کتاب‌هایی که می‌خوانم (4)

در باز شد و خانم گلاس، یک زن تقریبا چاق با توری سر، یک‌وَری آمد توی حمام. سِنش تحت هر شرایطی کاملا نامعلوم می‌ماند، ولی هیچ‌وقت نه به اندازه‌ی وقتی که توری سر بسته بود. ورود او به اتاق‌ها معمولا به همان اندازه که جسمانی، گفتاری هم بود. «نمی‌دونم چه‌طوری می‌تونی این‌جور توی وان بمونی.» بلافاصله در را پشت سرش بست، مثل کسی که به نمایندگی از فرزندانش جنگ بسیار قدیمی‌ای را علیه کوران‌های پس از حمام رهبری می‌کند. گفت «برای سلامتی هم خوب نیست. می‌دونی چند وقته تو اون وان نشسته‌ای؟ دقیقا چهل و پنج ــ»

[فرانی و زویی / نوشته‌ی جی . دی . سلینجر / ترجمه‌‌ی میلاد زکریا / نشر مرکز / 1383]

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ۸:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۳/٢۸

تماشای اسکلیگ همراه با آقا و خانم تئاترِ ایران!

 

جمعه بعد از افتتاح نمایشگاه پونکتوم که آثارِ نقاشی علی بیگی بود همراهِ عباس رنجبر رفتیم تماشای تئاتر زیبای "اسکلیگ و بچه های پرواز" کار محمد عاقبتی. نوشتن درباره‌ی تئاتر بماند برای وقتی دیگر اما، افتخاری بود که در کنار استاد "حمید سمندریان" و "هما روستا" و درست شانه به شانه‌ی آنها بنشینم و این کار زیبا را که لیلی رشیدی، خسرو پسیانی و هوتن شکیبا در آن ایفای نقش می‌کردند تماشا کنم و شاهد واکنش‌های آنها باشم که صدالبته پُر از نکته بودند.
با هما روستای عزیز گپی مختصر داشتیم؛ وَ چه گلایه‌هایی از دست اهالی سانسور... بماند برای وقتی بهتر.
[این نمایش برداشت آزاد مهدی کوشکی از رمان "اسکلیگ و بچه های پرواز" اثر دیوید آلموند است]

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ٥:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۳/٢٠
برچسب‌ها : خاطره ، تئاتر ، حمید سمندریان

انقراض نسل دایناسورهایِ کتاب‌خوان

توی محله یا مدرسه، معمول بود که برای هر کسی صفتی یا لقبی در نظر گرفته شَود. معمولن القاب و صفات با تکیه بر یکی از ویژگی‌های بارز افراد انتخاب و بعد از چندین مرتبه تکرار، چنانچه با استقبال مواجه می‌شدند، حکم شناسنامه طرف را پیدا می‌کردند. مثلن هم محله‌ایی داشتیم که به "اسماعیل پیچ‌گوشتی" معروف بود. وجه تسمیه‌اش هم استفاده‌ی اسماعیل از پیچ‌گوشتی در دعواها و نزاع‌هایی بود که در آنها شرکت داشت و تقریبن تبدیل شده بود به یک ابزار تخصصی برای از پا درآوردن حریف!

در تمام مدت تحصیل و زندگی در محله‌مان هیچ‌وقت ملقب به لقبی یا متصف به صفتی نشدم که پایایی و مانایی داشته باشد. البته به غیر از یک دوره کوتاهِ 5 – 6 ماهه که صادق پسر محترم خانم، "آقای کتابی" را به عنوان لقبی برای من انتخاب کرد. در تمام آن 5 – 6 ماه به جز صادق، یکی – دو نفر دیگر بودند که به من "آقای کتابی" گفتند و بعد از آن دیگر نشنیدم که کسی به این نام صدایم کند. شاید به خاطر عدم ظرافت در انتخاب لقب یا بدیع و خلاقانه نبودن آن و شاید هم بی‌مزه بودن و فاقد بار سُخره‌آمیز لازم بود که بعدها دیگر از این عنوان استفاده نشد. هرچند یک بار در شورای اَلوات و لوده‌های محل! این بحث هم مطرح شده بود که لقب من، یعنی "آقای کتابی"، بیش از حدِ معمول مثبت است و در واقع تاییدی است بر وجهی از وجوه مثبت من!

آن وقت‌ها برای کتاب خواندن فرصت بیشتری داشتم. یادم نمی‌آید که به غیر از ساعات درس تربیت بدنی سراغ ورزش رفته باشم. به هیچ وجه اهلِ شیطنت و امور جاری آن دوره مثل دختربازی و فوتبال‌دستی و زمین خاکی و ... نبودم. به جای همه‌ی این‌ها سَرَم توی کتاب بود و مجله.

البته امروز جای خالی بعضی از "کودکی نکردن‌ها" و "تغافل از ویژگی‌های خاص دوره‌ی نوجوانی" را به شدت احساس می‌کنم اما پشیمان نیستم. دوره‌ای هم داشتیم با چند نفر مثل خودم. شاید 7 – 8 نفر که می‌نشستیم و از کتاب‌های خوانده شده حرف می‌زدیم و شعر می‌خواندیم و به هم کتاب می‌دادیم و از رویاهای دور حرف می‌زدیم.

اما انگار نسل ما بازمانده نسل کتاب‌خوان‌هایی بود که بیشتر از ما می‌خواندند و پاتوق داشتند و خواننده‌های حرفه‌ای بودند. حالا دیگر کتاب مهجورتر از پیش شده. توی تاکسی و مترو و اتوبوس، 17 – 18 ساله‌ها و حتا بیشترِ هم سن و سال‌های خودم، یک جفت هندزفری چپاند‌ه‌اند توی گوش‌شان و رپ و راک و چه می‌دانم از این جور چیزها گوش می‌کنند و وقتی ازشان درباره‌ی میزان مطالعه‌شان می‌پرسی، طوری نگاهت می‌کنند که یعنی "این دیگه کیه؟!"

در واقع ما دایناسورهای کتاب‌خوان در حال انقراضیم...

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ۱:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۳/۱٩
برچسب‌ها : روزنوشت ، کتاب ، خاطره

پونکتوم

جمعه نوزدهم خرداد، ساعت 4، نگارخانه "آشیانه مهر" میزبان نقاشی های علی بیگی در قالب نمایشگاهی با عنوان "پونکتوم" خواهد بود.

می توانید به میدان انقلاب، خیابان کارگر شمالی، بین فرصت و نصرت، کوچه جعفرزادگان، پلاک 2، نگارخانه آشیانه مهر سر بزنید.

گفتنی است علی بیگی از اساتید نقاشی است که نگاهِ نقاشانی چون شهباز سلمانی را نیز متاثر از خود کرده. [http://salmani.persianblog.ir]

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ٦:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۳/۱۸
برچسب‌ها : اعلان ، شهباز سلمانی

...

سَرِ ارادت ما و آستان حضرت دوست ...

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ۱:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۳/۱٧
برچسب‌ها : شعر ، دلنوشته

انگار خودم را گُم کرده ام...

بیشتر ماها در جایی از کودکی‌مان از احتمال "گُم شدن" ترسانده شده‌ایم! و مُدام برحذر داشته شده‌ایم که مبادا توی پارک و یا خیابان شلوغ و شاید محله‌ای غریب "گُم" شویم.

گاهی در معابر و جلوی دید عموم، اعلان‌هایی چسبانده شده‌اند که: "در صورت مشاهده این فرد [اشاره به عکسی که در اعلان قابل رویت است] با فلان شماره تماس بگیرید".

دیدن این اعلان‌ها حالم را بد می‌کند. فکر کردن به وضعیت فرد گُم شده و همین‌طور خانواده‌ای که با هر بار شنیدن صدای زنگ خانه‌شان از جا می‌پَرند؛ که شاید گم شده‌شان پشت در باشد.

وَ بدتر از این‌ها این‌که آدم خودش را گُم کند. انگار خودم را گُم کرده ام...

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ٥:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۳/۱٦
برچسب‌ها : روزنوشت

سیاه نامه‌تر از خود کسی نمی‌بینم!

 

در این نیمه شب ِماه خرداد، کمی از خواندن "فرانی و زویی" خسته شده‌ام. رفتم سراغ حافظ. وَ خُب؛ سیاه نامه‌تر از خود کسی نمی‌بینم!

خوشا دلی که مدام از پی نظر نرود / به هر درش که بخوانند بی‌خبر نرود

طمع در آن لب شیرین نکردنم اولی / ولی چگونه مگس از پی شکر نرود

سواد دیده غمدیده‌ام به اشک مشوی / که نقش خال توام هرگز از نظر نرود

ز من چو باد صبا بوی خود دریغ مدار / چرا که بی سر زلف توام به سر نرود

دلا مباش چنین هرزه گرد و هرجایی / که هیچ کار ز پیشت بدین هنر نرود

مکن به چشم حقارت نگاه در من مست / که آبروی شریعت بدین قدر نرود

من گدا هوس سروقامتی دارم / که دست در کمرش جز به سیم و زر نرود

تو کز مکارم اخلاق عالمی دگری / وفای عهد من از خاطرت به درنرود

سیاه نامه‌تر از خود کسی نمی‌بینم / چگونه چون قلمم دود دل به سر نرود

به تاج هدهدم از ره مبر که باز سفید / چو باشه در پی هر صید مختصر نرود

بیار باده و اول به دست حافظ ده / به شرط آن که ز مجلس سخن به درنرود

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ۱:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۳/۱٦

به پدرم شبیه شده‌ام

نمی‌دانم از کِی بود دقیقن، ولی خیلی نگذشته از وقتی که احساس کردم به پدرم شبیه شده‌ام ؛ یعنی شباهات‌مان انگار بیشتر شده.

قبل‌ترها، وقتی روح عصیان‌گری داشتم، وقتی برای جستجو و کشف جهان بیرون، می‌خواستم خانه را ترک کنم – و کردم – فکر می‌کردم باید از پدرم  - که به گونه‌ای نماد ارتجاع و بازگشت به گذشته و به ویژه به سنت بود - عبور کنم. خیال می‌کردم راه‌کار عملیِ کشف دنیای جدید و درک معانی جهان تازه، عبور از پدر و هم‌نسلان او باشد. احساس می‌کردم که دور شده‌ام از دنیای پدرم و آن روزها این دوری هر روز سرعت بیشتری به خود می‌گرفت.

یادم نمی‌رود شبی را که با رفقا به کنسرت داود فیاضی رفته بودیم. من که سن و سالم هم زیاد نبود کارگردانی کار را بر عهده داشتم. کار تا دیروقت به طول انجامید و وقتی به خانه رسیدم پدرم را دیدم که توی حیاط قدم می‌زد و از حرص و عصبانیت "پوف" می‌کرد و شاید اگر کارد هم می‌زدی خون‌اَش در نمی‌آمد. جای گفتن ندارد که بگو مگویی در گرفت و صدامان بالا رفت و مادر از پشت پنجره، مستاصل نظاره‌گر بود. انگار پدر گفته بود بیرون نیاید. آن شب برای اولین و آخرین بار با صدای بلند به پدرم گفتم: "دیکتاتور". صدای شکستن چیزی در درونش را شنیدم. حرفی نزد. تا نزدیک پله‌های بالکن رفت و مکثی کرد. برگشت و گفت: "این شب رو فراموش نکن".

هیچ وقت به این فکر نکردم که ساعت از دو نیمه شب گذشته بود و پدر علی‌القاعده می‌بایست نگرانم باشد، وَ بود. من فرق بین دیکتاتوری و نگرانی را نفهمیده بودم. من فرق بین اضطراب و خودکامگی را درک نکرده بودم.

حالا و امروز، وقتی به رفتار خودم نگاه می‌کنم، وقتی واکنش‌هام را در برابر اموری که ممکن است پدرم هم با آنها رو به رو شود زیر نظر م می‌گیرم، می‌بینم خیلی به پدر شبیه شده‌ام. او خیلی فرق نکرده؛ من دارم شبیه می‌شوم. انگار این خاصیت سی سالگی است ،که خودت را به پدر نزدیک‌تر ببینی.

 

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ۱:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۳/۱٥
برچسب‌ها : روزنوشت

مدیریت فرهنگی، لواط و کمی سکوت!!!

گاهی اوقات تنها کاری که باید کرد، "سکوت" است. این گزارش را بخوانید:

لواط و تجاوز جنسی به مردان بیشتر از تجاوز جنسی به زنان است. شاید کمی باورش سخت باشد، اما آمار رسمی این موضوع را تأیید می‌کند. 
به گزارش قانون؛ فرمانده ناجا آمار دقیقی از تجاوز جنسی داده که شگفت‌آور است، نه به خاطر بعضی ارقام بالا بلکه به این دلیل که درصد تجاوز به مردان بیشتر از زنان شده است! 

به گفته فرمانده ناجا سال گذشته 900 پرونده تجاوز ثبت شده که حدود 40‌ درصد آمار تجاوز مربوط به زنان و 60‌ درصد مربوط به مردان (لواط) است که معمولا علیه افراد زیر 15 سال و با اغفال صورت می‏گیرد. 

مصطفی اقلیما رئیس انجمن علمی مددکاران اجتماعی ایران در گفت‌وگو با قانون با تأکید بر اینکه آمار غیررسمی بیشتر از این آمار است، می‌گوید: «در کشور برخی نوجوان‌هایی که به سن بلوغ می‌رسند عمل لواط را انجام می‌دهند و به دلایلی معمولا این عمل را با پسرهای کوچکتر از خودشان انجام می‌دهند.» 

وی می‌افزاید: «خیلی از کسانی که لواط می‌کنند به مشتریان خود که حتی پسربچه‌های کوچک هستند، پول هم می‌دهند.» 

او درباره علت افزایش آمار لواط می‌گوید: «اینها عوارض جامعه‌ای است که در آن محدودیت وجود دارد و آموزش‌های صحیح درباره مسائل جنسی به کودکان داده نمی‌شود و صحبت کردن درباره مسائل جنسی تابو است.» 

اقلیما می‌گوید: «وقتی نوجوانان این جامعه به سن بلوغ می‌رسند، برای برطرف کردن نیاز جنسی خود به سراغ پسر بچه‌های کوچکتر می‌روند که دم دست و بدون دردسر هستند.» 

وی با بیان اینکه عمل تجاوز از جمله لواط هم در بین مردان مجرد و هم در بین مردان متأهل اتفاق می‌افتد تاکید می‌کند که این عمل در بین مردان متأهل بیشتر شایع و با زور و خشونت همراه است. 

او درباره پیامدهای عمل لواط می‌گوید: «افرادی که با آن‌ها لواط می‌شوند، دچار عقده روانی می‌شوند و در بسیاری موارد این عقده را به صورت لواط با بچه‌های دیگر بروز می‌دهند. بیشتر افرادی که مورد این عمل واقع می‌شوند، تمایلی یه این کار ندارند و به اجبار به آن تن می‌دهند و به همین دلیل شخصیت آن‌ها خرد می‌شود. برخی از افرادی که عمل لواط انجام داده‌اند، وقتی سنشان بالاتر می‌رود احساس گناه می‌کنند. متأسفانه افرادی که این کار را زیاد انجام می‌دهند به این عمل معتاد شده و در واقع بیمار هستند و روز به روز به افراد دیگر بیشتر آسیب وارد می‌کنند.» 

رئیس انجمن علمی مددکاران اجتماعی ایران با تأکید بر این نکته که نگاه جامعه ما به سوی زنان است می‌گوید: «در جامعه به دلیل نگرش مردسالارانه همیشه بحث تجاوز به زنان پررنگ جلوه داده می‌شود. به عنوان مثال بحث درباره دختران فراری زیاد است و اگر دختری شب در خیابان بماند بلافاصله با او برخورد می‌شود. در حالیکه پسران فراری هم در جامعه زیاد هستند و حتی شب‌ها در خیابان می‌خوابند. قطعا این پسران به مسیرهای منحرفی کشیده می‌شوند که یکی از آنها همین عمل لواط است.» 

او در پایان می‌گوید: «اگر جامعه ما پیشرفت کند و مردم آگاه‌تر شوند و این افراد بیمار تحت درمان قرار گیرند، می‌توان گفت امیدی هست تا آمار اینگونه تجاوزات پایین بیاید در غیر این صورت روز به روز وضعیت بدتر می‌شود.»

http://www.aftabnews.ir/vdcawan6m49nmy1.k5k4.html

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ٥:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۳/۱۱
برچسب‌ها : یادداشت مهمان

لغو مجدد همایش ملی آسیب های اجتماعی ایران

به رغم تمام هماهنگی‌های صورت گرفته، برای بار دوم با برگزاری همایش ملی آسیب‌های اجتماعی ایران، از سوی برخی متولیان خاص! مخالفت شد. این اتفاق در حالی رخ داد که دبیرخانه‌ی همایش در چند روز اخیر مُجدانه پیگیر برگزاری همایش بود و تا ساعاتی پیش، هیچ‌گونه واکنشی که نشان‌گر مخالفت مقامات باشد وجود نداشت. همایش آسیب‌های اجتماعی ایران قرار بود تا با یادی از استاد فقید دکتر محمد عبداللهی و با محوریت وضعیت موجود، دستاوردهای نظری بومی و سیاست‌ها، برنامه‌ها و راه‌های پیشگیری، مداخله، کنترل و کاهش آسیب‌های اجتماعی به ارائه مقالات و سخنرانی صاحبان تخصص و اساتید این حوزه بپردازد.

انجمن جامعه شناسی ایران اطلاعیه‌ای در این خصوص منتشر کرده که روشن‌گر است.

اطلاعیه در مورد لغو برگزاری دومین همایش آسیب‌های اجتماعی ایران

http://www.isa.org.ir/latest/4648

 

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۳/۸

دموکراسی شکلاتی - استبداد آجری

دیروز شاهد بحثی جدی بین دو نفر از اساتید درجه یک علوم اجتماعی و اقتصاد در دانشگاه تهران بودم. به‌عنوان تنها ناظر این ماجرا کلی لذت بردم از این‌که می‌توانستم شاهد بی‌پرده و صریح صحبت کردن آنها باشم؛ به هرحال فرقی هست بین یک گفتگوی بی‌پرده و صریح و سخنرانی یا مصاحبه‌ی رسمی. از جزییات ماجرا و محور بحث چیزی نمی‌نویسم تا امین بمانم! اما مَنش و روش هر دوی بزرگ‌واران نکته‌ای بود که توجهم را جلب کرد؛ بی‌شک هر دوی آنها معتقد و معترف به دموکراسی بودند و هستند اما به نظر می‌رسید که هیچ کدام مومن به دموکراسی نباشند. باورش کمی سخت است؛ آنها در خلال مباحثه، دموکراسی را مثل شکلاتی که زود زیر زبان آب می‌شود فراموش کردند اما پاره آجرِ استبداد را برای کوبیدن توی سر مخالف، محکم در دست نگه داشتند...

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۳/٧
برچسب‌ها : روزنوشت

دومین همایش ملی آسیب‌های اجتماعی

دومین همایش ملی آسیب های اجتماعی ایران

اگر مشکل خاصی به‌وجود آورده نشود! در نهمین و دهمین روز از خرداد ماه شاهد برگزاری دومین همایش ملی آسیب‌های اجتماعی ایران خواهیم بود. این همایش یک بار در اسفند ماه 90 با مصلحت‌اندیشی برخی مسئولین و نهادها و بنابر مصالحی که برای ایشان قابل درک بود متوقف شد. امیدوارم این‌بار شاهد برگزاری این رویداد علمی در حوزه علوم انسانی باشیم.

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ۱:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۳/٧

دغدغه‌‌ی این روزهای گرم؛ وارسیِ میزانِ تنگی لباس زن‌ها و چند نکته شرم‌آور دیگر

این روزها بیشترِ رسانه‌های نوشتاری و دیداری و شنیداریِ داخلی در محیط های مجازی و غیرمجازی! به شکل ویژه به طرح مبارزه [توجه داشته باشید؛ مبارزه] ی نیروی انتظامی با بدحجابی در سطح جامعه پرداخته‌اند. این‌که آیا اساسن "بدحجابی" موضوعی است که باید با آن "مبارزه" شود یا نه بماند، مساله این است که کجای دنیا [به غیر از کشورهای عقب‌مانده‌یِ جهان‌سومی] با یک پدیده فرهنگی برخورد غیرفرهنگی می‌کنند؟ شخصن آدمی هستم که درباره بعضی امور تقید دارم اما باید اعتراف کنم که واقعن راهی که انتخاب شده درست نیست.

واقعن هدف چیست؟ تربیت شهروندانِ دین‌دار و متشرع؟! خُب آیا ریختن توی خیابان و بگیر و ببند و بازداشت و اخذ تعهدنامه و جلب و زندان و این‌ها می‌تواند موجب تقویت روحیه دین‌داری در افراد جامعه شود؟ این یک اصل است که زور و اجبار و ممانعت به عمل آوردن، موجب تقویتِ تمایل انسان به رودررویی و مواجهه می‌شود. کدام پیامبر با گشت ارشاد به تبلیغ دین‌اَش پرداخته؟! کدام رسول الهی از اُمت‌اَش تعهدنامه گرفته که دیگر نبینم فلان جایت زده باشد بیرون؟ کدام بشیر الهی، زنِ یارو را توی خیابان از شوهرش جدا کرده به جرم این‌که لباس‌اَت تنگ است یا فلان جات دیده می‌شود. گیریم حرف تو دُرست، تو چرا نگاه می‌کنی؟ چه کسی تو را به این مسئولیت گمارده؟ [وَ چه مسئولیتی: وارسیِ میزانِ بیرون‌زدگی برآمدگی‌های زنان از زیر لباس‌های چسبان!] شرم‌آور است.

انگار متولیان جاهای دیگری اشتباهاتی داشته‌اند و حالا برای لاپوشانی آنها، با انواع و اقسام گشت‌های ارشاد و تبلیغ و ... می‌خواهند جبران مافات کنند. اگر قرار بوده ما جامعه‌ای دین‌دار داشته باشیم و حالا چیزی به غیر از آن را شاهدیم، خب عقلانی است که با رویکردی انتقادی به نحوه مدیریت‌مان در طول سال‌های گذشته نگاهی بیندازیم.

وَ یک سئوال؛ وقتی توی فرانسه و یا هر جای دیگر دنیا با افرادی که به حجاب روی آورده‌اند برخورد می‌شود [و البته که آن هم رفتاری به دور از تمدن است] چرا ما از پایمال شدن آزادی‌های فردی دَم می‌زنیم و فریاد وا انسانیتا!!! سر می‌دهیم، اما اینجا و در کشور خودمان، وقتی با یک دختر جوان که لباسِ نزدیک به سلیقه‌اش را برای پوشیدن انتخاب کرده به بدترین شکل ممکن برخورد می‌شود، کسی از آزادی‌های فردی حرفی نمی‌زند؟

برخورد دوگانه چیزی غیر از این است؟

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ٦:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۳/٥