صورت من تکثیر شد

 

هیچ‌وقت

نگفتی

چه‌قدر شبیه شاعر خیال‌هایت شده‌ام

 

انگورها رسیدند

گردوها را پوست گرفتیم

پاهامان را

توی آب سرد کهریز

رها کردیم

که ساعت‌ها بگذرند، و روزها، و ماه‌ها

تا فراموش کنم

تمام تابستان را

به بهانه‌ی قدم زدن

زیر باران پاییز

زنده مانده‌ام

 

برگ‌ها

بی‌صبرانه

وصال زمین را انتظار می‌کشیدند

و نارنجی

رنگ فصل بود

که کلاغ‌ها

شادان

شاخه‌ها را تصاحب کردند

و صورت من

در باغچه کوچک پشت خانه‌تان

تکثیر شد

و کسی

روی سنگ قبری

شعری نوشت

 

روستای خونی (پیمان) از توابع ساوه / پایان شهریور 1392

.

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ٢:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/۳۱
برچسب‌ها : شعر

کاش این پاییز که می‌آید خاطراتمان تازه شوند...

 

 

پایان تابستان و آغاز فصل زندگی؛ پاییز، حال آدم را همین‌طور و بی‌هیچ دلیلی خوب می‌کند. بماند که هزار و یک گرفتاری هست و احتمالن خواهد بود. بماند که درد، مثل عضوی از بدن، مثلن قلب، همیشه همراه آدم است. بماند که نفس کشیدن امری دشوار است وُ نمی‌شود ریه‌ها را بی‌غُصه پُر کرد از اکسیژن. بماند که کسی نیست، کسی نیست که حرفی بشنود، که گوش باشد، که دردها را بفهمد، که وقت آخ گفتن، آه از نهادش بر بیاید، که خیلی چیزهای دیگر... بماند که تهران مثل سابق نیست. مثل سابق که دوستانی را می‌شد در ساعت‌هایی مشخص توی کافه‌هایی قدیمی ملاقات کرد. بماند که سینما رفتن را مجالی نیست. بماند که برای به تماشای تئاتر نشستن رفیقی نیست. بماند که باران کمتر می‌بارد. راستی چرا باران کمتر می‌بارد؟ چرا هموا کمتر ابری می‌شود؟ چرا سیگار مزه‌ی سابق را ندارد؟ چرا دوستانم تهران را فراموش کرده‌اند؟ چرا کافه‌ها دنج نیستند؟ چرا کتاب خواندنﹾ لذتِ سابق را ندارد؟ چرا وقت نوشتن انگار می‌کنم چیزی در درونم مقاومت می‌کند؟ چرا خیابان‌ها مثل قدیم‌ پُر از برگِ زرد نمی‌شوند؟ چرا برگ‌ها را از خیابان‌ها جارو می‌کنند؟ چرا کسی چیزی نمی‌نویسد تا وقت خواندن آن وجودمان سرشار از انرژی شود؟ چرا ساندویچی‌ها آن‌قدر لوکس شده‌اند که به جای لذت بردن از خوردن ساندویچ باید مرعوب فضای رسمی آنجا شوی؟ چرا همه‌چیز شکل دیگری شده؟

کاش این پاییز که می‌آید خاطراتمان تازه شوند...

 

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٢٦
برچسب‌ها : روزنوشت ، خاطره ، عکس

اتاق دربسته / سوزان سانتاگ

 

بی‌شک کسانی مثل همینگ‌وی یا ترومن کاپوتی اگر شخصیت‌هایی رسانه‌ای نبودند، آثارشان سطح‌بالاتر بود. باید بین کار و زندگی یکی را انتخاب کرد. مساله فقط این نیست که می‌خواهید مصاحبه کنید و درباره‌ی خودتان حرف بزنید یا نه؛ مساله این است که چقدر در اجتماع -به معنای عوامانه‌ی کلمه- زندگی می‌کنید و ساعت‌های زیادی از عمرتان را صرف بلاهت‌هایی می‌کنید که به‌نظر خودتان و باقیِ مردم، جذاب به‌نظر می‌رسند.

یک‌بار کسی از پیکاسو پرسید که چرا هیچ‌وقت به خارج سفر نکرده است. پیکاسو از اسپانیا به پاریس رفت و بعد هم به جنوب فرانسه نقل‌مکان کرد اما هیچ‌موقع جای دیگری نرفت. به او گفت: «من در ذهنم سفر می‌کنم.» فکر می‌کنم این‌ها انتخاب‌هایی هستند که پیشِ روی آدم وجود دارند و وقتی جوان‌اید، ممکن است متوجه‌شان نشوید، شاید نباید هم بشوید اما بعدتر اگر بخواهید پایتان را از حد یک اثرِ صرفا خوب و امیدوارکننده فراتر بگذارید و به خطرپذیری و رضایتی حقیقی برسید که در بسیاری از آثار وجود دارد، ناچارید در خانه بمانید.

 

برگرفته از وب‌سایت رسمی ماهنامه‌ی داستان همشهری

 


  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٢٠

بهانه جوانی

 

همشهری جوان

 

سال‌هاست همشهری جوان را می‌خوانم. بهانه‌ای برای خیالی عجیب؛ خیال جوانی!

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ٩:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٦/۱٦
برچسب‌ها : روزنوشت ، همشهری جوان

بهار اصلاح‌طلبی

 

 

ضمیمه روزنامه «بهار» امروز ویژه‌نامه جذابی‌ست که عنوان «ویژه‌نامه جوانان اصلاح‌طلب» را بر پیشانی دارد.

اینجا را ببینید.

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/۱۳
برچسب‌ها : اعلان ، روزنامه بهار

مصائب زن بودن برای یک روزنامه‌‌نگار / نسرین وزیری

 

 

اپیزود اول؛ فضای داخلی

«خبرنگار سیاسی باید شأن خودش را در فضای رسانه‌ای کشور حفظ کند. حوزه سیاسی، حوزه هنری نیست که با هر سر شکلی بشود در آن حضور یافت و دیگران هم بگویند "تیپش هنری است"».این نخستین نصیحت یک مدیر مطبوعاتی برای دانشجوی ترم دو رشته ارتباطات در بدو ورود به یک خبرگزاری دانشجویی بود. همین هشدار اولیه کافی بود برای ترک بسیاری از خصلت‌های ذاتی دانشجویی من جمله «سر به هواگری» که در قالب‌هایی چون خواندن کتاب و مجله حین پیاده‌روی و یا دویدن دنبال تاکسی و اتوبوس و هر حرکتی که منجر به بر باد رفتن هوش و حواس به محیط بود، بروز می‌یافت. از آن پس شش دانگ حواسم معطوف به محیط بود که مبادا یکی از سیاسیون حتی شده در قالب یک ره‌گذر ساده خیابان، مرا در «شأنی» خارج از «شأن یک خبرنگار سیاسی» ببیند!

چند ماهی غرق در حفظ «شأن» بوده و هر روز سایه سنگینش را بیشتر حس می‌کردم که دست بر قضا همان مدیر مطبوعاتی و البته از عناصر ذکور، هنگام بحث با چند همکار سرزده وارد شد و تشر زد که «چرا اینجا بساط لهو و لعب پهن کرده‌اید؟!!» نیش‌های پس رفته‌امان خشک شد! ادامه سخنانش نشان داد که این تذکر لسانی، به دلیل لبخند حین بحث ما نبوده – که او خود در برخی مکالماتش با همکاران خانم و آقا مرزها را در این وادی در نوردیده بود-. بلکه مانتو و کفش سفید من و بلوز آستین کوتاه و صندل بدون جوراب یکی از آقایان، مصداق بساط لهو لعب از نگاه وی بوده است!

بماند که آن تشر با تذکر مدیر مافوق مذکر دیگری مواجه شد که «این چه طرز برخورد با چند جوان در یک محیط فرهنگی است» و بماند که چه چیزها مصداق «لهو و لعب» نبود و تنها رنگ پوشش می‌توانست مصداقی برای آن باشد برای شنیدن چنین الفاظ سنگینی. اما هرچه بود نتیجه‌اش محدود شدن بیشتر کوه یخ وجودی یک خبرنگار سیاسی از جنس مونث در دامنه گدازه‌های آتشفشانی نگاه‌های مردانه در محیط مطبوعاتی بود. تا آنجا که وقتی چند سال بعد در محیطی مشابه، از یک همکار مطبوعاتی مذکر دیگر با طعم کنایه شنیدم که «فلانی آن‌قدر خودش را می‌گیرد که گویی از آسمان افتاده»، با آن‌چنان توپ و تشری خدمتش برسم که هم «شأن» مرا بداند و هم محدوده «دامنه گدازه‌«های خودش را!

گرچه سخت و سنگین، اما جای افسوس ندارد که این محدود شدن‌ها، اگر وجهه‌ای عبوس از یک خبرنگار زن در یادها می‌نشاند اما چون محافظی است در برابر سیل حرف و حدیث‌هایی که کم هم نیست در این وادی مطبوعاتی ایران!

اپیزود دوم؛ فضای خارجی

هرگز فراموش نمی‌کنم ترسی را که پس از شنیدن قفل شدن در اتاق یکی از آقایان که برای مصاحبه با وی به دفترش رفته بودم، چگونه در تمام وجودم دوید. آنچنان شوکه نگاهش کردم که بنده خدا توضیح داد این کار از مقررات محیط‌های [...] است تا کسی نتواند یک‌باره به دفتر مقامات رده‌بالا وارد شود. ترسی که بار دیگر با مشاهده تختی کنج اتاق کار آقای دیگری در خاطرم جان گرفت و گویا آن هم بخشی از اسباب کار بود برای خواب قیلوله!

شاید هیچ یک از این‌ها برای یک خبرنگار مذکر ترسناک نباشد، اما در هر دوبار دل من قرص بود به حضور عکاسی که همراهم بود و البته ذکرهایی که بلد بودم زیر لب بخوانم! عکاسی که یک‌بار به تیر خشم نگاهم گرفتار آمد. چرا که می‌خواست برای عکاسی از یک برنامه خبری دیگر مرا در دفتر تشکلی که یک خانه قدیمی در انتهای یک محله کوچه باغی قدیمی‌تر بود و هیچ تابلو و نام و نشانی نداشت، تنها بگذارد. خدا رحم کرد که متوجه نگاهم شد وگرنه همان ترس امانم را بریده و تمرکزم را از مصاحبه می‌ربود.

فراموش نمی‌کنم روزی را که با دیدن یک بولتن محرمانه در دستان یکی از آقایان از سر کنجکاوی پرسیدم که «در این‌ها چه برای شما می‌نویسند؟» و او گفت: «اگر جایی بیرون از محیط کار ببینمت نشانت خواهم داد!». این هم می‌تواند یک جمله خیلی ساده باشد اما برای من تلنگر ترس‌آلودی بود تا دیگر حتا مخاطب سلام و علیک چنین کسی هم قرار نگیرم و دورش را به کل خط بکشم.

همه این‌ها در این پس‌زمینه است که برای رفع هرگونه جلب توجهی در محیط‌های خبری رسمی، من و همکاران هم‌جنسم، همواره باید مراقب حفظ کامل حجاب، رنگ پوشش، سایز مانتو و.... باشیم و حتی گاه انگشتر خود را چنان در دستانمان بچرخانیم که به جای نگین، رینگی ساده دیده شود.

آن‌چه گفته شد نه از باب سیاه‌نمایی بود و نه بستن در باغ سبزی که انتظار علاقه‌مندان، دانشجویان و فارغ‌التحصیلان ارتباطات را می‌کشد و نه البته سوزنی در انبار کاه. بلکه لحظاتی رعب‌انگیز بود که در کنار خاطرات خوش روزنامه‌نگاری جای خود را در پستوی ذهن حفظ کرده است.

اپیزود سوم؛ باز هم فضای داخلی

در جلسه‌ای حرف از سردبیر گمنام سایتی شد که به واسطه آشنایی دورادوری که با او داشتم از وی به عنوان «یک بچه کم‌سن و سال» یاد کردم و در پاسخ به همکاری که معتقد بود «او چندان هم بچه نیست»، گفتم که «چرا، او هم‌سن و سال من است». سپس پاسخ شنیدم «شما خودتان را بچه می‌دانید؟»

کنایه او به این بود که خانم‌ها معمولا در بیان سن واقعی خود دچار اغماض می‌شوند. اما حرفش مرا به خود آورد و یادم آمد که من با کسی هم‌سن و سال هستم که نصف 12-13 سال سابقه مطبوعاتی مرا هم ندارد اما اکنون سردبیر یک سایت – ولو کم مخاطب - است! اگر نهی از ذکر نام او و رسانه‌‌اش نبود، ساده‌تر می‌توانستم اثبات کنم که جایگاه امروز وی نه از مهارت حرفه‌‌ای و دانش فراخش، که از جنسیت «مذکر» اوست! دست‌کم سرچ ساده نام هر دو ما در گوگل، می‌تواند این را به هر ناآشنایی به فضای مطبوعات ثابت کند، چه رسد به آشنایان.

اصلا جای تعجب نیست که جامعه مطبوعاتی ما متاثر از جامعه «مردسالارانه»ای باشد که حداکثر نفوذ زنان در حاکمیتش، تکیه بر یک کرسی وزارت و دو سه کرسی معاون و مشاور رئیس‌جمهور باشد. نگاهی سطحی به فضای داخلی مطبوعات نشان‌می‌دهد که نادرند زنانی همچون "بدرالسادات مفیدی" که توانست در حلقه سردبیری روزنامه «شرق» جایگاهی بیابد. حداکثر پست دبیری هم از آن زنان، در سرویس‌های اجتماعی روزنامه‌ها و سایت‌هاست که "ژیلا بنی‌یعقوب" از پیشتازان آن بود. پروین امامی و نیلوفر منصوریان معدود زنانی هستند که توانستند به عنوان دبیر سیاسی روزنامه‌های به‌نام سیاسی - «جمهوریت» و «اعتماد» - پذیرفته شوند. به راستی فارغ از هرگونه نگاه فمینیستی، سهم زنان از مدیریت رسانه‌ای کشور همین باید باشد؟ آن هم در شرایطی که بیش از 60-70 درصد دانشجویان این رشته از زنان هستند و حضوری به همین پررنگی در تحریریه‌ رسانه‌های مختلف دارند؟ آیا بر اساس نگاه مردانه حاکم، زنان روزنامه‌‌نگار مستعد حضور در مصادر مدیریتی و تصمیم‌گیر نیستند یا فضایی به آنها داده نمی‌شود و اعتمادی به آنها نیست؟

 

این یادداشت توسط نسرین وزیری در ماهنامه مدیریت ارتباطات در پرونده‌ای با عنوان «زنان خبرنگار، آسیب‌پذیرترین و مظلوم‌ترین» منتشر شده است.


  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ٤:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/۱٠

احمدی‌نژاد و سرمایه‌ی اجتماعی‌اش

 

محمود احمدی‌نژاد

 

این یادداشت را برای انتشار در روزنامه بهار نوشته بودم که بنا به حساسیت‌ها و سیاست‌های روزنامه در انجا منتشر نشد؛

اگر سیدمحمد خاتمی پس از اتمام دوران ریاست‌جمهوری‌اش، بنیاد باران (بنیاد آزادی رشد و آبادانی ایران) را به راه کرد تا وزرا، استانداران، مدیران، مشاوران و هم‌فکرانش را دور هم آورد، محمود احمدی‌نژاد نیز در واپسین روزهای حضورش در پاستور، تمام تلاشش را برای کسب مجوز «دانشگاه ایرانیان» به کار بست تا نه تنها نزدیکان - به ویژه رفیق شفیقش «اسفندیار رحیم‌مشایی» - بلکه جوانان جویای علم و طالبان دانش را در مجموعه‌ای علمی! که خود ریاست آن را بر عهده خواهد داشت گرد هم آورد. او در آخرین شب فعالیت دولت دهم و در آخرین گفتگوی تلویزیونی‌اش، بنیان‌گذاری دانشگاه جامع بین‌المللی ایرانیان را اصلی‌ترین برنامه کاری خود پس از اتمام دوره ریاست جمهوری‌ عنوان کرد.

دانشگاه فارغ از کارکرد علمی‌ای که بر آن متصور است یک «پایگاه اجتماعی» نیز محسوب می‌شود. پایگاهی که می‌تواند به نوعی منبع احترام، اعتبار و سرمایه‌ی اجتماعی نیز باشد. احمدی‌نژاد، در دوره‌ای که عمر دولت دهم رو به پایان بود و بسیاری از صاحب‌نظران در حال پیش‌بینی وضعیت سیاسی او پس از ریاست‌جمهوری‌اش بودند، در فکر تاسیس یک دانشگاه بود تا از این طریق برای خود، پایگاهی دست و پا کرده باشد.

شاید اگر سید محمدخاتمی و پیش‌تر از او هاشمی رفسنجانی هم از حیث برخورداری از محبوبیت و سرمایه‌ی اجتماعی دچار تردید بودند پس از دوران انتقال قدرت، برای ایجاد پایگاهی اجتماعی، قدری به تکاپو می‌افتادند اما، هاشمی راه مجمع را در پیش گرفت و خاتمی حضور در بنیاد باران را مغتنم شمرد. طرفه آن‌که در تمام هشت سال گذشته، هر بار در موسم انتخابات، نظرها به سوی این دو متمایل شده و رفیق و رقیب چشم به دهان روسای جمهور پیشین دوختند تا ببینند تصمیم‌شان چیست و میل‌شان با کیست.

رییس دولت مهرورز اما دریافته که از خیل دوستان سابق و توده مردمی که او خود را نماینده آنها می‌دانست کمتر کسی حاضر است دوباره به «پارادایم احمدی‌نژاد» اعتنا کند. او می‌داند سرمایه‌ی اجتماعی‌اش ته کشیده و ناگزیر از ایجاد یک پایگاه برای باز زنده‌سازی مفاهیمی‌ست که در طول هشت سال گذشته بر آنها تاکید داشته تا به این ترتیب به بازتولید سرمایه‌ی اجتماعی بپردازد. هرچند این امر یک فرایند پیچیده‌ی اجتماعی، به ویژه برای موقعیتی که احمدی‌نژاد در آن قرار دارد، محسوب می‌شود اما اصرار وی بر ماندگاری*، نشان از تمایل او برای بازگشت به قدرت دارد که این بازگشت بدون کسب اعتماد اجتماعی میسر نخواهد شد.

احمدی‌نژاد در میان نخبگان، دانشجویان، اساتید و فرهیختگان، حُکم تاجر ورشکسته‌ای را دارد که برای انجام معامله، کمتر به او اعتماد خواهد شد. در بازار، تاجر ورشکسته به سختی قادر است خود را به دیگران بقبولاند. شاید کسبه‌ی خرده‌پا بنا به ملاحضاتی حاضر به معامله با او شوند اما بزرگان بازار به راحتی «اعتماد» نخواهند کرد. به قول پیر بوردیو: «بازتولید سرمایه‌ی اجتماعی متضمن صرف وقت و انرژی است، اما گاهی تبعات منفی نیز در بر دارد.»

در طول هشت سال گذشته شکاف عمیقی میان احمدی‌نژاد و طبقه متوسط که به نوعی در بر گیرنده‌ی جامعه دانشگاهی، روشنفکران، نخبگان، هنرمندان و فعالان عرصه‌های آکادمیک است ایجاد شده و کوچ او به میان این قشر به راحتی پذیرفته نخواهد شد.

رییس‌جمهور سابق یا نمی‌دانست و یا نمی‌خواست بداند که باید در میان تمام بخش‌های جامعه و همه‌ی اقشار، پایگاه و جایگاهی کسب کند. از این رو با اتکا به چند تن از افراد نزدیک، و با سر دادن شعارهای عامه‌پسند تلاش کرد تا خود را «مردی از جنس مردم» نشان دهد.

حالا او که هشت سال با سفرهای استانی و تلاش برای نفوذ به دل روستاها و بیان خاطراتی از مشاهده «هاله نور» تلاش کرد تا ثابت کند «معجزه هزاره سوم» است مترصد ایجاد دانشگاهی است تا شاید نخبگان را گرد هم آورد و زمینه را برای کسب دوباره قدرت فراهم کند.

اما بعید است کسی به این زودی‌ها مشکلات دانشگاه‌ها در دولت‌های نهم و دهم را از یاد ببرد؛ دانشجویان ستاره‌دار، اساتید اخراجی، بازنشستگی اجباری، برخوردهای امنیتی، رفتارهای غیرآکادمیک، مدیران ناکارآمد، مقابله با روشن‌اندیشان، جلوگیری از برگزاری همایش‌ها و نشست‌های علمی، تفکیک جنسیتی، تبعیض در پذیرش دانشجویان دختر و پسر و...

شکی نیست که «معجزه هزاره سوم» راه درستی در پیش نگرفته و باید به پایگاه اجتماعی سابق خود مراجعه کند. هرچند گفتار پوپولیستی او هم دیگر خریداری ندارد.

 

*اظهارات احمدی‌نژاد در آخرین مراسم دیدار با اصحاب رسانه: «باید از کسی تقدیر شود که کارش تمام شده و می‌خواهد برود؛ مگر قرار است ما برویم؟ ما در خدمت شما هستیم. مگر تغییر قوانین و قالب‌ها در مسئولیت‌های انسان تغییر ایجاد می‌کند؟ ما یک ملت با آرمان‌های بلند الهی و تاریخی هستیم،‌ در ابتدای راهیم و تازه کار شروع شده و تمام نشده است.»

 

 

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ٤:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٦

آش‌رشته و قورمه‌سبزی؛ شورانگیزترین آثار مدنیت ایرانی

 

«من زیاد اهل خوردن نیستم ولی از عشاق دل‌خسته خوراک ایرانی هستم. امپراتوری آش‌رشته و تمدن باشکوه قورمه‌سبزی یکی از شورانگیزترین آثار مدنیت ایرانی است. من خیلی ویار می‌کردم که خوراک ایرانی بخورم. یک‌بار که در پاریس بودم و پول زیادی هم نداشتم و شنیده بودم که یک بازار محلی دارند که مواد غذایی را ارزان‌تر می‌دهند، تصمیم گرفتم برای خودم قورمه‌سبزی بپزم. آن شب کارم را کنار گذاشتم و به معماری پلو و نحوه پختن آن فکر کردم و این‌که ته‌دیگ عزیز و نازنین چطور تحصیل می‌‌شود و از همه مهم‌تر قورمه‌سبزی نازنین. با خودم گفتم نمی‌شود من که این همه کتاب خوانده‌ام، ولی یک قورمه‌سبزی نتوانم درست کنم. درست مثل نمایشنامه‌ای که آن را روی صحنه می‌برند، نشستم پی‌رنگ این غذای نازنین را طراحی کردم. خلاصه، آن روز موعود فرا رسید. صورت غذا را بردم و خریدم. خریدم به اندازه سه نفر بود که می‌خواستم مابقی‌اش را نگه دارم و مدت‌ها با این قورمه‌سبزی نازنین خوش باشم. شروع به پختنش کردم و واقعن تمام خانه من را بوی ادکلن قورمه‌سبزی پر کرده بود. می‌خواستم یک جشن باشکوه در تنهایی خودم برگزار کنم که دو تا از دوستان عزیزم، که اکنون هر دو از دنیا خارج شده‌اند، زنگ زدند و من در را باز کردم و کلی از بوی این غذای خوشمزه تعریف کردند و من مهمان‌نوازی کردم و با چشم حسرت‌بار به غذایم نگاه کردم و یک‌ریزه از آب قورمه‌سبزی و یک‌ریزه هم از ته‌دیگش به من رسید.»

 

محمد صالح‌اعلا در گفت‌وگو با خبرنگار مجله‌ی مهر

 

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ٢:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٥

خشم و هیاهو

 

روزنامه بهار

 

«دوباره فریادی مایوسانه و طولانی سر داد؛ این فریاد چیزی جز هیاهو نبود.» ویلیام فاکنر / خشم و هیاهو

گفت‌وگوی من با دکتر محمدعلی محمدی؛ جامعه‌شناس و استاد دانشگاه علوم بهزیستی در خصوص تبارشناسی اجتماعی رفتار نماینده‌گانی که در مخالفت با دولت جدید، از انواع ابزارهای غیراخلاقی بهره بردند امروز در روزنامه بهار منتشر شده است.

برای دیدن و خواندن آن به اینجا مراجعه کنید.

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٤

نوبت اتصال من

 

 

عصرهایِ گرم، عصرهایِ دم‌کرده، جان می‌دهد عرق بیدمشک را با بهارنارنج مخلوط کنی و یک قاشق گلاب بریزی و هم بزنی و بعد که یخ انداختی و کمی شکر اضافه کردی، منتظر بمانی تا قطرات سرد از دیواره‌های لیوان شُرّه کنند و پایین بیایند که یعنی نوشیدنی‌ات سرد، بلکه یخ شده و می‌توانی سر بکشی و به خاطراتی بیندیشی که از پس سعدی‌خوانی در ذهن‌ات جان می‌گیرند.

راستی چرا سعدی این همه عاشق است؟ چرا حرف‌هایش را برای امروز، برای حالا هم می‌شود به کار بست؟ چرا سعدی گفته: «ناله زیر و زار من، زارترست هر زمان / بس که به هجر می‌دهد عشق تو گوشمال من» ؟ چرا همیشه وقتی که بهارنارنج و بیدمشک هست، سعدی خودش را توی ذهن آدم زنده می‌کند؟ چرا غزل؟ چرا دل آدم غزل می‌خواهد؟ چرا یکی نیست که غزل‌ها را بشنود؟ چرا نمره‌ی تلفن یکی را که غزل دوست داشت فراموش کرده‌ام؟ او خواست فراموش شود یا من خواستم؟

 

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٦/۳
برچسب‌ها : سعدی ، عکس ، شعر ، روزنوشت

وقت تنفس

 

محمد مصدق / ابراهیم گلستان

 

- شما در دادگاه بودید؟

بله. وضع خاصی بود. یکی، دو بار بعد از این‌که عکس‌ها را گرفتیم ما خبرنگارها را از دادگاه بیرون کردند. من رفتم پیش رییس دادگاه - که یک سرلشگری بود - و گفتم: «دستگاه من دستگاه عکاسی نیست. فلاش ندارد. دستگاه فیلم‌برداری است و اگر این محاکمه فیلم‌برداری نشود و در خارج نشان داده نشود، فکر می‌کنند تمام این عکس‌ها و دادگاه قلابی بوده اما وقتی حرکت داشته باشد و در تلویزیون نشان داده شود، قابل قبول می‌شود که دادگاهی بوده. برای همین من را از اتاق بیرون نکنید. من بدون این‌که سروصدا کنم و فلاش بزنم همین پایینِ تریبون شما، روبه‌روی متهم روی زمین می‌نشینم و فیلم می‌گیرم. بلند هم نمی‌شوم و کاری هم نمی‌کنم.» قبول کرد. یادم می‌آید... ناراحت‌کننده‌ست واقعن... ناراحت‌کننده‌ست. موقع تنفس رفتم نزدیک‌تر تا فیلم بردارم. سرش را روی میز گذاشته بود. نزدیک که رفتم، سرش را بلند کرد و من را دید و گفت: «حال پاپا چطور است؟» گفت: «برایش کاغذ بنویس؛ این‌طور که آنجا دستگاهش را آتش زدند حالا اینجا می‌خواهند مملکت را آتش بزنند...» آدم فوق‌العاده‌ای بود و این را که الان برای‌تان می‌گویم در هیچ‌کدام از کتاب‌هایی که درباره آن دادگاه نوشته‌اند، نخوانده‌ام... آن روز در لحظه‌ای که آن مردک، آزموده، خطابه‌اش را می‌خواند، به یک آیه قرآن رسید. مصدق هم سرش را روی دستش گذاشته بود مثل این‌که خواب است. آزموده به این آیه قرآن که رسید خواست رد شود، مصدق همین‌طور که سرش روی دستش روی نیمکت بود گفت: «آقا من نفهمیدم، تکرار بفرمایید.» مرتیکه نمی‌‌خواست دوباره بخواند. مصدق سرش را بلند کرد – فوق‌العاده بود واقعن – داد زد: «شما می‌خواهید تقاضای اعدام من را بکنید، من هم این را که خواندید نفهمیدم، برایم معنی کنید.» او هم گفت: «این آیه قرآن بود.» مصدق گفت: «آیه قرآن بود، شما که می‌گویید من مسلمان نیستم باید ترجمه کنید که چه هست.» مرتیکه نمی‌توانست ترجمه کند. سواد نداشت. این خطابه را گویا ارسنجانی یا ابراهیم خواجه‌نوری برای‌اش نوشته بودند. رییس دادگاه ناچار تنفس داد. بعد از چند دقیقه دوباره دادگاه تشکیل شد و آزموده از چند سطر پایین‌تر از آنجایی که خوانده بود، شروع به خواندن کرد. مصدق هم سرش را روی دستش گذاشته بود. وقتی دوباره به آن آیه قرآن رسید مصدق سوال را تکرار نکرد. آزموده باز آیه را خواند. مصدق بی‌اینکه سرش را بلند کند، گفت: «نطقت را بخوان آقا. من هم در وقت تنفس رفتم معنی‌اش را پرسیدم.» فوق‌العاده بود.

 

«ضد خاطرات»؛ گفتگوی مهدی یزدانی‌خرم با ابراهیم گلستان / مجله شهروند امروز / 16 دی 1386

 

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ٤:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٢