سرما / حجره / بخاری چوبی / کرسی و...

 

 شب‌ها هم توی اتاقش که همیشه‌یِ زمستان کرسی داشت، با چای و میوه و آجیل از مهمانانش / ما پذیرایی می‌کرد. می‌چپیدیم زیر کرسی و با هم بازی می‌کردیم وَ چه خاطره‌هایی...

 

هوا که سرد می‌شود، از ترس سوز سرما که مغز استخوان را نشانه نرود، می‌خزی کنج دفتر قدیمی‌ات که بخاری‌اش از اول مِهر مثل چی، راسخ و استوار می‌سوزد. یاد دفتر پدربزرگم می‌افتم. فرش‌فروش بود و پشت مغازه‌اش، حجره مانندی درست کرده بود که روی میزش، همیشه چرتکه‌ای چوبی بود و تقویم رومیزی و چند تا دفتر بزرگ که حساب‌های مردم را توی آنها می‌نوشت. زمستان‌ها گوشه‌ی حجره / دفتر "آقام" یک بخاری بزرگ چوبی بود که هر چند ساعت یک بار شکمش را پر می‌کرد با هیزم. هیزم را توی انبار نگه می‌داشت.

شب‌ها هم توی اتاقش که همیشه‌یِ زمستان کرسی داشت، با چای و میوه و آجیل از مهمانانش / ما پذیرایی می‌کرد. می‌چپیدیم زیر کرسی و با هم بازی می‌کردیم وَ چه خاطره‌هایی...

حالا اما، نه از بخاری چوبی خبری هست و نه از هیزم و نه کرسی. دیگر فرصتی / فضایی نیست که بازی‌ها و شوخ و شنگی‌های آن زمان را تکرار کنیم.

حالا همین‌طور تکیه می‌زنم به صندلی نه چندان راحتی که با هر حرکتی صدای قِژقِژش مجبورم می‌کند تلاش کنم تا بی‌حرکت بمانم، چه خیال بیهوده‌ای، بالاخره که تکان خواهم خورد، بالاخره که صدای قِژقِژ این صندلی زهوار در رفته بلند خواهد شد...

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ۱:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/٢٩
برچسب‌ها : داستانک ، روزنوشت

حالا دیگر چه فرقی می‌کند؟

 

ساعت قدیمی‌ِ رومیزی که با میترا از یک سمساری حوالی میدان تجریش خریده بودیم شروع کرد به زنگ زدن که یعنی ساعت دو نیمه‌شب است. آخرین سیگار باقی مانده در پاکت را بیرون کشیدم و ماهرانه با کبریت آتشش کردم! خیالم راحت است؛ حالا دیگر نه تو سوار ماشین‌های غریبه می‌شوی و نه من غریبه‌ها را سوار ماشینم می‌کنم. بگذار همه چیز همین‌طور که هست باشد. دیگر چه فرقی می‌کند؟ بگذار روزنامه‌ها همه چیز را بنویسند؛ بگذار روی چشم من در عکس، یک نوار باریک سیاه بیندازند، بگذار مادرم دق کند...

 

تو هر روز سوار ماشین‌های غریبه می‌شدی و من هر روز غریبه‌ها را سوار ماشینم می‌کردم. حالا دیگر چه فرقی می‌کند؟

دوشنبه شب راحله زنگ زد. همین‌طور بی‌مقدمه شروع کرد به نصیحت. حالم به هم می‌خورد از این اَداها که یعنی "من بیشتر از شما می‌فهمم".

فهمیدم با تو حرف زده، در واقع تو با راحله حرف زده بودی. می‌گفت که بهتر است هردومان سرِ عقل بیاییم. خندیدم، بلند بلند. پَرت شد، جا خورد. گفت که شوخی ندارد. گفت که دارد جدیِ جدی حرف می‌زند. راست می‌گفت، هیچ وقت آن‌قدر جدی حرف نزده بود. دوباره تاکید کرد که بهتر است هر دومان سرِ عقل بیاییم. این‌بار من هم جدی گفتم: «کدام عقل؟ من اگر عقل داشتم همان بار اول میترا را می‌کُشتم، وقتی داشت سوار یک گُلف نقره‌ای می‌شد. میترا هم اگر عقل داشت بارِ اولی که دید یک هرزه‌ی بلوند به جای او، کنار من، اما تویِ تختخوابِ "ما" خوابیده داد و قال راه می‌انداخت، اما عوضِ این کار خندید و پرسید که سوئیچ ماشین را کجا گذاشته‌‌ام!»

راحله اینها را که شنید تقریبن خفه شد.

ساعت قدیمی‌ِ رومیزی که با میترا از یک سمساری حوالی میدان تجریش خریده بودیم شروع کرد به زنگ زدن که یعنی ساعت دو نیمه‌شب است. آخرین سیگار باقی مانده را از پاکت بیرون کشیدم و ماهرانه با کبریت آتشش کردم! خیالم راحت است؛ حالا دیگر نه تو سوار ماشین‌های غریبه می‌شوی و نه من غریبه‌ها را سوار ماشینم می‌کنم. بگذار همه چیز همین‌طور که هست باشد. دیگر چه فرقی می‌کند؟ بگذار روزنامه‌ها همه چیز را بنویسند؛ بگذار روی چشم من در عکس، یک نوار باریک سیاه بیندازند، بگذار مادرم دق کند...

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ۳:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/٢۸
برچسب‌ها : داستانک ، روزنوشت

سوت قطار

  سوت قطار یادآور زمان معکوسی بود / که پایان حضورت را / ناباورانه / خبر می‌داد

 

در نیمه‌های فصلی سرد

تو را

با بالاپوشی سبز

در کنار قطار سریع‌السیر

دیدم

هنگام که عزم رفتن کرده بودی

و چشمانت

خبر از هوایی بارانی می‌داد

 

سوت قطار

یادآور زمان معکوسی بود

که پایان حضورت را

ناباورانه

خبر می‌داد

و من

در پس ذهن مه‌آلودم

تمام خاطرات زیستن با تو را

دردمندانه

مرور می‌کردم

می‌دانستم

چمدان‌ها را

پیشتر بُرده بودند

و تو نیز

نخواهی ماند

می‌دانستم

سرآغاز ویرانی

حرکت قطار خواهد بود

و مرگ

سرنوشت محتوم پس از تو

 

ر.ف / نیمه‌شب 25 بهمن 91

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ٢:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/٢٥
برچسب‌ها : شعر

خزان خودکامه‌ی گابو

 

از لحاظ ادبی مهم‌ترین کتاب من "خزان خودکامه" است. این اثر که همیشه دوست داشتم بنویسم‌اَش، مرا از گمنامی نجات داد و برای خلق آن بیش از هفت سال کار کردم...

  

«از لحاظ ادبی مهم‌ترین کتاب من "خزان خودکامه" است. این اثر که همیشه دوست داشتم بنویسم‌اَش، مرا از گمنامی نجات داد و برای خلق آن بیش از هفت سال کار کردم.»

این گفته‌ی گابریل گارسیا مارکز است درباره‌ی رمان "خزان خودکامه" است. کتابی که در کنار "صد سال تنهایی" و "عشق در سال‌های وبا" از مهم‌ترین آثار مارکز به شمار می‌رود. "خزان خودکامه" پیش از این با عنوان "پاییز پدرسالار" و "پیشوا" چندین بار به فارسی ترجمه شده که اولین آن توسط «حسین مهری» در سال‌های پیش از انقلاب صورت گرفته است. اما حالا پس از یک‌سال، برگردان «اسدالله امرایی» از این رمان، توسط نشر فخیم ثالث منتشر شده که انصافن متنی خوش‌خوان و روان دارد.

جناب امرایی درباره این رمان گفته‌اند: «من این اثر مارکز را خیلی دوست داشتم و وقتی ناشر پیشنهاد ترجمه‌اش را داد، این کار را پذیرفتم ضمن اینکه برای خودم هم چالشی در ترجمه محسوب می‌شد چون "خزان خودکامه" گاهی جملات طولانی دارد که به یک صفحه هم می‌رسد و نیازمند تمرکز ویژه‌ای در ترجمه است...»

بخشی از متن رمان:

«...کسی را به حضور نمی‌پذیرفت، هیج فرمانی صادر نمی‌کرد، وقتی که گروه های فشار به کاخ سفارت پاپ حمله بردند، آثار مقدس تاریخی را با خاک یکسان کردند، سفیر را گرم خواب نیمروزی در گوشه آرامی از باغ اندرونی غافلگیر کردند، لخت و عور به خیابان کشاندند، روی سرش ریدند، نیروی انتظامی واکنشی نشان نداد.....»

 

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/٢٥

!!! paradise

 

من به رضوان ندهم باغ سر کوی تو را

...

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ٢:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/٢٤
برچسب‌ها : شعر

درد را زیسته‌ام...

 

هر صبح / از خواب که می‌پَرم / درد / در گوشه‌ای از خانه / مرا انتظار می‌کشد

 

از خواب که می‌پَرم

درد در گوشه‌ای از خانه

مرا انتظار می‌کشد

چه سرنوشت غریبی؛

من

سال‌هاست

که درد را زیسته‌ام

و به جای هر تن‌پوشی

درد را پوشیده‌ام

و در زمان تشنگی

هم‌چون شربتی گوارا

درد نوشیده‌ام

 

این درد بود

که به وقت عاشقی

بند بند روحم را

همچون مغز استخوانم

در بر گرفت

و من

با لبخندی عاریه‌ای

تازیانه‌های روزمرگی را

تاب آوردم

و برای معشوقه‌ی خیالی‌ام

نان‌خامه‌ای خریدم

و تاریخ فلسفه‌ی کاپلستون...

و پشت شیشه‌ی کافه فرانسه

اعلان تئاترها را

دید زدم

و انتخاب کردم

تا سه‌شنبه برسد

تا ما؛

من و معشوقه‌ی خیالی‌ام

به دیدن تئاتر بنشینیم

 

سه‌شنبه‌ها از پی هم آمدند

و او

هرگز

نه آمد

و نه خبری داد

که نخواهد آمد

 

لبخندِ ماسیده بر لبانم

دردِ رسوخ کرده در روحم

و نان‌خامه‌ای نیم‌خورده

صبحِ چهارشنبه را

چه تاریک می‌کرد...

 

چه سرنوشت غریبی!

روی تقویم دیواری خانه

سه‌شنبه‌ها را خط زده‌ام

و نان‌خامه‌ای را سال‌هاست که نخورده‌ام

و تاریخ فلسفه‌ی کاپلستون را

همراه با هیزم سال گذشته

در شومینه‌ی خانه ی لواسان

سوزانده‌ام

درد را اما

همچنان

همراه دارم

 

هر صبح

از خواب که می‌پَرم

درد

در گوشه‌ای از خانه

مرا انتظار می‌کشد

 

ر.ف / بعدازظهر بیستم بهمن 91

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ٥:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/٢٢
برچسب‌ها : شعر

ما به پیری‌مان فکر کرده‌ایم

 

ما به پیری‌مان فکر کرده‌ایم

 

ما به پیری‌مان فکر کرده‌ایم

وقتی چین و چروک

توی صورت‌مان

بیشتر از هر چیز دیگری

خودنمایی می‌کند

و وقت آه کشیدن

در عمق نَفَس‌هامان

رد تمام سیگارهای دود شده در جوانی را

می‌شود شنید

ما به پیری‌مان فکر کرده‌ایم

وقتی

از کشیدن سیگار

از خوردن غصه

از شیطنت‌های جوانی

از عشق

از عاشقی

منع‌مان می‌کنند

و ما بی‌تفاوت

به امیدن یافتن زندگی بهتر

توی پارک‌های شهر

و روی نیمکت‌هایی که

غریبانه

مرگ را نوید می‌دهند

می‌نشینیم

و خاطرات‌مان را

مرور می‌کنیم

ما به پیری‌مان فکر کرده‌ایم

وقتی آزادیم

و آزادانه شاید

دل می‌دهیم

دل می‌بازیم

عاشق می‌شویم...

ما به پیری‌مان فکر کرده‌ایم

وقتی آیینه

مرا شبیه شاعری خسته نشان خواهد داد

و او را

همچون زنی آزاد

در آستانه‌ی عشقی نو

ما به پیری‌مان فکر کرده‌ایم

ما سال‌هاست

قرن‌هاست

که به پیری‌مان فکر کرده‌ایم

ر.ف / هفت تیر / کافه کهن / 19 بهمن 1391

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/۱۸
برچسب‌ها : شعر

دیدار با بانوی اردیبهشت

 

شک ندارم "یاشار" اگر شب چله به آن خواب عمیق فرو نرفته بود، الدوز را اگر به دیدار بانوی اردیبهشت سینمای ایران ترغیب نکرده بود، الدوز اگر زنگ نمی‌زد که در این دیدار همراهش باشم، که سولماز و تورج هم باشند تا با "مینوی فرشچی" یاد یاشار را تازه کنیم، قطعن نمی‌توانستم باور کنم که فروغِِ بانوی اردیبهشت همان‌قدر که توی فیلمِ بنی‌اعتماد مادر دلسوزِ مانی بود، حواسش به ما هم هست که برای بار اول می‌بینیمش. 

 ماجرای غریبی است؛ در بلندترین شب سال "یکی" سازِِ رفتن کوک می‌کند و زمستان به نیمه نرسیده تو "بانوی اردیبهشت" را ملاقات می‌کنی که با "او" آشنایی داشته و دیدارت البته نه به گفتگویی رسمی که به گپی دوستانه شبیه می‌شود؛ انگار که ریشه در رفاقتی دیرین داشته باشد.

از "کافه هیچ" که بیرون می‌زنیم، آسمان هم عزم باریدن کرده و سیاهی ابرها، ابرهای نازنین زمستانی، شبی بارانی را نوید می‌دهد. غروب نشده خیابان‌هایِ خیس، می‌شوند محمل دلبری و دل‌رُبایی. توی ماشین نشسته‌ایم وُ بی‌قیدْ گوش سپرده‌ایم به موسیقیِ بی‌ربطی که برای خالی نبودن عریضه! در فضا طنین‌انداز می‌شود. برف‌پاک‌کنْ برای باز کردن مسیرِ دیدْ تُندتُند بالا – پایین می‌شود و شیشه را که گاهی بخار از داخل فرا می‌گیرَدش از بیرون پاک می‌کند. هر چه پیش‌تر می‌رویم باران هم شدت می‌گیرد و من زیر لب زمزمه می‌کنم: "نازنین! دلتنگی‌ام از جبر این فاصله ناگفتنی‌ست. می‌دانم که به اِزای هر واژه‌ی من، هزاران حرف ناگفته در دل داری. فروغ! بانوی اردیبهشت! تو را در ماه میانی بهار، آن زمان دیدم که بعد از یک تجربه‌ی تلخ جدایی، هرگز باور نداشتم این چنین در پرتو شروع یک معجزه قرار گیرم... این چه قانونی است که من و تو در نیمه‌راه زندگی، زیباترین حقیقت بودن‌مان را انکار کنیم؟... گذشتِ هر روز، شروع هر فصل، یادآور روزگاری است که بی تو بر من و بی من برتو می‌گذرد و حسرت لحظه‌هایی که به تردید از دست می‌رود..."

شک ندارم "یاشار" اگر شب چله به آن خواب عمیق فرو نرفته بود، اولدوز را اگر به دیدار بانوی اردیبهشت سینمای ایران ترغیب نکرده بود، اولدوز اگر زنگ نمی‌زد که در این دیدار همراهش باشم، که سولماز و تورج هم باشند تا با "مینوی فرشچی" یاد یاشار را تازه کنیم، قطعن نمی‌توانستم باور کنم که فروغِِ بانوی اردیبهشت همان‌قدر که توی فیلمِ بنی‌اعتماد مادر دلسوزِ مانی بود، حواسش به ما هم هست که برای بار اول می‌بینیمش.

حالا مهدی هم اضافه می‌شود به جمع‌مان که سال‌هاست به این خانه رفت و آمد دارد و حرف‌ها شروع می‌شوند وُ پای کیمیایی و احمدرضا احمدی وُ عباس کیارستمی وُ که و که وسط کشیده می‌شود وَ بعد نوبت یاشار است که معلوم نیست کجای این اتاق ایستاده و اشک‌های ما را نظاره می‌کند و لابد از این اشک ریختن خیلی هم شادمان نیست که نباید هم باشد؛ کدام برادر است که...

شام که می‌خوریم پای "فِرد زینه‌مان" هم به جمع‌مان باز می‌شود و "بانو" ما را به دیدن " اسب کهر را بنگر " مهمان می‌کند.

شب از نیمه گذشته که فیلم هم تمام می‌شود، حالا وقت خداحافظی‌ست، باران زمستان همچنان پُرشور می‌بارد، به صبح یکی – دو ساعتی مانده، وقت قهقه‌های سرخوشانه‌ست و زندگی کردن...

شک ندارم یاشار اگر شب چله به آن خواب عمیق فرو نرفته بود، اولدوز را اگر به دیدار بانوی اردیبهشت سینمای ایران ترغیب نکرده بود، اولدوز اگر زنگ نمی‌زد که در این دیدار همراهش باشم، که سولماز و تورج هم باشند تا با "مینوی فرشچی" یاد یاشار را تازه کنیم، مهدی اگر نیامده بود...

آفتاب که می‌زند نُهمین سیگار را می‌گیرانم...

ادامه مطلب   
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ۸:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/۱۳

آغاز ویران‌گر

 

نویسنده کتاب‌اش را تقدیم می‌کند گاهی. بعضی تقدیم‌ها معمولی‌اند، بعضی عاطفی، بعضی دیگر فنی. کمتر پیش آمده که برای تقدیم یک کتاب، کلماتی این‌چنین ویران‌گر استخدام شود، یا حداقل من کمتر دیده‌ام؛

تقدیم به بئاتریس

عشق من به تو همیشگی‌ست

هرچند که تو زنده نماندی

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ۱:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/۱٢
برچسب‌ها : روزنوشت

طعم مرگ ...

 

لبو خواهم خورد و باقالی با گل‌پَر، نمک و فلفل حواسم هست سرکه را زیاد خواهم ریخت و ها خواهم کرد تا بخار از دهانم بیرون بزند...

 

بوی پیراشکی

بوی پیراشکی داغ

تمام شهر را پُر کرده

و برف

از باریدن دریغ می‌کند

مثل تو که از آمدن...

من

تمام این زمستان را

با پیراهنی یک لا

بی تو

رفتم

و در نبودت

نشانه‌ها را دیدم

و یک بغل هیزم را

مثل وقتی که در لواسان تنها بودیم

آتش زدم؛

زمین گرم شد

تنم اما نه...

من این حرف‌ها را

نه با دیوارهای کاخ اجاره‌ای

که با تو باید بگویم:

هنگام که یخبندان

وادارم کند

دست‌کِش به دست

کلاه به سر

و شال‌گردن پیچ

به خیابان‌ها تن دهم؛

تو را یاد خواهم کرد

و مُدام

لبو خواهم خورد

و باقالی

با گل‌پَر، نمک و فلفل

حواسم هست

سرکه را زیاد خواهم ریخت

و ها خواهم کرد

تا بخار از دهانم بیرون بزند...

خسته‌ام

برگرد!

زمین به برف محتاج است

و من به تو

 

ر.ف / زمستان 91  / مثل همیشه با یک بهانه ساده!

 

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ۳:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/۱۱
برچسب‌ها : شعر

کاش این باران باریده بود...

 

کاش این باران باریده بود، شاید حالم بهتر می‌شد...

 

وعده‌ی بارانی که نمی‌بارد خوشحالت کرده که می‌توانی بی‌قید خیابان‌ها را گز کنی و اگر شد زنگی بزنی به یکی که حالش با حالت جور است و با هم بخزید کنج کافه‌ای که دِنج باشد و قهوه بخورید یا یک دَم‌نوش گرم و دست‌هات را بگیری کنار ماگ بزرگی که جلوی روت گذاشته‌اند و ادای گرم شدن در بیاوری!

حیف که نمی‌بارد باران و همه‌ی برنامه‌هات به هم می‌خورد! حالا باید بنشینی پشت میز و چیزهایی را بنویسی که خیلی هم از نوشتن‌شان لذت نمی‌بری و به قول «احمدرضا احمدی» این نوشتن‌ها برای نجات پولی‌ست که آخر ماه قرار است به عنوان حقوق بگیری!

هوا هم تکلیف‌اش با خودش روشن نیست! لحظه‌ای ابری‌ست و ساعتی آفتابی. روزهای این‌جوری را دوست ندارم. دوست دارم وقتی سر صبح یک تکه ابر سیاه توی آسمان در حال گسترش است، آفتاب بیرون نزده همه جای آسمان ابری شود و ابری بماند تا وقت غروب و حتا تا دَم صبح. غلبه آفتاب بر ابرها را دوست ندارم. متنفرم از این ضرب‌المثل که؛ "آفتاب هیچ‌وقت پشت ابر نمی‌مونه!" کاش می‌ماند، کاش آفتاب گاهی و فقط گاهی از پشت ابر بیرون می‌آمد.

حالِ کتاب خواندن هم نیست. کتاب‌های کمی توی لیست انتظار نیستند! مجله و رونامه هم همین‌طور. دی‌شب توی قهوه‌خانه بی‌حوصله‌گی به حد اعلا رسیده بود. دیدن رفقا هم توی خیابان، که معمولن شادی‌بخش و خوش‌حال کننده‌ست هیچ لطفی نداشت.

افسردگی؛ انگار دچار نوعی افسردگی شده باشم...

کاش این باران باریده بود، شاید حالم بهتر می‌شد...

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/٩
برچسب‌ها : روزنوشت ، عکس

ترس

 

من از تنها رفتن
از اینکه سربگردانم
و اطرافم
همه غریبه ببینم؛ می‌ترسم
به مادرم گفتم
کاش مرا جای آشنایی به دنیا می‌آوردی

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/۸
برچسب‌ها : شعر

از خودت بیرون بیا!

 

 

"کیارستمی در هر حال تکه مهمی از جوانی من است. همیشه یک شوخی داشت. موقعی که مجلات فرنگی را ورق می‌زدیم می‌گفت احمدرضا این شماره هم درباره من چیزی ننوشته‌اند، اما 30 سال بعد این معجزه اتفاق افتاد... بگذار برایت چیزی بگویم؛ پارسال بود که داشتم نیچه می‌خواندم. حالم خیلی بد بود. دوستی آمد و گفت به جای نیچه، مولانا بخوان. من هم شروع کردم به مثنوی خواندن. خیلی حالم عوض شد. یک روز نشستم اسم همه آدم‌هایی را که ازشان کینه به دل داشتم روی کاغذ نوشتم و روی اجاق گاز سوزاندم. زنم وقتی بیدار شد بوی سوختگی و دود را که حس کرد، پرسید این بو از چیست. خجالت کشیدم و جوابش را ندادم. اما از آنجا که من هیچ چیزی را از او مخفی نمی‌کنم، شب ماجرا را برایش تعریف کردم و او هم کلی خندید.

اسم کیارستمی هم توی آن لیست بود؟

کیارستمی هم بود. خیلی‌های دیگر هم بودند. دوستی که به من پیشنهاد مولوی خواندن داد، چیز خوبی به من یاد داده. هروقت برایش ماجرایی را تعریف می‌کنم می‌گوید؛ خب به ما چه؟ این رویکرد، جهت فکری مرا عوض کرده. این دوست و استادم به من می‌گوید از خودت بیرون بیا و بیرون را ببین. می‌گوید اینقدر در شعرها و نوشته‌هایت از درون خودت مثال نزن. در فیلم وقت خوب مصائب گفته بودم من با عرفان مساله دارم. این کلام من از خامی بود. بدون رو دربایستی باید بگویم که مزخرف گفته بودم. مگر می‌شود نسبت به این دریای لایتناهی و بی‌انتها بی‌تفاوت بود. این کلام مولوی است که می‌گوید اگر پر نداری پرواز نکن. یعنی اگر چیزی نمی‌دانی درباره‌اش حرف نزن. خود من وقتی سوالی پرسیده شود که جوابش را ندانم به راحتی می‌گویم نمی‌دانم. ایرانی‌جماعت اما محال است بگوید نمی‌دانم. شما هرچه بگویی و بپرسی او بالاخره یک جوابی برایش می‌تراشد.

 

[گفتگو با احمدرضا احمدی / نگاه پنجشنبه، شماره سی و شش]

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ۳:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/٧

chain smoke

 

دَم نزدن، بغض کردن، آخ گفتن، آه کشیدن، آخ شنیدن، با دستمال کاغذی نَم چشم را گرفتن، شعر خواندن، نگاه کردن به دختران بَزک کرده و پسران مُد روز! بوی قهوه را استشمام کردن. ور رفتن با فندک و بهانه جستن برای گیراندن یک سیگار دیگر. زُل زدن توی چشم‌های کسی که روبه‌روت نشسته، غرق شدن در صداقت گفتار کسی که از درون ماهی‌ست و از بیرون کرگدن!

 

کمی درنگ، وَ نشستن پشت میزی که برای چهار نفر است اما یک طرف آن چسبیده به دیوار. کمی درنگ و بعد آتش کردن اولین سیگار. سیگار کشیدن و منتظر ماندن، سیگار کشیدن و ورق زدن مجله، سیگار کشیدن و باز کردن چشم به دو آشنا که حالا یکی روبه‌روت نشسته و دیگری کنارت. سیگار کشیدن و حرف زدن، سیگار کشیدن و از عاشقی گفتن، از سینما، از صدای تار، از آواز شجریان.

سیگار کشیدن و گوش سپردن به فرهاد که صدایش را همین‌طور بی‌مهابا رها کرده توی فضای کافه‌ای که سر هر میزش یکی دارد سیگار می‌کشد و فرهاد گوش می‌کند!

سیگار کشیدن و از دردِ دل گفتن، نالیدن، خالی شدن، اعتماد کردن برای بیان مگوها. سیگار کشیدن و چای خوردن. چای خوردن توی ماگ سفید بزرگ با نقش‌هایی که محو و نادیدنی‌اند انگار. چای خوردن و دل باختن‌ها را واگو کردن و دوباره سیگار، سیگار، سیگار وَ نگاه کردن به زیرسیگاری لبریز از ته‌سیگار و پاکت‌های خالی.

دَم نزدن، بغض کردن، آخ گفتن، آه کشیدن، آخ شنیدن، با دستمال کاغذی نَم چشم را گرفتن، شعر خواندن، نگاه کردن به دختران بَزک کرده و پسران مُد روز!

ور رفتن با فندک و بهانه جستن برای گیراندن یک سیگار دیگر. زُل زدن توی چشم‌های کسی که روبه‌روت نشسته، غرق شدن در صداقت گفتار کسی که از درون ماهی‌ست و از بیرون کرگدن!

سیگار کشیدن و نگفتن چیزی که باید گفته می‌شد... باید گفته می‌شد که... نگفتن و دم فرو بستن.

حالا، سیگار و درد را با هم کشیدن.

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ۸:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/٤
برچسب‌ها : روزنوشت ، خاطره ، کافه درنگ