِ خوشی و مادرش تا خانه آنها را نشان کند.

چهار سال گذشت و آنها بچه‌دار نشدند. شمسی، مادر یداله، دوره افتاده بود که: «اجاق دختره کوره و بچه‌دار نمی‌شه ... بیچاره پسرم که...». یداله هیچ وقت به روی خودش نیاورده بود و همیشه با خوشی طوری برخورد کرده بود که انگاری هیچ حرف و حدیثی نیست و بودن و نبودن بچه تاثیری توی زندگی‌شان ندارد.

بیست و یک ساله بود که ثریا را حامله شد. آن موقع یداله توی راه‌آهن کار می‌کرد و دو روز در میان می‌آمد خانه. صبح همان روزی که رفته بود راه آهن، خوش‌قدم بی‌حال شده بود و علائم طوری نشان می‌داد که انگاری حامله است. سلطان‌خانمِ قابله، خوشی را که دید گفت: «مبارکه!» و شمسی که چشمانش از حدقه بیرون زده بود، بی‌اختیار بلند شد و خوش‌قدم را غرق بوسه کرد. هر چند، وقتی ثریا به دنیا آمد شمسی کمی دَمق شده بود و از هر فرصتی برای اینکه یادآوری کند که باید دوباره بچه‌دار بشوند و پسری داشته باشند دریغ نمی‌کرد، اما رفته‌رفته ثریا خودش را توی دل همه جا کرد و شد سوگلی و دل‌بند خوشی و یداله و شمسی و خاله‌ها و عموها و دایی‌ها.

ثریا نه سال داشت که یداله تصمیم گرفت همراه پسر عمویش "رَبعلی"، به معدن برود و آنجا کار کند. حقوق کار در معدن بیشتر از کار توی راه‌آهن بود و تازه مزایای بیشتری هم داشت. از همه مهم‌تر خانه‌ای بود که در محله‌ی معدن به کارگران می‌دادند. هر روز صبح یک ماشین می‌آمد و جیره کارگران را که شیر بود و تخم‌مرغ و کیک و چیزهای دیگر، از روی لیست به خانواده‌هاشان تحویل می‌داد.

زندگی بدی نداشتند و سه نفری خوش بودند. عصرهای بهار و تابستان که یداله از معدن برمی‌گشت، سه‌تایی می‌رفتند دره و آنجا بساط عصرانه را به‌راه می‌کردند. گاهی هم پنجشنبه‌هایی که تعطیل بود می‌رفتند شهر و آب‌انار می‌خوردند و سینما می‌رفتند و لباس می‌خریدند یا وسیله‌ای برای خانه و حتمن چیزی برای ثریا.

خوشی موقع رفتن به شهر، تنها یادگار مادرش که یک پلاک و زنجیر طلا بود را می‌انداخت گردن‌اش، طوری که پلاک، که یک خورشید بزرگ بود، ‌تقریباً به اندازه یک کف دست، از زیر دکمه دوم پیراهنش می‌زد بیرون و خودنمایی می‌کرد. موهای ثریا را شانه می‌زد و لباس مهمانی‌اش را بر تن می‌کرد. ثریا هم می‌رفت توی پستو و از پودری که خاله اعظم‌اش از پایتخت آورده بود می‌مالید به صورت‌اش و آماده می‌شد برای رفتن به شهر. یداله هم همان کت و شلواری را که شش سال پیش داده بود فرج خیاط دوخته بود تن می‌کرد و با زن و بچه‌اش همراه می‌شد.

خوشی خوش بود و از این‌که می‌دید شوهرش عاشقانه دوستش دارد و دخترشان یک سر و گردن از همه‌ی دختران محله‌ی معدن و اقوام بالاتر است، به خودش می‌بالید و کلی لذت می‌برد. همه، از فامیل گرفته تا همسایه‌ها، به عشق و دلبستگی میان این خانواده رشک می بردند و دوست داشتند که مثل آنها زندگی کنند.

آذر ماه سالی بود که خوشی سی و هفت ساله می‌شد. صبح یک روز سرد پاییزی که رفته بود تا از سلیمان بقال، یک حلب روغن بگیرد، توی راه از حال رفته بود و بی‌هوش شده بود. زن‌های محل برده بودندش پیش حکیم هندی. حکیم سرحالش آورده بود اما فهمانده بود که حتماً باید برود پایتخت. گفته بود بیمارستان نیشابور امکانات ندارد و حتما باید ببرندش تهران.

خبر را معلوم نبود چه کسی به یداله رسانده، یک آن دیده بودند که سراسیمه و سیاه و زغالی، وارد درمانگاه شده و وقتی خوش‌قدم را دیده بود که بی‌حال و نزار خوابیده روی تخت، دو دستی زده بود توی سرش و همان جا گریه کرده بود. زن‌ها دلداری‌اش داده بودند که چیزی نیست و به خیر گذشته. اما هنوز به خیر نگذشته بود.

مساعده گرفت و خوشی را بُرد تهران. یک هفته بعد برگشت اما تنها، ثریا مانده بود پیش مادرش. اطبا گفته بودند که باید جراحی شود و یداله آمده بود تا از کسی پول قرض کند. رفته بود سراغ اسحاق که یک وقتی سرکارگر معدن بود و کسی نمی‌دانست چه‌طور، اما یک‌دفعه وضع مالی‌اش از این رو به آن رو شده بود طوری که بعضی‌ها اسحاق خان صداش می‌زدند.

اسحاق حاضر بود پول بدهد اما به یک شرط و یداله چاره‌ای نداشت. شرط را که پذیرفت پول را گرفت و رفت. یک‌ماه بعد از آن بود که هر سه برگشتند. خوشی حالش خوب شده بود و اثری از بیماری در چهره‌اش نبود. هیچ وقت به کسی نگفتند که مریضی خوشی چه بوده اما از فردای آن روز بود که یداله برای بازپرداخت پول اسحاق، بیشتر از حد معمول توی معدن ماند و کار کرد. با خودش حساب کرده بود که اگر دو سال و نیم بتواند دو شیفت توی معدن کار کند، می‌تواند پول اسحاق را بدهد.

دو سال گذشت و یداله همیشه سعی می‌کرد تا با کار زیادتر پول اسحاق را زودتر برگرداند. نمی‌خواست که شرط را ببازد، نمی‌خواست که اسحاق به خواسته‌اش برسد. همه‌چیز را به خوشی گفته بود و خوشی خودش را ملامت می‌کرد که اگر مرده بود و به تهران نمی‌رفت دیگر لازم نبود تا از اسحاق پولی قرض بگیرند، دیگر و ... .

اسفند سالی بود که ثریا هجده سالگی‌اش تمام می‌شد. ظهر نشده بود که صدای مهیبی مثل یک غُرش، تمام محله را لرزانده بود. همه از خانه‌هاشان ریخته بودند بیرون و بی‌درنگ دویده بودند طرف معدن.

آن روز یازده نفر در اثر ریزش معدن جان باختند. روز دوم بود که جنازه یداله را بیرون کشیدند و خوشی همین‌طور مات و مبهوت جنازه را نگاه می‌کرد. در طول این دو روز ایستاده بود رو به روی ورودی معدن و حرکت نمی‌کرد. ثریا بی‌تابی می‌کرد و گریه. گاهی به چهره یخ و بی‌روح و زردِ خوشی نگاه می‌کرد و بیشتر گریه‌اش می‌گرفت.

***

این چهاردهم که می‌آمد سومین ماهی بود که یداله توی معدن مرده بود. خوشی رفت سر صندوقچه‌اش و پلاک و زنجیر یادگار مادرش را برداشت و دست ثریا را گرفت و رفت شهر. پلاکِ طرح خورشید و زنجیر طلا را گذاشت روی پیشخوان مغازه زرگری و پول را برداشت و دست ثریا را گرفت و رفت. رفت و سه تا آب‌انار سفارش داد. یک‌باره، انگار که چیزی یادش آمده باشد با بغض گفت: «نه دو تا. دو تا بی‌زحمت...». ثریا گریه‌اش گرفت. برای ثریا پودر سفیدکننده خرید، از همان‌هایی که خاله اعظم برای‌اش از پایتخت می‌آورد. یک دست لباس هم گرفت و گفت: «دفعه بعد سینما هم می‌رویم...»

پول را که گذاشت جلوی اسحاق گفت: «این هم جریمه‌ی دیرکردش» و بلند شد. اسحاق حرفی برای گفتن نداشت. عصر همان روز با ثریا رفتند سرخاک و خوشی شروع کرد به نجوا کردن. ثریا بی‌هیچ حرفی داشت مادر را نگاه می‌کرد. یاد روزهایی افتاد که وقتی برای آوردن چایی یا چیزی به آشپزخانه می‌رفت، می‌شنید که مادر و پدرش آرام با هم صحبت می‌کنند و ریز می‌خندند. خوشی طوری سرش را به سنگ قبر یداله نزدیک کرده و بود و حرف می‌زد که گویی یداله دراز کشیده و دارد به خوشی نگاه می‌کند. ثریا مثل همان وقت‌ها ندانست و سعی نکرد بداند که مادر به پدر چه می‌گوید...

 

ساوه - زمستان 89

 

+