وداع در یک صبح گرم

همین ماه پیش بود که همراه عباس رنجبر برای تماشای تئاتر محمد عاقبتی (اسکلیگ و بچه‌های پرواز) به تالار حافظ رفته بودیم. روبه‌روی در ورودی سالن نمایش ایستاده بودیم که عباس، استاد سمندریان را نشانم داد که به همراه هما روستای عزیز و با یک عصا در دست به طرف سالن می‌آمد. نزدیک رفتیم و با استاد سلام و علیک کردیم. کمی مریض‌احوال بودند اما به احترام تئاتر و به خاطر دعوتی که از او برای تماشای اسکلیگ و بچه‌های پرواز صورت گرفته بود، آمده بود تا نشان دهد تئاتر برای او آن‌قدر مهم است که حاضر است بیماری را به خاطر آن فراموش کند یا خودش را بزند به آن راه! کمی خوش و بش کردیم و از کلاس استاد صحبت کردیم و استاد هم با همان زبان طنزشان با ما مزاح کردند. توی سالن هم کنار ایشان نشستیم و با هما روستای عزیز کمی گپ زدیم.

در تمام مدت اجرای نمایش حواسم به استاد بود. واکنش‌های او که گاه لبخند می‌زد و گاه ابرو در هم می‌کشید و گاه طوری روی صندلی‌ایی که جلوتر از نیمکت‌های ناراحت سالن قرار داده شد بود تا او کمی راحت‌تر بنشیند، جابه‌جا می‌شد که انگار خسته شده باشد. آخرِ سر محمد عاقبتی جلو آمد و اجرای نمایش را تقدیم استاد کرد. یادم نمی‌رود که لبخند بر لبان‌اش نقش بست و انگار...

امروز صبح شنیدم که حمید سمندریان، بعد از یک‌دوره دست و پنجه نرم کردن با سرطان کبد،در سن 81 سالگی جان به جان‌آفرین تسلیم کرد. این اتفاق در حالی افتاد که همسرش، هما روستا و شاگردان همیشگی‌اش تصمیم گرفته بودند برای بهتر شدن حال استاد، بار دیگر اجرای نمایش «بازی استریندبرگ» را که او سال‌ها پیش به صحنه برده بود با همان بازیگران قبلی یعنی هما روستا، رضا کیانیان و پیام دهکردی پاییز امسال به صحنه ببرند. بخشی از تمرینات اولیه این نمایش در منزل شخصی استاد آغاز شده بود اما...

حمید سمندریان تالیفات و ترجمه‌هایی دارد که از منابع باارزش تئاتر این مرز و بوم به حساب می‌آیند از جمله: "غروب روزهای پاییز" "پنچری"، "ازدواج آقای می‌سی‌سی‌پی"، "ملاقات بانوی سالخورده"، "رومولوس کبیر"، "اقدامات وگا و همزاد" از آثار فردریش دورنمات،"دایره گچی قفقازی" اثر برتولت برشت، "باغ وحش شیشه‌ای" اثر تنسی ویلیامز، " لئوکادیا" اثر ژان آنوی، "آندورا" اثر ماکس فریش، و...

از جمله شاگردان سمندریان هم می‌شود به سعید پور صمیمی، مریم معترف، سوسن تسلیمی، فریبرز عرب نیا، احمد آقالو، پرویز پورحسینی، امین تارخ، احمد ساعتچیان، محمد رحمانیان، محمد رضا جوزی، محمد یعقوبی، امیر جعفری، فردوس کاویانی، مهران مدیری، خسرو سینا، پیام دهکردی، شهاب حسینی، حامد بهداد، حمید فرخ نژاد و... اشاره کرد.

روحش شاد.

حمید سمندریان در ۸۱ سالگی درگذشت

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ٤:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٢

چند مشاهده معمولی و یک وقت‌هایی که لازم است برای خودت باشی!

دیروز بعدازظهر رفتم نشر چشمه. قبل از آن البته برای خوردن ناهار سری زدم به یکی از این فست‌فودی‌هایی که مرغ سوخاری دارند، توی بلوار کشاورز. باید اعتراف کنم بدترین مرغ سوخاری عمرم را خوردم. اگر نبود این نوشابه‌ی تگریِ پپسی، قدرمسلم حالم بد می‌شد.
قرار بود برای تماشای "از آلپ تا دماوند" به خانه‌ی هنرمندان بروم و فیلم راس ساعت 6 (18) شروع می‌شد. فرصت مناسبی بود برای نفس کشیدن توی چشمه!
وقتی داشتم کتاب‌های کامران محمدی را تورق می‌کردم یک خانمی که مصداق بارز تیریپ‌آرت بود به یکی از بچه‌های چشمه –که قطعن آقای حقیقت نبود- گفت: آقا رمان مُمانِ جدید چی اومده؟!
خُب همه‌ی کسانی که کله‌شان را کرده بودند توی کتاب‌های روی پیشخوان، سر بلند کردند و در یک لحظه نگاه‌هایی رد و بدل شد که دخترکِ سرخوش اصلن حواس‌اش به آنها نبود.
دستِ آخر هم "جنگ وصلح"، "ابله"، "مردم سومِ" گراهام گرین که جناب آزرم ( Mohsen Azarm ) ترجمه‌اش کرده و ایضن یک بغل کتاب شعر -که همین‌جوری و بعد از پرسیدن این‌که «اینا همه شعرن؟!» از توی قفسه برداشته بود- را بُرد پای صندوق.
"جیرجیرک" غلامی و سه‌گانه‌ی کامران محمدی را برداشتم و رفتم پای صندوق. خانمِ تیریپ‌آرت، از توی کیف‌‌اش یک‌مُشت بُن کتاب بیرون آورد، واقعن یک مشت بود. همه‌ی تعجبم برطرف شد!

...

بعضی وقت‌ها فقط باید برای خودت باشی. بنشینی یک گوشه‌ای یک نخ سیگار آتش کنی و به همه چیز فکر کنی و به هیچ‌ چیز فکر نکنی. یک وقت‌هایی لازم است تا آدم بنشیند یک گوشه‌ای و به عشق‌های قدیمی‌اش فکر کند؛ به وقت‌هایی که دل‌اش برای یکی می‌تپیده و حالا گاهی می‌بیندش که بچه‌ای در بغل از کنار خیابان می‌گذرد.

بعضی وقت‌ها باید برای خودت باشی تا شعرهای قدیمی را دوباره در ذهن‌ مرور کنی و خاطره‌هایی که با هرکدام داری را تازه کنی. یک وقت‌هایی آدم باید خودش را گم کند تا یکی پیدای‌اش کند و بعد برای همه لوس شود؛ ناز کند؛ عشوه بیاید تا دیده شود.

یک وقت‌هایی باید فقط وقت داشته باشی تا سرت را توی کتاب کنی و بخوانی و بخوانی آن‌قدر که صبح، ظهر شود و ظهر، شب.

یک وقت‌هایی لازم است تا آدم بخزد کنج یک کافه و تمام روز به آدم‌هایی نگاه کند که می‌آیند و پشت میزها می‌نشینند و قهوه می‌خورند - یا هر چیز دیگری - و می‌روند و ازشان فقط یک رد کم‌رنگ توی ذهن می‌ماند.

گاهی باید هندزفری را فرو کرد توی گوش و به آهنگی گوش داد که آدم را به فضا ببرد. یک وقت‌هایی باید رفت توی سینما و به تنهایی از دیدن یک فیلم لذت بُرد...

یک وقت‌هایی باید یک دسته گل گرفت و رفت پیش کسی که آدم را دوست دارد. باید نگاهش کرد و از نگاهش لذت بُرد.

یک وقت‌هایی... یک وقت‌هایی لازم است آدم برای خودش باشد.

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ٥:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢۱
برچسب‌ها : روزنوشت ، نشر چشمه ، کتاب