یکسان با پاییز

 

چرا مرا با پاییز یکسان دانستی

هنگامی که برگ‌ها بر کف اسفالت خیابان می‌ریخت و

سپس در باد پاییزی می‌لرزید

نام مرا با فصاحت و سادگی تلفظ کردی

شب‌های سرد بیرون از خانه

چترهای شکسته من در باران

حدیث خنیاگری من بود

بر کوچه و پاییز و بامداد می‌بارید

نه تابستان خصم من بود

نه پاییز

من بودم که در باران می‌گریستم

و لباسم کهنه و فرسوده بود

در تدفین مادرم با همین لباس کهنه و فرسوده

در ایوان نشستم

نمی‌دانستم تو روزی مرا با پاییز یکسان می‌دانی

برف زمستان در تدفین مادرم

شاهد این لباس کهنه و فرسوده و ما تشییع‌کنندگان بود

چرا لباس کهنه و فرسوده‌ی مرا

یک روز به قرض نمی‌گیری

که همراه خودت از شهر بیرون ببری

به شعله‌های آتش بسپاری تا مرا برای همیشه

از هراس کهنه و فرسوده بودن این لباس رها کنی

ریشه‌های من در این لباس پنهان شده بود

هیچ چیز در این لباس پنهان نمی‌ماند

عمر راز در این لباس فقط یک شبانه روز بود

من خاموش و خموش در باران به زیر ستون‌های مقوایی

پنهان می‌شدم

هنگامی که ستون‌های مقوایی

در باران منهدم می‌شد

من تازه می‌فهمیدم که ما سال‌های سال است از شهرستان به

پایتخت آمده‌ایم

و دستانم شباهت به دستان پدر دارد

من گاهی روز را با شب قیاس می‌کردم

سپس ناامید در خانه می‌ماندم که چرا کسی سراغ مرا

نمی‌گیرد

من در همه‌ی این سال‌ها در خانه ماندم.

شعر از احمدرضا احمدیِ نازنین

 

بعد از تحریر: مدت‌هاست دلم برای نوشتن تنگ شده...


  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٥/۱٢
برچسب‌ها : شعر ، احمد رضا احمدی