خودم؛ همین!

مشاهده یادداشت خصوصی

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۳٠
برچسب‌ها : عکس

دهلیِ بارانی

 

 

تو چه می‌دانی؟

هوای دهلی بارانی است!

وَ تو نمی‌دانی که هوای دهلی بارانی است!

وَ اگر بدانی

که هوای دهلی بارانی است!

باران، باران، باران...

دهلی، دهلی، دهلی...

وَ ابر

وَ آسمان تیره

وَ غرش رعد

وَ درخشش برق

وَ قطراتی که از آسمان سرازیر می‌شوند

وَ افسوس نمیدانی

کاش بدانی

که هوای دهلی بارانی است

[برایِ ا.ن]

 

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ۳:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٢۸
برچسب‌ها : شعر ، عکس

حرمت

 

خوش داشتند حرمت مهمان کربلا...

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ٧:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٢٧
برچسب‌ها : اعلان

قرار مخفی

 

 

به هنگام این قرارهای مخفی عاشقانه، حتا چای به سختی دم می‌کشد.

آدم‌ها روی صندلی می‌نشینند، لب‌هایشان را تکان می‌دهند

هر کسی خودش پا روی پا می‌اندازد

این‌گونه

یک پا کف اتاق را لمس می‌کند

پای دیگر آزادانه در هوا می‌چرخد

گاه‌به‌گاه کسی بلند می‌شود نزدیک پنجره می‌رود

و از روزنه‌ی پرده خیابان را دید می‌زند.

 

ویسواوا شیمبورسکا، شاعر، مقاله‌نویس و مترجم لهستانی است. او در سال ۱۹۹۶ برنده جایزه نوبل ادبیات شد. داوران کمیته‌ی ادبی جایزه نوبل در توصیف وی، او را «موتسارت شعر» خوانده بودند. کسی که ظرافت‌های زبانی را با «شور و هیجان‌های بتهوونی» در هم آمیخته بود.

برای کسب اطلاعات بیشتر اینجا را بخوانید.

 

 

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ٢:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٢٧
برچسب‌ها : شعر ، ویسواوا شیمبورسکا ، عکس

خون عاشق

 

چشمت به غمزه هر دم، خون هزار عاشق

ریزد چنانکه قطعن کس را خبر نباشد

 

[سلمان ساوجی]

 

 

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٢۱
برچسب‌ها :

من منچستر یونایتد را دوست دارم؛ حمامی از خون!

 

 

"مادر جان کندن دختر را دیده و از آن روز شوهرش را نفرین می‌کرده سر نماز صبح. چند ماه که گذشته و دختر به خواب مادر نیامده، مادر گور کوچک را باز کرده و سر را که دیگر گوشتی به آن نمانده بوده از جا درآورده و بعد از کلی استغفار تکه‌ای از استخوان جمجمه‌اش را به ضرب مِنقاش و اشک کنده، سایده و ریخته توی چایِ عموی جاهل نورچشمی و عمو تا دو ماه ذره‌ذره سرِ دخترش را خورده و آروغش را زده. چای که با این گرد سفید مزه‌ی چرب و سنگینی پیدا می‌کرده، کم‌کم هوش‌و‌حواس مادر بدبخت را از ترس پرانده که نکند با این گناه کبیره، معصیت دختر را دو برابر کند. پس آن‌قدر سر سجاده گریه کرده و بی‌اختیار اسم دخترش را صدا زده که کارش به دیوانه‌خانه کشیده..."

...

"دختر که از خاندان قاجار بوده و رویش نمی‌شده جلوِ رفقای روشنفکرش نقش شازده‌ی قجری بازی کند، سیگارهای ظریف می‌کشیده و مدام از رویاهای پاریسی‌اش می‌گفته و فحش می‌داده به سردبیری که چند ماه بعدتر آتش زده شد. دختر می‌گفته که امثال آن تندروهای ناسیونالیست پدرِ مملکت را درآورده‌اند و حتا یک‌بار فحش آب‌نکشیده‌ای داده به روزنامه‌نگار مربوطه و وقتی دیده که او آرام سیگاری آتش زده و فقط به او گفته که «ممنون دخترم»، خونش به جوش آمده – یادش رفته که آن‌قدر چپ شده که نباید شازده باشد – و جیغ زده که «می‌دهم پدرم چوب توی ماتحتت کند»، که سردبیری که چند ماه بعدترش آتش زده شد، با همان آرامش جواب داده که «آقاجانِ شازده فعلا چوب ملّیون رو از ماتحت مبارک بیرون بکشند، بقیه‌ش پیش‌کش» و کافه منفجر شده از خنده و دختر شرمگین آن‌قدر بهش زور آمده که بلند شده و رفته به مغازه‌ی لوکس‌فروشی پاریسی و از روی مُدل شال‌گردن مانکن فرنگی‌اش، شالی خریده سرخ‌رنگ که روی پالتوِ سیاهش بدجور جواب می‌داده..."

...

«من منچستر یونایتد را دوست دارم» رمان 212 صفحه‌ای یزدانی‌خرم روایتی غریب‌ و تودرتو دارد، رمانی با بیش از 100 شخصیت که از سال‌های میانی دهه‌ 80 شروع و در دهه‌ بیست و سی روایت می‌شود. خودِ یزدانی‌خرم درباره این رمان گفته: «"من منچستریونایتد را دوست دارم" اثری است در هجو زمان و جعل تاریخ.»

یزدانی‌خرم که متولد 1358 است، روزنامه‌نگاری و نقد ادبی را از هفده سالگی و با نشریات نه چندان مشهور دوره خود آغاز کرد. سپس با روزنامه‌های خرداد، فتح، همشهری، هم‌میهن، شرق – در دوره‌ی سردبیری محمد قوچانی -، اعتماد، کارگزاران، اعتماد ملی- در دوره سردبیری محمد قوچانی - و نیز هفته‌نامه‌های شهروند امروز – باز هم در دوران سردبیری محمد قوچانی - و ایران‌دخت و... همکاری کرده است.

در حال حاضر یزدانی‌خرم دبیر سرویس ادبیات ماه‌نامه‌های تجربه و مهرنامه و همین‌طور هفته‌نامه آسمان است. در کنار اینها او مسئول انتخاب داستان ایرانی نشر چشمه نیز هست.

او دو رمان منتشر کرده و رمان سوم‌اش با نام "خون" را نیز برای انتشار آماده می‌کند.

"من منچستر یونایتد را دوست دارم" را نشرچشمه منتشر کرده و قیمت آن 6 هزار تومان است.

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۱٩

زمانی که زمینه‌ای بود

 

 

... در آن زمان تهران دیگر برای این افراد پاتوقی نداشت، جنگ ایران و عراق شروع شده بود، جمعیت تهران هنوز به مرز انفجار نرسیده بود. شوک اولیه‌ی زیر و زبر شدن زندگی‌ها، خفیف‌تر شده بود، بخشی از طبقه‌ی تحصیل‌کرده و شاغل در حکومت سابق بی‌کار شده و روی دست خودشان مانده بودند و انتظار می‌کشیدند (انتظار چی؟) لاجرم پیدا شدن گوشه‌ی دنجی در محله‌ای مسکونی و مُشجر و خوش آب‌وهوا، که کتاب‌فروشی هم بود و فروشنده‌های‌اش هم کتاب‌شناس بودند و راهنمایی می‌کردند، و احیانن استکانی چای قند پهلو هم تعارف می‌کردند، مکانی شد برای کسانی که نیاز به چنین فضایی را حس می‌کردند.

... به مرور زمان "زمینه" محلی شد برای سر زدن بسیاری از نا‌م‌آوران و روشن‌فکران اعم از ادبی و فرهنگی. از این نام‌آوران می‌توانم به حضور گه‌گاه همیشه استادمان دکتر شفیعی کدکنی اشاره کنم که با خانواده می‌آمد و کوچک‌ترین‌شان روی زمین می‌نشست و کتاب‌های کودکان را تورق می‌کرد. دکتر محمد مقدم، داریوش شایگان، ایرج افشار، کیکاووس جهانداری، عبدالرضا هوشنگ مهدوی، محمود دولت‌آبادی، محمد بهمن بیگی، بیژن جلالی نازنین، دکتر عزت‌الله فولادوند، عباس کیارستمی، مسعود کیمیایی، و حتی خانم فائقه آتشین و بسیاری دیگر که اگر بخواهم نام ببرم باید چندین صفحه را فقط به نام این عزیزان اختصاص بدهم. و البته پنجشنبه‌ها هم به راه بود، تا آنجا که اگر کسی به دلیلی غیبت می‌کرد، مورد سوال قرار می‌گرفت.

 

[خاطرات گُلی امامی از کتابفروشی زمینه، ماهنامه تجربه، شماره اول، اردیبهشت 1390]

برای خواندن اصل مطلب به اینجا نگاه کنید.

عکاس: حمید جانی‌پور، وبسایت نشرچشمه

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ٤:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۱۸

جایی که عشق باشد

 

در کوی عشق باشد، جان را خطر اگر چه

جایی که عشق باشد، جان را خطر نباشد

 

[سلمان ساوجی]

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۱٧
برچسب‌ها : شعر ، سلمان ساوجی

گالری‌گردی

 مرادیان بر این باور است که باید کار مجسمه‌سازی با چوب را همچنان ادامه ‌دهد و روی حرفش ایستادگی می‌کند و هیچگاه حاضر نشده در مجسمه‌های چوبی‌اش ازهیچ متریال دیگری استفاده کند.

 

عمده مردم ما به اندازه‌ای گرفتاری و مشکلات دارند که اصلن فرصت گالری رفتن را ندارند، ضمن اینکه گالری رفتنی که همین‌طوری از سر بی‌کاری و یا وقت‌گذرانی باشد، اصلن فایده‌ای ندارد. گالری رفتن زمانی مفید است که مردم این فرهنگ را پیدا کنند که کار واجب و روزانه خود را تعطیل کنند و به دیدن آثار یک هنرمند بروند. هیچ چیز هم در این تصمیم آنان خللی وارد نکند؛ نه باران وَ نه برف وَ مشکلات.

... همین چند ماه قبل "گراندپاله" در پاریس، آثاری را از "کلود مونه" به نمایش گذاشت که مردم برای خریدن بلیت‌های آن ساعت‌ها زیر باران و با چتر ایستادند... این اتفاق هیچ‌وقت در تهران رخ نمی‌دهد، یعنی اگر کلکسیونی از بزرگ‌ترین نقاشان دنیا هم به نمایش درآید، این همت مشاهده نمی‌شود.

[جمشیدمرادیان، مجسمه‌ساز / گفتگو با کتاب هفته نگاه پنجشنبه / شماره 5 / اردیبهشت 1391]

برای بیشتر دانستن از جمشید مرادیان، به اینجا مراجعه کنید.

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۱٧

فراموشی

 

نمی‌دانم این میل وافر به جمع کردن میوه‌ی کاج از کجا آمد! الان [شاید] صدها کاج که رنگ هر کدام و شکل هرکدام و حس هر کدام با دیگری متفاوت است در خانه دارم. بارها متهم به بی‌عقلی شدم به خاطر این تمایل عجیب!!!

 

لعنت به این فراموشی. من همیشه‌ی خدا از فراموشی ترسیده‌ام. از دیدن آدم‌ها و نشناختن‌شان، یا دیده شدن و شناخته نشدن.

فراموشی، وقتی دامن هنرمندی را می‌گیرد، یا روزنامه‌نگاری را که سال‌ها با تکیه بر قدرت ذهن‌اش و دانسته‌های‌اش چیزی نوشته؛ یعنی مرگ، یعنی پایان.

فراموشی، وقتی مثل هوا وارد مجاری تنفسی آدم می‌شود و آرام آرام، شبیه یک گاز، یک سم کُشنده توی بدن رسوخ می‌کند و ذهن را رو به زوال می‌راند؛ مرگ رویا را، مرگ خیال را، مرگ خاطرات را رقم می‌زند.

فراموشی، به طرز مشکوکی عشق را بی‌معنا می‌کند. بعد از فراموشی نمی‌شود مفهوم عشق را درک کرد. عشق مستلزم داشتن تخیلی قوی‌ست و قدرت مرور خاطرات. خاطراتی که با هر بار مرورشان، نشئه‌ای و خلسه‌ای لذیذ، سرار، وجود آدم را فرا می‌گیرد. وَ فراموشی، زوال تخیل است، زوال خاطرات.

لعنت به این فراموشی. من همیشه‌ی خدا از فراموشی ترسیده‌ام...

 

[عکس: چند روز پیش، محوطه‌ی حیاط یک امام‌زاده‌ی قدیمی، با دوستی نازنین]

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ۱:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۱٦
برچسب‌ها : روزنوشت ، عکس

بهترین ساعات عُمر با گابو

 

ماکز و کاسترو؛ دوستانی قدیمی

 

بهترین ساعاتی که در زمان بیماری داشتم پنج ساعتی بود که با گابریل گارسیا مارکز گذراندم؛ مدتی که از بهترین لحظه‌های زندگی‌ام بود.

بعد از بیماری و واگذاری قدرت، مدتی به خودم استراحت دادم. از "گابو" دعوت کردم به اتفاق همسرش بیاید و با هم به بیرون از شهر برویم. با هم ناهار خوردیم. آنها غذای دلخواه خود را خوردند و من به خاطر رژیمی که داشتم غذای خودم را خوردم. دیدار ما از ساعت یازده و نیم شروع شد و تا ساعت پنج بعدازظهر طول کشید. دوست دارم بار دیگر این روز تکرار شود و من با این نویسنده در مورد چیزهایی صحبت کنم که یادآور خاطرات 50 سال گذشته‌اند. نتیجه دوستی چندین ساله من با نویسنده "صد سال تنهایی" و "گزارش یک آدم‌ربایی" و کلی آثار دیگر که همه‌شان را بارها خوانده‌ام، داشتن ارتباط و گفت‌و‌گویی دائمی با اوست که موجب خرسندی من بوده است. این رابطه مرا از بسیاری از فشارهای روانی نجات داده است.

[فیدل کاسترو / رهبر پیشین کوبا]

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ٧:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۱٥

سوءتفاهم

چه خوب که تو هستی / وقتی نبودی / هوا گرم بود / وَ / من از گرما بی‌زار

همیشه قدم زدن در برف / راه رفتن زیر باران را / به اندازه‌ی تمامِ شب دوست دارم

من با تو / کنار تو / شانه به شانه‌ی تو / راه رفتن را؛ وقتی برف می‌بارد / وقتی ها می‌کنی / وقتی ها می‌کنم / وَ / بخار از دهان‌مان توی هوا رها می‌شود / توی هوا می‌رقصد / توی هوا محو می‌شود / دوست دارم

نمی‌دانم / آن‌چه میان ماست / از جنس تفاهم است یا / سوءتفاهم

تفاهم، عقل است / وَ / عقل با عشق / جبراً فاصله دارد

سوءتفاهم اما / یعنی عشق / وَ / کاش سوءتفاهم در امتداد ردّ پاهامان در برف امسال / بیش از هر وقت دیگری / خودنمایی کند

 

[برایِ ا.ن]

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ٩:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۱٤
برچسب‌ها : شعر ، خاطره

هنر؛ وصله ناجور

به‌نظر می‌رسد هنر برای ما همچنان به صورت یک وصله ناجور است و کسی احتیاجی به آن ندارد. من در این روزها با چنان صنحه‌های غم‌انگیزی روبه‌رو می‌شوم که برای ساعت‌ها نمی‌توانم به چیزی فکر کنم

بهنظر میرسد هنر برای ما همچنان به صورت یک وصله ناجور است و کسی احتیاجی به آن ندارد. من در این روزها با چنان صنحههای غمانگیزی روبهرو میشوم که برای ساعتها نمیتوانم به چیزی فکر کنم؛ در جامعهای که هزاران جوان‌اَش با وجود تحصیلاتشان، ناگزیر به انجام کارهایی هستند که هیچ تناسبی با موقعیت اجتماعیشان ندارد، چهطور میتوان انتظار داشت که به هنر اهمیت بدهند؟ من خودم نابسامانیهایی میبینم که علاقهام را برای حرف زدن از دست میدهم، در این میان چه انتظاری میتوان از مردم عادی داشت؟

 

[کسی به هنر نیاز ندارد / گفتگو با محسن وزیریمقدم / کتاب هفته نگاه پنجشنبه / شماره 11 / خرداد 1391]

 

برای آشنایی با استاد محسن وزیریمقدم به اینجا مراجعه کنید.

 

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ۱:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۱٤

غدیر

فردا سال‌روز واقعه‌ی عظیم غدیرخم است. اتفاقی در این روز و در آن مکان رخ داد که همه‌گان بر آن واقف‌اند اما کمتر حاضر به پذیرش آن شدند در طول تاریخ. چه خام‌خیالانه تلاش کردند تا در قلب آن واقعه موفق عمل کنند اما حق همیشه حق است و خواهد ماند و پایمال نخواهد شد. این را باید باور کرد.


برای مرد تنهای تاریخ؛ علی (ع)

بزن به چنگ و دف لااله‌الاالله/ به عزت و شرفِ لااله‌الاالله

بریز ساقی غالی میِ غلو امشب / به عشق نشر و لف لااله‌الاالله

و ساقیا می صاف علی ولی‌الله / ‌بریز در صدف لااله‌الاالله

علی ولی خدا و خدا ولی علی‌ست / که کعبه شد نجفِ لااله‌الاالله

هر آن‌که گفت علی حق و حق علی‌ست، به‌حق / زده‌ست بر هدف لااله‌الاالله

چه وحدتی‌ست به تهلیل که جمال علی / شکفته هر طرف لااله‌الاالله

چه بیم محتسب امشب که در ولای علی / خوشیم در کنف لااله‌الاالله

[شعر از محمود حبیبی کسبی]

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ۱:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۱۳
برچسب‌ها : شعر

وصله

باور کنید

این وصلهها

به ما

نمیچسبد

چون پیشتر

وصلههای دیگری به ما چسبانده‌اند

[ر.ف]

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۱٠
برچسب‌ها : شعر

ماجرای یک تصادف معمولی

فکرش را بکنید؛ نشستهاید توی ماشینتان و دارید با صد – صد و ده تا توی جاده میرانید که یکهو یکی بیمقدمه از پشت میکوبد به شما وَ شما و ماشینتان یک متری پرتاب میشوید رو به جلو.

توی آینه که نگاه میکنید زنی را میبینید که پشت فرمان یک پراید صفر سفید نشسته و با صورت برافروخته و چشمانی از حدقه بیرون زده دارد غُر میزند و با دست، طوری که معلوم است مخاطباش شمایید، بهتان اشاره میکند و چیزهایی میگوید که قطعن با لحن مهربانانه و دوستانه ادا نمیشوند.

چند دقیقه بعد ترافیک توی جاده بیداد میکند. آنهایی که از کنازتان عبور میکنند با بوق و اشاره دست، در واقع بد و بیراه نثارتان میکنند. زن به حرف هیچکس نمیرود. اصلن حرف کسی را قبول ندارد و مدام تکرار میکند که: «منتظر میشیم افسر بیاد! منتظر میشیم افسر بیاد!» و اینرا طوری میگوید که یعنی شما، که او از پشت بهتان کوبیده، مقصرید!

افسر میآید. نرسیده یک دسته برگهجریمه از جیباش بیرون میکشد و عقب پراید را برای نوشتن شماره پلاک ورانداز میکند و بیدرنگ و بیهیچ حرفِ پیش، مدارک طرفین را میخواهد.

زن شروع میکند به توضیح دادن و خیال میکند که اوضاع الان به شکل معناداری به نفع او تغییر خواهد کرد. اما تشخیص افسر هم چیزی غیر از تشخیص همهی دیگرانی که در صحنه حاضر و ناظر بودند نیست. حالا زن برافروختهتر شده. واقعیت این است که ماشین شما زیاد هم آسیب ندیده اما سماجت و پُرروگری زن بر آنتان داشته که هر طوری که هست حالاش را بگیرید.

افسر میگوید که زن باید خسارت شما را بپردازد. همین باعث عصبیتر شدن زن میشود و شروع میکند به نثار کردن چند فحش آب نکشیده به عالم و آدم، ایضن شما و افسر و همهی حضار!

هرچند خندهتان گرفته اما به زحمت مقاومت میکنید که نخندید و با حرکت دست به زن میفهمانید که از خیر همه چیز گذشتهاید، که یعنی بیا و برو و بیش از این ما را مورد عنایت قرار نده!

از افسر تشکر میکنید و راه میافتید. زن طوری ماشیناش را به حرکت در میآورد و از صحنه دور میشود که بوی لاستیکهاش همهجا را فرا میگیرد.

چند دقیقهای گذشته و شما دارید به آرامی توی جاده پیش میروید. جلوتر کمی ترافیک است. حدستان درست است؛ تصادف.

از کنار دو ماشینی که به شدت به هم برخورد کردهاند به آرامی میگذرید. پراید سفید از پشت به نیسان کوبیده و همهجا را خون فراگرفته. روی بلوار وسط جاده روی جنازهی زنی، پارچهای انداختهاند. روسریاش شبیه روسری زنی است که به شما زده بود...

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ٢:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۸
برچسب‌ها : روزنوشت ، داستانک

پاییز فصل عاشقی است

اثر استاد محسن وزیری مقدم

تلفن چندبار زنگ میخورد. میدانم که پشت خط، گوشی در دست کیست. ترجیح میدهم جواب ندهم تا دوباره نَشنَوم غُرغُرهای محقانه آدم پشت خط را! جواب نمیدهم و به جای آن دراز میکشم جلوی تلویزیون تا ادامه بدهم تماشای چندین و چندباره "باغ فردوس؛ پنج بعدازظهر" را.

بعد از دیدن این فیلم، خزیدن به گوشه یک کافه و خوردن قهوهای تلخ میتواند لذتبخشترین کار دنیا باشد. دلچسبتر خواهد بود وقتی یک آشنای قدیمی را ببینی که تو را دیده و سر کِیف آمده از این اتفاق و دارد به طرفت میآید تا با هم گپ بزنید.

پاییز است و بیرون از کافه صدای رعد با نور برق در هم آمیخته و بوی نمِ خاکِ باران خورده توی هوا پیچیده. آدم دوست دارد توی این هوا عاشق بشود.

پاییز فصل عاشقی است...

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ٩:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۳
برچسب‌ها : نقاشی