هذیان

 
 
دیروز داشتم به این فکر می‌کردم که مثل آدم‌های سرِ راهی، دچار فقر محبت شده‌ام. باورت می‌شود؟! حتا به زنم هم نگفتم. خُب حق هم دارم، کدام احمقی می‌رود بنشیند به کسی بگوید: «لطفن به من محبت کن» تازه اگر هم بخواهم که محبت را گدایی کنم چیزی شبیه به غرور، یک‌جور غرور حال‌به‌هم‌زن، اجازه این کار را نمی‌دهد.
این حرف‌ها شبیه هذیان است. انگار تب دارم؛ یکی باید باشد که دست بگذارد روی پیشانی آدم و بگوید که: ای وای... تب داری، و بعد آدم را ببوسد و یک مشت قرص بیاورد که بخوری. و تو مثل آدم‌های عاشق بگویی: نه، تو پیشم باشی خوب می‌شم!
چه‌قدر عشق‌بازی‌های این‌جوری خوب است. لعنت به این پوزیشن روشنفکری که جلوی آدم را می‌گیرد. لعنت به این کتاب‌خواندن، به این حرف‌های فلسفی زدن، به این معناگرایی متعالی کثیف، لعنت به این شخصیت فرهنگی که جلوی لودگی، جلوی هرزه‌گی، جلوی لاقید بودن، جلوی همه‌چیز را می‌گیرد... دلم می‌خواهد لودگی کنم، دلم می‌خواهد از این پوسته‌یِ رسمیِ خشک جدا شوم. نمی‌خواهم شاعر باشم، نمی‌خواهم نویسنده باشم، فیلم نمی‌سازم، حرف نمی‌زنم؛ روزنامه‌نگاری را نمی‌خواهم، فط یک روز... می‌خواهم کمی آزاد باشم وَ لوده و هرزه و لاقید...
عکس: بی‌وفا / ساخته‌ی آدریان لین
اینجا را ببینید

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ٦:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٢/٢٩

شربت آبلیمو

 

 

نامه‌ای نیامد

و یا پیغامی...

هوا که گرم بود

خواب به خیالی دور می‌ماند

و دختران همسایه

در سوگ پدر

شیون می‌کردند.

مردادِ رو به پایان

گرمای آزارنده

درک عمیق یک خلاء

نبود رنگ

روزهای بلند صامت

کافه‌ی کهن

که زمان در آن

سال‌ها از حرکت باز ایستاده بود

و صندلی خالی تو

تو که فرسنگ‌ها آن‌سوتر

به چیز غیر از من می‌اندیشیدی؛

مرگ را

به شربیت آبلیموی خانم جان

شبیه می‌کرد

 

برف هنوز روی زمین بود

که رفتی.

وقت پختن شعله‌زرد

شکوفه‌ها روی درخت بودند

و سهم تو را

خانم جان

کنار گذاشت

برف باز باریدن گرفت

بهار شد

مردادِ نفس‌گیر گذشت

برگ‌ها زرد شدند

و یا نارنجی

تو فرسنگ‌ها دورتر

سر کشیدن شربت آبلیمو را

در بعدازظهر یک روز گرم

هرگز ندیدی

 

عکس: ویکی کریستینا بارسلونا / ساخته‌ی وودی آلن

 

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٢/۱٩
برچسب‌ها : شعر ، وودی آلن

خداحافظ کیا!

 

 

خیلی اهل ورزش نیستم. حتا فوتبال. مشتاقانه فوتبال را تماشا نکردم مگر در مواقعی خاص. مثلن همین بازی پرسپولیس و فولاد. بماند که باخت پرسپولیس موجب حزن و اندوه! شد اما از آن بدتر غربت و غم مهدوی‌کیا بود که در هنگام خداحافظی از مستطیل سبز، تنها بود و هیچ‌کدام از دوستان و یاران و عوامل تیم همراهش نبودند.

در حد فهمم، یحیی گل‌محمدی را دوست ندارم. هیچ‌وقت دوست نداشتم. هرگز بازیکن ویژه و به یادماندنی‌یی نبوده. کار خاصی در زمین فوتبال نکرد که امروز از آن حری زده شود. اما حرکت و رفتارش در قبال مهدوی‌کیا نام او را در ذهن‌ها ماندگار خواهد کرد. البته نه نامی خوش؛ که بدنامی و بدرفتاری و نازیبایی...

کیوان کثیریان در خبرآنلاین یادداشت خواندنی و بی‌تعارفی در این‌باره نوشته که خواندنش لطفی دارد.

به اینجا سر بزنید؛نقش گل محمدی و اخلاق در ماجرای خداحافظی غریبانه مهدوی کیا

 

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ۱:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٢/۱٧

رنگ‌ها

 

من در تمام عمر

ستارگان را در آسمان

برگ‌ها را بر درخت

و رنگ پیراهن دختری را

که خیال می‌کردم

ملکه همیشه‌ی رویاهای من است

خاکستری دیدم

چه‌قدر دور بودند رنگ‌ها

و صدای ملکه همیشه‌ی رویاهایم

که غربتی اندوه‌ناک را خبر می‌داد

در میان لکه‌ای سیاه پیچیده شد

و برای من انگار

بالاتر از سیاهی

رنگی نبود

که صدای او را نشنیدم.

بعد از مرگ

کوچ خواهم کرد

به جایی که رنگ‌ها زنده باشند

و سبز؛ سبز باشد

و زرد فهمیده شود

و آبی حس شود

و قرمز هیجان را معنی کند

و صورتی

که رنگ پیراهن ملکه همیشه‌ی رویاهای من بود

تداعی‌گر حضورش باشد

 

10 اردیبهشت 92

 

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ٢:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٢/۸
برچسب‌ها : شعر

دوست خوب افیون زندگی امروزی!

 

پاسخ یک نامه

گاهی رابطه‌هایی بین آدم‌ها خلق می‌شود که منحصر به‌فرد و دور از ادراک محدود انسانی هستند... مثال خوبی زدی، شمس و مولانا... در هیچ برهه‌ای از تاریخ درک نشدند و نخواهند شد... لذت خاصی دارد... عشق از جنس شهوت است و دوست از جنس نیاز روحی و معنوی... چقدر مقدس است و باشکوه؛ از خوشحالی‌اش، حس عاشقی‌اش، پیشرفت مادی و معنوی‌اش خشنود می‌شوی و با هر غم و پایان قصه‌های عاشقانه‌اش نگران و غمگین... دوست خوب افیون زندگی امروزی‌ست...

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ٩:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٢/٢
برچسب‌ها : روزنوشت ، نامه‌ها

چه‌قدر خوب است که نگرانمی

 

بخشی از یک نامه

چه‌قدر خوب است که نگرانمی، چه‌قدر خوب است که نگرانمی، چه‌قدر خوب است که نگرانمی...

من، منِ لوس که مدام دنبال یکی هستم که نازم کند، که نوازشم کند، که وقت آخ گفتن از نهادش یک "جانم" اساسی برآید، چه‌قدر خوشحالم و می‌بالم به خودم که یکی هست که نگرانم باشد. یکی که جنسش با جنس من جور است. چه‌قدر خوشحالم (و حالا که می‌نویسم نمی‌دانی چه‌قدر سرشار از انرژی و شادابی‌ام) که یکی هست که دوستی را می‌فهمد. دوستی را باید مثل قند، زیر زبان مزمزه کرد تا شیرینی‌اش، تحمل بعضی تلخی‌ها را آسان کند.

چه‌قدر خوشحالم که می‌توانم داد بزنم: دوست من، دوست من، دوست من... الان اگر صد صفحه هم همین ترکیب را تکرار کنم و بنویسم "دوست من" خسته نخواهم شد و ایمان دارم که هربار یک چیز جدید نوشته‌ام.

چه‌قدر خوب است و چه‌قدر آرام می‌شوم که می‌نویسی؛ «می‌فهممت و در کنارت هستم در پستی و بلندی‌های ماجراهای عاشقانه‌ت.» شاید اگر کسی از دور نظاره‌گر این ماجرا باشد و یا اگر آن‌چه میان من و تو رد و بدل می‌شود را بخواند، خیال کند ما در ابراز عشق به هم تعارف می‌کنیم و هیچ‌کدام جرات پیش‌قدم شدن را نداریم. (هرچند قیاس بزرگی‌ست ولی) مگر درباره شمس و مولانا حرف‌ها نزدند و نسبت‌های ناروا ندادند؟

کمتر کسی می‌فهمد که «قرار نیست برای بودن و ای جانم (گفتن) عاشق باشی، گاهی عظمت دوست داشتن با ابهت‌تر و قشنگ‌تر از هر عشقی است.»

ممنونم، ممنونم که هستی و دوستی و در این دوستی همراهی و با این همراهی‌ات امیدوارم می‌کنی... امیدوار به دنیایی که گاهی احساس می‌کنم دوست داشتن در آن در حال اضمحلال است. باورش سخت است اما برای هیچ کسی نمی‌شود از این دوستی‌ها گفت. تعابیر دیگران سخیف‌تر از آنی هستند که بشود به زبان آورد...

از اینکه به خودم امیدوارم می‌کنی ممنونم. از اینکه هستی و می‌دانم که بودن‌ات نه یک حضور ساده‌ست، دلم قرص می‌شود.

... سرشار از انرژی می‌روم سراغ احمدرضا احمدی نازنین. این قطعه را به یاد تو و با تمام احساسم، جوری می‌خوانم که انگار روبه‌روم نشسته‌ای؛ با آن لبخند سردت، وَ طُره مویی که یله شده به یک سمت، وَ چشمانی که نگرانند انگار، و صورتی که جوری سرد است که من دوستش دارم، و شاید دستی که زیر چانه ستون شده...

«من هنگامِ آمدنِ تو به خانه صندلی را آماده می‌کنم تا تو مجبور نباشی از خستگی به من سلام گویی. من به تو سلام می‌گویم. فقط تو در روزهایِ تعطیل به من سلام بگو. می‌دانم هوایِ بیرون از خانه آن‌قدر سرد نیست ولی تو را دوست دارم. من از انتهایِ آتشفشان آتش را حدس می‌زنم و اگر به تو شما بگویم مبدل به آتش می‌شوم. پس تو نزدیکِ من هستی. پس تو پله‌ها را آمده‌ای. پس تو نامِ مرا می‌دانی ـ چرا در سرما بمانیم ـ چرا در زمهریرِ اسفندماه فقط گل‌هایِ زنبق را عاشق باشیم. چرا از همسایه‌ها بترسیم که ما هنوز زنده هستیم و پرتقال‌ها را دوست داریم. ما هنوز می‌توانیم در کنارِ پاییز در حومه‌یِ اسفندماه درِ خانه‌ها را سراسیمه بزنیم ما هنوز فراموش نکرده ایم که روزها کوتاه است؛ هنگامی که پرندگان پرواز کنند روز تمام است»

 

یکم اردی‌بهشتِ نود و دو

 

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ۱:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٢/۱
برچسب‌ها : روزنوشت ، نامه‌ها