وَ تو هرگز نمی‏آیی...

 

 

هوا گرم می‏‌شود / سرد می‏‌شود / شراره‏‌ی خورشید زبانه می‏‌کشد / برف می‌‏بارد / زیر برف می‌‏روم / با برف می‏‌رقصم / با برف می‏‌مانم / به درخت نگاه می‏‌کنم / درخت میوه می‏‌دهد / باد می‏‌وزد / گل می‏‌روید / گل می‏‌پژمرد / صبح می‌‏شود / شب می‏‌ماند / سکوت می‌‏آید / شاعر شعر می‌‏گوید / سکوت هست / سکوت هست / سکوت ... / دل می‏‌رود / دل می‏‌گیرد / دل؛ باز گیر می‏‌شود / تقویم رو به انتها می‌‏رود / تو نمی‌آیی / وَ تو هرگز نمی‌آیی

نقاشی اثر شهباز سلمانی است؛ از مجموعه گل‌ها

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ٧:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/۳٠

عینِ زندگی

 

 

شاید

این برای تو

چیزی مثل تفنن باشد

برای من اما

شعر؛ عینِ زندگی است

 

[عکس از: http://www.trekearth.com]

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ۳:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٢٥
برچسب‌ها : شعر ، عکس

ماه برنیامد

 

ماه برنیامد

 

به

نو کردن ماه

بر بام شدم

با عقیق و سبزه و آینه.

داسی سرد بر آسمان گذشت

که پرواز کبوتر ممنوع است.

صنوبرها به نجوا چیزی گفتند

و گزمگان به هیاهوی

شمشیر در پرندگان نهادند.

ماه

بر نیامد

 

[به بهانه تولد احمد شاملو]

 

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ٩:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٢٢
برچسب‌ها : شعر ، احمد شاملو

ملاقات‌های رودررو با مرگ

 

من در این جهانِ هیچ در هیچ و بی‌منطق نه قضاوت می‌کنم، نه تعجب دارم. نه برای غصه‌ها غصه‌ می‌خورم و نه برای شادی‌ها – اگر شادی‌ای باشد- شادی می‌کنم. شاید با فراموشی این صفات به شعر ناب برسم. از مرگ هراس ندارم. چون بارها تجربه‌اش کرده‌ام. از عشق هم هراس ندارم چون بارها تجربه‌اش کرده‌ام...

 

من دو، سه بار با مرگ روبه‌رو شده‌ام. این ملاقات‌های رودررو با مرگ باعث شده از آن وحشتی نداشته باشم. همان‌طور که دیگر از عشق وحشتی ندارم. عشق و مرگ دو روی یک سکه‌اند. نسل ما کودکیِ فقیرانه‌ای را از سر گذراند. اما آن‌موقع زندگی در طبیعی‌ترین شکلش جریان داشت. آن‌موقع در کرمان قنادی دانمارکی نبود. از پانزده اسفند مادرم با دیگر زنان همسایه جمع می‌شدند و شیرینی می‌پختند برای عید. ته حیاط‌مان مرغ و خروس داشتیم. زندگی خیلی ساده بود. هرچند مادران ما خیلی سختی می‌کشیدند چون امکاناتی که امروز هست آن وقت‌ها وجود نداشت. با این حال زندگی در طبیعی‌ترین حالتش در جریان بود. الان اما به وضعی افتاده‌ایم که نه آن زندگی ساده را داریم، نه یک زندگی صد درصد غربی را.

من در این جهانِ هیچ در هیچ و بی‌منطق نه قضاوت می‌کنم، نه تعجب دارم. نه برای غصه‌ها غصه‌ می‌خورم و نه برای شادی‌ها – اگر شادی‌ای باشد- شادی می‌کنم. شاید با فراموشی این صفات به شعر ناب برسم. از مرگ هراس ندارم. چون بارها تجربه‌اش کرده‌ام. از عشق هم هراس ندارم چون بارها تجربه‌اش کرده‌ام. به نظرم در من استحاله‌ای در حال رخ دادن است که شاید سرچشمه شعر ناب و زندگی ناب باشد. دیگر نگران این نیستم که کِی بمیرم. چون فکر می‌کنم کارهایی که لازم بوده و می‌خواسته‌ام در زندگی انجام بدهم، انجام داده‌ام. اصلا هم نمی‌خواهم اثری منتشرنشده برای بعد از مرگم به جا بگذارم. هرچه دارم را منتشر خواهم کرد و دست‌نوشته‌هایش را دور خواهم ریخت. شاید تنها چیزی که بماند نامه‌هایی باشد که مثلا به مسعود کیمیایی نوشته‌ام که شاید خودش هم خبر نداشته باشد، یا نامه‌هایی که به همسرم، به دخترم و دیگر آدم‌هایی که دوستشان دارم نوشته‌ام. البته شاید همین نامه‌ها را هم اگر ناشر مناسبی پیدا شود، تا زنده هستم، منتشر کنم.

 

احمدرضا احمدی، گفتگو با نگاه پنجشنبه، شماره 36


  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ٦:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/۱٩

مرگ و نقاشی‌های آغداشلو

 

[نگرش من به مرگ] آرام آرام شکل گرفت؛ واقعن تحت‌تاثیر چیز خاصی نبود. این نگرش همراه با کلیت نظاره‌ای که از سنین جوانی به هستی داشتم به‌عنوان یک بخش عمده پدیدار شد و در طول سال‌ها قوی‌تر شد؛ فکر مرگ به‌عنوان قطعی‌ترین امری که در جهان وجود دارد...

 

[نگرش من به مرگ] آرام آرام شکل گرفت؛ واقعن تحت‌تاثیر چیز خاصی نبود. این نگرش همراه با کلیت نظاره‌ای که از سنین جوانی به هستی داشتم به‌عنوان یک بخش عمده پدیدار شد و در طول سال‌ها قوی‌تر شد؛ فکر مرگ به‌عنوان قطعی‌ترین امری که در جهان وجود دارد؛ چون مرگ قطعی است ولی حتا رویش و به دنیا آمدن قطعی نیستند. این همیشه برای من جالب و در عین حال ترسناک بود. این‌که هر چیزی را که نگاه می‌کردم، فکر می‌کردم چه عمر دیرپا داشته باشد و چه زود سپری شود به هر حال خواهد مُرد. از یک کوه گرفته تا یک بوته کوچک سرسبز. خُب این بنیان‌اندیشگی من بود که فقط فلسفه نبود. فسلفه صِرف نبود. بلکه نگاه کردن به چیزهایی که دائمن در اطراف ما تغییر شکل می‌دهند، آدم هایی که دوست‌شان داریم از میان می‌روند و ناپدید می‌شوند. این تفکر از کنجکاوی و تعقیب و نگریستن به وجود آمد و وقتی به وجود آمد – چون بیان و بروز ذهنی‌ام نقاشی بود – ناچار خودش را در نقاشی ظاهر کرد و زمینه‌های اولیه‌اش تا 30 سالگی شکل گرفت ولی بعد از آن در اکثر کارهای من دیده شد.

 

گفتگوی مرجان صائبی با آیدین آغداشلو، ماه‌نامه تجربه، شماره 17، آذر 1391

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ۱:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٩/۱٧

رویای سپانلو

 

سال‌ها پیش در خارج از کشور کسی را دیده بودم که می‌شد رابطه‌ی عاطفی بین ما باشد، اما این اتفاق نیفتاد. چند سال بعد در شب‌شعری در همان کشور و در همان شهر، آخرِ برنامه به ما گل دادند و من شاخه‌ی گلم را پرت کردم طرف جمعیت و صاف رفت روی شانه‌ی او. بعدها یک شب خواب دیدم که گل به من می‌گفت من تصادفی نرفتم. اتفاقی بود که تو قدرش را ندانستی...

 

... من خواب می‌بینم که زنگ در خانه را می‌زنند، از بالکن نگاه می‌کنم. پشت در، توی کوچه بن‌بست، مسیح است. می‌گوید قیصر همراه با من آمده و سهم‌اش را می‌خواهد از استخوان‌های تو بگیرد. این گفته‌ی مسیح معروف است؛ «سهم قیصر را به قیصر بده، سهم خدا را به خدا». اکنون مسیح می‌گوید: «قیصر استخوان‌های تو را می‌خواهد» می‌روم در را باز می‌کنم. توی کوچه کسی نیست. یک نفر نامرئی، نفر چهارم، می‌گوید: «تو مرا نمی‌بینی. برای این‌که من مستند نیستم». این نفر چهارم کیست؟ لابد مرگ. پس من چه کسی را دیدم. فقط خواب می‌تواند این‌قدر بی‌منطق باشد. اما راوی شعر به خود می‌گوید: «هنوز استخوان‌هایم پوک نشده است». عقل با این جمله جور در نمی‌آید. اما زیبایی غریب و کشف‌نشده‌ای دارد. در هر شعر واقعی رازی هست. می‌توانم بگویم به کمک رویا شعر می‌نویسم. سال‌ها پیش در خارج از کشور کسی را دیده بودم که می‌شد رابطه‌ی عاطفی بین ما باشد، اما این اتفاق نیفتاد. چند سال بعد در شب‌شعری در همان کشور و در همان شهر، آخرِ برنامه به ما گل دادند و من شاخه‌ی گلم را پرت کردم طرف جمعیت و صاف رفت روی شانه‌ی او. بعدها یک شب خواب دیدم که گل به من می‌گفت من تصادفی نرفتم. اتفاقی بود که تو قدرش را ندانستی...

 

گفتگوی آزاده شمس با محمدعلی سپانلو، ماه‌نامه تجربه، شماره 17، آذر 1391

عکس از حمید جانی‌پور؛ نشر چشمه

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/۱٥

آه

 

دانم که آه ما را باشد بسی اثرها

لیکن چه سود وقتی، کز ما اثر نباشد؟

[سلمان ساوجی]

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ٩:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/۱٤
برچسب‌ها : سلمان ساوجی ، شعر

تهرانِ تعطیل و روزی که او اشک‌های مرا پاک خواهد کرد...

 

 

هوای تهران آلوده‌ست. نفس نمی‌شود کشید. تهران را تعطیل کرده‌اند. تهرانِ تعطیل لطفی ندارد. تهران یعنی شلوغی، یعنی ترافیک، یعنی دود، یعنی بوق، یعنی سرسام، یعنی... وقتی اینها نباشد تهران لطفی ندارد.

در این شرایط باید به داد "خود" رسید؛ باید تهرانِ آرام را، تهران تعطیل را ندید. باید خاطره‌ی تهران شلوغ را زنده نگه‌داشت. باید کتاب خواند و چای خورد و پرده‌ی پنجره را کنار نزد تا خلوتیِ خیابانِ خلوت توی ذوق نزند.

احتمالن بهترین راه همین است؛ خزیدن به یک گوشه‌ای و خواندن کتابی که شاید "روزی که او اشک‌های مرا پاک خواهد کرد" باشد. کتابی که کنزابورو اوئه نویسنده ژاپنی و برنده جایزه نوبل ادبیات نوشته. باید کتاب را چشید؛ مزمزه کرد. باید هیچ چیز نشنید و فقط خواند. لعنت به این وسوسه؛ وسوسه‌ی قدم زدن در تهران خلوت...

 

"پسر که پس از تجربه‌ی آن هفته دیگر بچه نبود همراه اکثر ساکنان دهکده به دیدن مادرش، کنار پل که درّه را به شاه‌راه اصلی بیرون وصل می‌کرد شتافت اما مادرش توجهی به او نکرد، همان‌طور که به دیگران هم که در آن‌جا در صف کج و معوجی منتظر ایستاده بودنداعتنایی نکرد، و فقط لَختی در سکوت بر فراز پل که کم مانده بود مایه‌ی مرگ او بشود، ایستاد، سرش را راست و افراشته گرفت و مانند بازِ شکاری با عمیق‌ترین کینه نسبت به دشمنان خود، نگاه‌هایی به درّه انداخت..."

 

عکس از مجموعه غبار در شهر، کار آذین حقیقی؛ جام‌جم آنلاین

 

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ۳:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/۱۳

آژیر ساده به صدا در آمد!

  دنگ...

 

دوست نازنینم؛ صابر ساده، اولین مجموعه شعرش را به دست چاپ سپرد تا حاصل آن کتابی شود با نام "آژیر".

در یک تورق برق‌آسا! چیزهایی (شعرهایی) به چشمم خورد که به حیرتم واداشت. یادداشتی نوشته‌ام که بعد از انتشار در یکی از جریده‌ها، حتمن در اینجا هم منتشرش خواهم کرد.

***

سهم من از جنگ

پدری بود

که هیچ‌وقت

در جلسه‌ی اولیا و مربیان شرکت نکرد

 

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ٩:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٩/۱۳
برچسب‌ها : اعلان ، صابر ساده ، شعر ، آژیر

وداعِ احسان نراقی

 

هر آن آماده‌ام که با دنیا خداحافظی کنم، چرا که ترس از مرگ برای انسانی است که هنوز به هدف‌هایش نرسیده و از سعادت و لذت محروم بوده است. من چنین وضعی ندارم. من به اغلب هدف‌هایم رسیده‌ام. هم زندگی را شناختم، هم زندان رفتم، هم آزادی را دیدم، بنابراین هیچ وحشتی از مرگ ندارم.

 

"هر آن آماده‌ام که با دنیا خداحافظی کنم، چرا که ترس از مرگ برای انسانی است که هنوز به هدف‌هایش نرسیده و از سعادت و لذت محروم بوده است. من چنین وضعی ندارم. من به اغلب هدف‌هایم رسیده‌ام. هم زندگی را شناختم، هم زندان رفتم، هم آزادی را دیدم، بنابراین هیچ وحشتی از مرگ ندارم." [احسان نراقی]

 

احسان نراقی (۱۳۰۵- ۱۳۹۱) نویسنده و جامعه‌شناس ایرانی و تنها فرد ایرانی است که سمت معاونت در یونسکو را بر عهده داشته ‌است. او از نوادگان ملا احمد نراقی و ملامهدی فاضل نراقی بود. نراقی در روز ۱۲ آذر سال ۱۳۹۱ به علت کهولت سن در منزلش در تهران درگذشت.

نراقی تحصیلات مقدماتی را تا کلاس یازدهم در مدرسه پهلوی کاشان و به گفته خودش تحت تربیتی متمایل به غرب گذراند. سال دوازدهم را نیز در دارالفنون تهران به پایان رساند. ابتدا دو سال در دانشگاه تهران به تحصیل حقوق پرداخت و سپس به توصیه پدرش برای ادامه تحصیل راهی سوئیس شد. او لیسانس جامعه‌شناسی را از دانشگاه ژنو دریافت کرد و پس از دو سال اقامت در تهران، موفق به اخذ بورس تحصیلی در مقطع دکترا از دانشگاه سوربن فرانسه شد.

نراقی صاحب تالیفات و ترجمه های متعددی بود که از آن میان می شود به این موارد اشاره کرد؛ از کاخ شاه تا زندان اوین، پایان یک رویا: در نقد مارکسیسم، علوم اجتماعی و سیر تکوینی آن، آئین جوانمردی، مسائل و چشم اندازهای فرهنگ، مارکس و سایه‌هایش، اقبال ناممکن، آن حکایت‌ها: گفتگوی هرموز کی با احسان نراقی، آزادی: مجموعه مقالات و مصاحبه‌ها، آنچه خود داشت، غربت غرب، آزادی، حق و عدالت، طمع خام، اقبال ناممکن، در خشت خام، آن حکایت‌ها، در پی آن حکایت‌ها، نظری به تحقیقات اجتماعی در ایران و ...

نراقی که بر گردن فرهنگ این مرز و بوم دِین بسیاری دارد تاکنون دوبار نشان لژیون دونور را از روسای جمهور فرانسه "شارل دوگل" و "فرانسوا میتران" دریافت کرده. وی بعد از طی یک دوره بیماری در تاریخ ۱۲ آذر ۱۳۹۱ در تهران از دنیا رفت.

 

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٩/۱٢
برچسب‌ها : احسان نراقی ، اعلان

همایون روی جلد هفدهمین تجربه

 

 

هفدهمین شماره از ماهنامه تجربه منتشر شد. مصاحبهای مفصل با همایون شجریان؛ پروندههایی به بهانه تولد محمدعلی سپانلو و رضا براهنی؛ پروندهای برای غلامحسین ساعدی و بسیاری مطالب خواندنی دیگر...

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ٢:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٩
برچسب‌ها : ماهنامه تجربه ، اعلان

زندگی؟!

 

لبانت به ظرافت شعر شهوانی ترین بوسه ها را به شرمی چنان مبدل می کند که جاندار غار نشین از آن سود می جوید تا به صورت انسان درآید و گونه هایت با دو شیار مّورب که غرور ترا هدایت می کنند و سرنوشت مرا که شب را تحمل کرده ام بی آن که به انتظار صبح مسلح بوده باشم، و بکارتی سر بلند را از رو سبیخانه های داد و ستد سر به مهر باز آورده م هرگز کسی این گونه فجیع به کشتن خود برنخاست که من به زندگی نشستم!


هرگز کسی اینگونه فجیع به کشتن خود برنخاست
که من به زندگی
نشستم!

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ۱:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٩
برچسب‌ها : شعر ، احمد شاملو ، عکس

پله‌ی آخر

 
 
 
برای مُردن
مرا میان مریم‌ها و نرگس‌ها نگذار
مرا‌‌ رها نکن
در آب‌های جهان
به کهکشان‌ها هم
مرا نسپار
مرا نخست از میان النگوی آن نگاه زاویه‌دار اریب عبور ده
و از پله‌های سنگی شکسته بسته به سوی درخت‌های قدیمی که سایه‌شان در باد می‌وزد ببر بالا آن‌ور
مرا به هیچ کسی نشان نده، نه دخترم نه برادر‌هایم نه خواهرم نه پسرهایم
چه چهره‌های عجیبی دارند تمامی این خفته‌گان به تخت‌های اتاق!
چقدر خسته‌ام!
به روی پله‌ی آخر مرا بگذار برگرد برو پایین
و میوه و گل و خرما را ببر که جایش این‌جا نیست
مرا ببر بالا آن‌ور به روی پله‌ی آخر بگذار
صدای پای تو پرهای ریخته از بال‌های درنا‌ها به فصل ریختن برگ‌های آخر دنیاست
صدای رفتن تو تمام شد شکر!
چقد خسته‌ام! به استراحت طولانی نیاز دارم
به پشت روح بیابان مرا سوار کن
برو
و روز بعد اگر خواستی که بیایی بیا و آینه‌ای هم بیار
و عکس آه‌های مرا هم ببین
ببین که دختر هشتاد ساله‌ی کوچولو عروسکی از پارچه دمر به زمین افتاد
و بعد مرا به دور من بچرخان
و در میان النگو‌ی آن نگاه زاویه‌دار اریب نگاه دار
نگاه دار و بچرخان
که من
نبوده‌ام.
 
شعر از: رضا براهنی
عکس از: جان کراش؛ معماری داخلی راه پله‌ی انستیتو هنر شیکاگو به شکل علامت سوال
  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ٢:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٧
برچسب‌ها : رضا براهنی ، عکس ، شعر

درد بی‌خویشتنی

 

 

... رفتن من دلایل خانوادگی داشت و برگشتنم هم همین‌طور. جزئیاتش طبعن برای همه جالب نیست اما این‌که آنجا چه‌کار کردم باید بگویم که در واقع کار مهمی نکردم. در این مدت به قول خود امریکایی‌ها در «ساحل شرقی» بودم یعنی در نیویورک و نیوجرسی. یک سر هم به کالیفرنیا رفتم و در لوس‌آنجلس و برکلی درباره زبان فارسی برای جماعتی چند کلمه‌ای صحبت کردم و یک کلاس‌مانند فلسفه هم در دانشگاه لوس‌آنجلس تشکیل شد و جمع کوچکی آمدند. شش هفت جلسه درباره مساله «الیناسیون» گوش دادند، و خوش‌بختانه بیشترشان جان سالم هم به در بردند. این بحثی بود که من پیش از رفتن از تهران به صورت کتابی به اسم «درد بی‌خویشتنی» نوشته بودم و زیر چاپ هم رفته بود ولی به علت بی‌کاغذی هنوز از چاپ درنیامده است. در واقع «درد بی‌خویشتنی» بنده به درد بی‌کاغذی مبدل شد! به‌هرحال، این کلاس‌مانند در نیویورک برای جمع کوچک‌تری تشکیل شد. یک‌بار هم در واشنگتن درباره همین موضوع صحبت کردم. اینها کارهایی بود که شاید بشود اسم‌شان را فعالیت اجتماعی گذاشت. باقی اوقات هم البته بی‌کار نبودم، کار می‌کردم، ولی این کارها هنوز به جایی نرسیده. لابد صدایش بعدا در می‌آید.

 

بخشی از پاسخ نجف دریابندری به این سوال که "وقتی به امریکا سفر کرده بودید چه برنامه هایی داشتید؟"

مجله آدینه / شماره 37 / مهرماه 1368

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ۳:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٦

یاد

 

 

فکر می‌کنم سال گذشته، حوالی پاییز بود شاید که این عکس گرفته شد. نمایشگاهی بود و روح‌اله دلخانی بود و عباس و من هم! هوا هنوز خیلی سرد نبود. شاید از گرمای چیزی به اسم رفاقت...

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٦
برچسب‌ها : عکس ، روح اله دلخانی ، خاطره