باخت - باخت

 

تا مرا می‌نگرد قافیه را می‌بازم

... بازی منتهی‌العافیه را می‌بازم

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ٢:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/۳۱
برچسب‌ها : شعر

فراموشی را نقش بازی می‌کنیم

 

حالا بماند که با همین کلمات، بگو مگویی کردیم و انگار گله‌مند شدیم از هم. اما چه‌کار کند دل آدم؟ گاهی تنگِ کسی می‌شود. گاهی می‌خواهد بداند باقی ماجرا به کجا ختم می‌شود! مثلن باقی داستانی که نوشته بودی...

دل است دیگر، گاهی تنگِ حرف زدن با یکی می‌شود. مخصوصن این روزها، این ماه‌ها، این وقت‌ها که کسی نیست که حرف آدم را بشنود. که درد دل آدم را گوش کند و بفهمد. این وسط یک‌هو یکی می‌آید که می‌فهمد و بعد همان‌طور یک‌هو می‌گذارد و می‌رود. انگار که چند سال باشد که افتاده باشی ته رودخانه، که یخ زده باشی، که هی ته دلت بگویی کاش یکی بیاید و از اینجا...

دل است دیگر. وقت‌های غروب، وقت‌هایی که چیزی شبیه سردرد امانت را می‌بُرد، وقت‌هایی که دوست داری توی خیابان شانه به شانه‌اش قدم بزنی، باید بنشینی گوشه‌ی اتاقی به‌هم ریخته، و چای بخوری و اگر زرنگ باشی کمی کتاب‌خوانی کنی تا شاید فراموشت شود. فراموشت می‌شود؟ بعضی چیزها هیچ‌وقت فراموش نمی‌شوند. فراموشی را نقش بازی می‌کنیم. من سال‌هاست بازیگر ماهری هستم...

 

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ٦:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٢٩
برچسب‌ها : روزنوشت ، دلنوشته

یک کودتا در رمان

 

مهدی یزدانی‌خرم

 

«اصولا آدم پررویی هستم و دوست دارم نویسنده جاه‌طلبی باشم. ترجیح می‌دهم رمانی بنویسم و با سر به زمین بخورم، اما یک کار پاستوریزه انجام ندهم. تاسفانه در فضای ادبی ما اگر بخواهی کمی متفاوت‌تر از دیگران کار کنی، در همین فضا شدیدا با تو برخورد می‌کنند. اما فکر می‌کنم باید چند رمان‌نویس با پررویی روی حرف خود بایستند و با رمان‌نویسی الگوهای ادبی ما را بشکنند. در این رمان من تلاش کردم این کار را با توجه به ابزاری که در اختیار دارم، انجام دهم.» اینها را مهدی یزدانی‌خرم در نشست نقد رمانش گفت.

پیش از این هم یک‌بار درباره «من منچستر یونایتد را دوست دارم» نوشته بودم. رمان خاص مهدی یزدانی‌خرم که روایتی غریب‌ و تودرتو دارد.

حالا اما به بهانه 28 مرداد، سالروز کودتای سیاه، دوباره به این کتاب سر زدم. روایتی از روزهایی حساس در تاریخ ایران که به شکل عجیبی تا به امروز ما امتداد دارد.

برای خواندن حرف‌های یزدانی‌خرم و منتقدانش به اینجا سر بزنید.

 

عکس از: حمید جانی‌پور / نشر چشمه

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٢۸

سرگرمی با چاشنی هُلمز

 

Arthur Conan Doyle’s / Sherlock Holmes

 

کارم دانستن چیزهایی است که دیگران نمی‌دانند... (شرلوک هُلمز)

بعد از مدت‌ها نخواندن داستان‌های سرگرمی، رفتم سراغ شرلوک هُلمز عزیز. یادم نمی‌رود سال‌هایی که تلویزیون ایران و فکر می‌کنم شبکه دوم، «ماجراهای شرلوک هلمز» را با دوبله بی‌نظیر بهرام زند روانه آنتن کرد. هلمز در درگیری با پروفسور جیمز موریارتیِ بدطینت از آبشار سقوط کرد و مُرد و این مرگ مساوی بود با غم عالم. تا روزها پشت سر هم بی‌حوصله‌گی و افسرده‌گی همراهم بود. بالاخره شبکه سوم تلویزیون ایران، «بازگشت هُلمز» را پخش کرد. روایت داستان‌هایی که مربوط به گذشته هلمز می‌شد. مشکل اما این‌بار، مشکل دوبله بود. جلال مقامی نازنین جای هلمز حرف زده بود! هلمزی که صدای بهرام زند او را به یک موجود افسانه‌ای پرصلابت تبدیل کرده بود حالا به یک‌باره با صدای نرم و آرامش‌بخش مقامی روزی صفحه جادو ظاهر شده بود. هنوز هم که یادش می‌افتم چیزی در درونم زجر می‌کشد.

خواندن «اتود در قرمز لاکی» شیرین است. توی ذهنم، شرلوک هلمز همان «جِرمی بِرت» است با صدای بهرام زند!

 

 

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ٢:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٢٦

روز خوبِ من و روز خوبِ تو...

 

با چتر آبی‌ات به خیابان که آمدی / حتماً بگو به ابر، به باران که آمدی

نم‌نم بیا به سمت قراری که در من است / از امتداد خیس درختان که آمدی

امروز روز خوب من و روز خوب توست / با خنده روئی‌ات بنمایان که آمدی

فواره‌های یخ‌زده یک‌باره وا شدند / تا خورد بر مشام زمستان که آمدی

شب مانده بود و هیبتی از ناگهان تو / مانند ماه تا لب ایوان که آمدی

زیبایی رها شده در شعرهای من! / شعرم رسیده بود به پایان که آمدی

پیش از شما خلاصه بگویم ادامه‌ام / نه احتمال داشت نه امکان که آمدی

گنجشک‌ها ورود تو را جار می‌زنند / آه ای بهار گمشده... ای آن‌که آمدی

 

شعری از: فرهاد صفریان

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ٢:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٢۳
برچسب‌ها : شعر

بازگشت مرد تئاتر ایران

 

محمد رحمانیان

 

شنیدن خبر بازگشت «محمد رحمانیان» به ایران به خودی خود مسرت‌بخش است. حالا بماند که قرار است نمایشی با عنوان «اینجا تهران است» را هم به‌زودی روی صحنه ببرد. گفته شده در این اثر علی عمرانی، حبیب رضایی، مهتاب نصیرپور، بهناز جعفری، شقایق فراهانی و اشکان خطیبی حضور خواهند داشت. رحمانیان آخرین بار قرار بود «روز حسین» را در ایران اجرا کند که با کلی اما و اگر مواجه شد و رفتن به کانادا را در ماندن به ایران ترجیح داد. در کانادا نمایش "آرش ساد" که به گفته خودش تلفیقی از برخوانی "آرش" بهرام بیضایی و "ماراساد" پتر وایس است را روی صحنه بُرد.

امیدوارم که این حضور تداوم داشته باشد و مثل سال‌های گذشته شاهد نمایش‌هایی همچون خروس، شهادت‌خوانی قدمشاد مطرب در طهران، پل، اسب‌ها، سال ۵۹ هجری، آواز قو، مرغ دریایی یا چخوف‌ساد، مانیفست چو، فنز، عشقه و پروانه‌ها باشیم.

 

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ۳:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٢٢
برچسب‌ها : محمد رحمانیان ، تئاتر ، اعلان

بازخوانی یک وعده انتخاباتی

 

روزنامه بهار / 22 مرداد 92

 

«... نباید فراموش کرد در جهان، به‌ویژه در کشورهای توسعه‌یافته، نهادهای مدنی و مردمی از ارج و قرب ویژه‌ای برخوردار بوده و عمدتا نقش مشورتی در حوزه‌های تخصصی را بر عهده دارند. حال آن‌که بی‌توجهی مسئولان نسبت به سازمان‌های مردم‌نهاد در طول هشت سال گذشته موجب شده است تا قدرت نفوذ این سازمان‌ها، چه در داخل کشور و چه خارج از مرزهای ایران، به مراتب کم‌فروغ‌تر از دوران اصلاحات باشد؛ دورانی که به واسطه توجه ویژه دولت خاتمی، تشکل‌های مردمی، از پویایی و سرزندگی برخوردار بوده و با وجود نوپایی و عمر کوتاهشان، تاثیرات عمیقی در حوزه‌های مختلف داشتند. »

بخشی از یادداشت من که امروز در صفحه اجتماعی «روزنامه بهار» با عنوان «بازخوانی یک وعده انتخاباتی» منتشر شده. اگر مایل بودید می‌توانید در اینجا بخوانیدش.

روزنامه بهار را اینجا ببینید.

‌‌

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٢٢

صداقت مردانه

 

آقای همساده: واقعن این که می‌گن صداقت بهترین راهه بسیار حرف مزخرفیه!!!

 

آقو دیروز زنمون ازمون پرسید: «بهترین فیلمی که تو عمرت دیدی چی بود؟» گفتم: «فیلم عروسیمون، البته وقتی از آخر به اول دیدمش!» گفت: «چرا از آخر به اول؟» گفتم: «آخه این‌جوری اول یه شام مفصل خوردیم، بعد یه‌کم رقصیدیم، بعد تو همه طلاهاتو از دست و گردنت درآوردی دادی به مادرم، بعد حلقه رو درآوردی دادی به من، آخرشم سوار ماشین شدی رفتی خونه بابات!» آقو تا اینو گفتیم زنمون پرید سرمون به حد مرگ مارو زد! هاهاها... داغونم کردا له له شدم! 

[از صفحه متین رمضانخواه در فیس‌بوک]

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٢٠

روز خبرنگار؟!

 

 

روز خبرنگار؟ بعید می‌دانم کسی موافق تبریک این روز باشد. اصلن چه چیزی را داریم تبریک می‌گوییم؟! شاید بشود گرامی‌اش داشت؛ شاید...

به هر ترتیب گرامی باد این روز برای رفقا و همکاران عزیزم.

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ٧:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/۱٧
برچسب‌ها : اعلان

ثروتمندان به بهشت نمی‌روند؟!!

 

روزنامه بهار / صفحه جامعه / فروپاشی یک خانواده ثروتمند در رسانه ملی

 

امروز در روزنامه بهار گزارشی از من منتشر شده با عنوان «فروپاشی یک خانواده ثروتمند در رسانه ملی» که در آن تمایل تلویزیون ملی به نمایش چهره‌ای منحرف از خانواده‌های ثروتمند مورد بررسی قرار گرفته. چهره‌ای که همواره بخشی از آن را اعتیاد، رابطه نامشروع، تمایل به ازدواج مجدد بی‌ضابطه، پول‌پرستی و ... تشکیل می‌دهد.

برای دیدن و خواندن این گزارش به اینجا مراجعه کنید.

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ٢:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/۱٤

نظربازان

 

برای اکبر کریمی عزیز؛

 

در دیر مغان آمد یارم قدحی در دست

مست از می و میخواران از نرگس مستش مست

 

در نعل سمند او شکل مه نو پیدا

وز قد بلند او بالای صنوبر پست

 

آخر به چه گویم هست از خود خبرم چون نیست

وز بهر چه گویم نیست با وی نظرم چون هست

 

شمع دل دمسازم بنشست چو او برخاست

و افغان ز نظربازان برخاست چو او بنشست

 

گر غالیه خوش بو شد در گیسوی او پیچید

ور وسمه کمانکش گشت در ابروی او پیوست

 

بازآی که بازآید عمر شده حافظ

هر چند که ناید باز تیری که بشد از شست

 

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/۱٤
برچسب‌ها : شعر

بسی گناه دارم

 

من اگر نظر حرامست بسی گناه دارم / چه کنم نمی‌توانم که نظر نگاه دارم

نه فراغت نشستن، نه شکیب رخت بستن / نه مقام ایستادن نه گریزگاه دارم

 

سعدی

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ٤:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/۱۳
برچسب‌ها : سعدی ، شعر

حضور آبی

 

فردای آن روز وقتی داشتم از پله‌ها بالا می‌رفتم تا کفش‌هایم را بپوشم دیدم مینا آن‌جا روی پله‌ها نشسته و به دیوار تکیه داده. دو آرنجش را روی زانوها گذاشته بود و دستش را ستون چانه‌اش کرده بود و به من نگاه می‌کرد. پیراهنش انگار از حریر بود، حریر آبی. و موهایش ابریشم آبی و صورتش و دست‌هایش انگار همه آبی بودند. با دیدن او آن‌چنان یکه خوردم که نزدیک بود از پله بیفتم. بی‌اختیار فریاد زدم.

کمال که دم در منتظر من بود، به صدای فریاد من خود را به اتاق رساند. من برگشتم تا او ر ابه کمال نشان بدهم، اما او دیگر آن‌جا نبود. به کمال نگاه کردم. کمال به مچ پای من که مثل یک بالش کوچک ورم کرده بود، نگاه می‌کرد. پایم پیچ خورده بود...

 

حضور آبی مینا / نوشته‌ی ناهید طباطبایی / نشر چشمه 1372

 

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ٢:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/۱٢

مونولوگ، بخش جدایی‌ناپذیر زندگی من است

 
بخشی از یک نامه
چقدر حال کردم که گفتی: «تو راحت از کنارشون (آدم‌ها) نمی‌گذری بلکه به رهگذر خیابان، به مسافر قطار، به بقال سر کوچه‌تون، به درخت و پیرامونت معنا می‌دی.»
درست حدس زدی: «وقتی دارم راه میرم، یا حتی وقتی در تاکسی نشستم توی ذهنم مدام دارم حرف می‌زنم... مونولوگ، بخش جدایی‌ناپذیر زندگی منه.»
 
 
  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٩

به چه دلخوشیم؟

 

چه خسرانی است «وقتی بیدار شویم که کاروان رفته و خبردار شویم که این نبود که ما می‌پنداشتیم و بدان دلخوش بودیم.»

به چشم بر هم زدنی، دو دهه از ماه صیام گذشت...

 

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ۱:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٦
برچسب‌ها : روزنوشت

نوشتن در اطلاعات

 

هرچند بعدها دیگر سراغ اطلاعات نرفتم، اما مشی اطلاعات و جدیت آن در تداوم مسیرش برایم جالب بود. حالا بعد از گذشت 23 سال، امروز مطلبی از من در اطلاعات منتشر شد

 

روزنامه اطلاعات را وقتی دو تومان و یا کمتر بود می‌خریدم. نه اینکه بخوانم، شاید ورقی می‌زدم و عکس‌ها را تماشا می‌کردم. اما حس خوبی از خریدن روزنامه به‌م دست می‌داد. دوم ابتدایی بودم. بعد‌ها گل‌آقا را هم شناختم. گل‌آقا و اطلاعات شدند جزو عادات من.

؛ زندگی به سبک مکتب تشیع.

برای دیدن و خواندن مطلب به اینجا مراجعه کنید.

 

زندگی به سبک مکتب تشیع
رضا فضل اله نژاد
  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٥

یاد

 

حاشا، حاشا

که هرگز از مرگ

هراسیده باشم

 

سیزده سال از مرگ شاملو گذشت

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٢
برچسب‌ها : احمد شاملو ، اعلان