من مرگ دیکتاتورها را دیر باور می‌کنم...

کسی مرگ دیکتاتورها را باور نمی‌کند. یا بهتر است بگویم کسی مرگ دیکتاتورها را زود باور نمی‌کند. دیکتاتورها همیشه زنده‌اند. سایه‌ای از آنها را می‌شود همیشه حس کرد. از هیتلر گرفته تا همین قذافی، انگار همیشه در یک جایی از تاریخ حضور دارند و این حضورشان را به همه جای تاریخ تسری می‌دهند. آنها جوری رفتار کرده‌اند که نوعی هراس از اینکه مبادا خبر مرگ‌شان واقعیت نداشته باشد، همیشه در وجود مردم‌شان هست. آنها جوری رفتار کرده‌اند که مردم باور کنند رهبرشان! هرگز نمی‌میرد. آنها جوری رفتار کرده‌اند که انگار...

چه کسی باور می‌کرد صاحب چادرهای صحراییِ شاهانه، به دست چند جوان خشمگین که روزی ملت او محسوب می‌شدند این چنین خوار و ذلیل شود. چه کسی باور می‌کرد که چند جوان احساسی، چند گلوله ناچیز را توی بدن معمر، خالی کنند و بعد با جنازه او عکس یادگاری بگیرند.

موبایل‌ها روشن می‌شوند و جنازه سوژه می‌شود!

معمر مُرد

من اما مرگ دیکتاتورها را دیر باور می‌کنم...

ادامه مطلب   
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ٥:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۳٠
برچسب‌ها : روزنوشت ، عکس

کلیسای مشهد و چند جای دیگر

اینجا در خیابانی از شهر مشهد که پیش از این نامش "خیابان ارگ" بوده و کمی بالاتر از تنها کلیسای شهر مشهد که حالا ساختمانی است متروک که بعد از انقلاب تعطیل شده اما هنوز گنبد مخروطی شکل‌اش و صلیب‌هایش برافراشته‌اند، یک کافی‌نت هست که برای نوشتن جای بدی نیست. دفترچه یادداشتم البته توی جیبم خوب جا خوش کرده و گاه و بی گاه در آن چیزهایی می‌نویسم، اما اینجا، توی این کافی‌نت یک حال و هوای دیگری هست.

توی این خیابان یک خانه قدیمی هم هست که "خانه ملک" نام گرفته. مرکز آفرینش‌های هنری است و نمای جذابی دارد. خیلی عجیب است که برای دیدن این آثار کمتر کسی پیش قدم می‌شود؛ مثلا گنبد خشتی، گنبد هارونیه، موزه نادرشاه، مسجد هفتاد و دو تن، وکیل آباد و...

مفصل‌ترش بماند برای موقع برگشت...

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ٥:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢۸
برچسب‌ها : روزنوشت ، عکس

مهمان

"انگار گفته بودی لیلی" را به خاطر توصیفی که در صفحات آغازین‌اش از سفرِ امام رضا دارد دوست دارم. "هر شب تنهایی" را هم. "کیمیا" هم توی همین دایره می‌گنجد.

دوست دارم خودم هم یک سفرنامه‌ای - چیزی بنویسم از سفر به مشهد، حالا که  در مشهد، مهمان امام مهربانم... بیشتر دوست دارم با این صفت صدای‌اش کنم.

دیشب تا حالا فرصت نوشتن نبود و حالا حس‌اش نیست. باید بروم.

یادتان هستم...

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ٦:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢٧
برچسب‌ها : روزنوشت

صبح تو به خیر

صبحِ تو به‌خیر

که ساعت حرکت قطار را به من غلط گفتی

که من بتوانم یک روز دیگر در کنار تو باشم

دوستان من ساعت حرکت قطار را

در شب گذشته به من گفته بودند

بر شانه‌های تو خزه و خزان روییده بود

تو توانستی با این شانه‌های مملو از خزه و خزان

سوار قطار شوی

دستانت را تا صبح نزد من

به امانت نهادی

نان را گرم کردی به من دادی

دیگر در سکوت تو کنار میز صبحانه

ما طلاها و سنگ‌های فیروزه جهان را

تصاحب کردیم

سکوت تو را چون مدالی گرم و نایاب

بر سینه آویختم

هر روز در آینه به این سکوت خیره می‌شدم

سپس روز را آغاز می‌کردم

می‌خواستم زیر پای تو را پس از صبحانه

از آفتاب فرش کنم

دندان‌های تو ارج و قرب فراوان داشت

که نان بیات شده‌ی خانه‌ی مرا

گاز زدی

ما

من و تو

چگونه به صدای پرندگان رسیدیم

که کنار پنجره از سرما جان باختند

پرندگان بی‌آشیانه را همیشه دوست داشتی

اما دیگر عمر آنان تکرار نمی‌شد

هم‌چنان که عمر من و تو هم

دیگر تکرار نمی‌شد

[احمدرضا احمدی / از مجموعه‌ی ساعت ده صبح بود]

عکس‌ها: فیلمِ باغ فردوس پنج بعدازظهر

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ٢:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢٥
برچسب‌ها : شعر ، احمد رضا احمدی ، عکس

دیده شدن

یک میل درونی در هر آدمی او را به اینکه "دیده شود" متمایل می‌کند. این دیده شدن انواع و اشکال مختلف دارد. یکی از انواع آن شاید یکی همین کاری باشد که حسین زمانی انجام می‌دهد. ظاهرا این آقا به "آقای دوربینی" شهرت پیدا کرده.

مصاحبه جالبی از او خواندم که عینا نقل می کنم:

اجازه بدهید مردم من را بیشتر ببینند!

کسی که فکر می‌کند بزرگ‌ترین مبتکر معروف شدن با استفاده از خلاقیت‌های ذهنی است و خود را متخصص ثبت دوربینی معرفی می‌کند، سوژه گزارش عشق دوربینی‌های ورزش است.

در گفت‌وگو با حسین زمانی، آخرین دستاوردهای لازم برای ثبت تصویر شما از طریق دوربین‌های استادیوم هم به اطلاع می‌رسد. شاید از این طریق آقای دوربینی‌های بیشتری در دنیای ورزش ظهور کنند! حسین زمانی، چهره نام‌آشنایی برای بسیاری از ایرانی‌ها محسوب می‌شود. همان‌قدر که اسم این فرد ناآشناست، چهره‌اش به یکی از نکات طنز برنامه‌های غالباً غمگین عزاداری و تشییع جنازه تبدیل شده است. حسین دوربینی یا همان آقای دوربینی لقبی است که بسیاری از مردم روی این فرد گذاشته‌اند. نکته جالب درباره آقای دوربینی این است که این فرد کارمند یکی از ادارات نیمه‌دولتی است و یک بار ازدواج کرده و به دلیل علاقه زیادش به دوربین، از همسر خود جدا شده است. آقای دوربینی دیوانه دیده شدن در مقابل دوربین است و خودش را متخصص علم تصویربرداری معرفی می‌کند. این چهره معروف و جالب البته میانه چندانی با مسابقات ورزشی ندارد و هیچ زمانی نمی‌توانید او را در استادیوم مشاهده کنید. گفت‌وگوی با عشق دوربینی‌ترین چهره رسانه‌های کشور حاوی نکات جالب، عجیب و غریب و منحصربه‌فردی است.

قبل از سئوال اصلی کمی از خودت بگو.

من حسین زمانی هستم. یک آدم عادی؛ هیچ فرقی با بقیه ندارم جز این‌که خیلی زیاد دوست دارم دیده شوم. اولین‌بار چند سال قبل از انقلاب بود که تصویر من حین عزاداری از تلویزیون پخش شد و از همان‌جا فهمیدم که علاقه زیادی دارم تا باز هم از رسانه‌ها دیده شوم.

تا امروز تقریباً سعی کردم در همه تجمعات و برنامه‌هایی که در آن‌ها راهپیمایی هم هست مثل تشییع جنازه یا استقبال و بدرقه یک آدم (البته آن‌هایی که از تلویزیون پخش می‌شود) شرکت کنم. به خاطر همین مردم لطف دارند و به من آقای دوربینی می‌گویند.

شغلی هم داری؟

بله من کارمند یک اداره هستم، اما آن‌ها هم در جریان هستند که من به این کار توجه زیادی می‌کنم و این‌ها جزو شرایط کار من هست. من یک بار ازدواج کردم، اما همسرم با کارهایم مخالفت کرد و بعد هم جدا شد.

راستش را بخواهید خیلی‌ها از من انتقاد می‌کنند، اما من نمی‌توانم این کار را کنار بگذارم. من دیوانه این کار هستم. برای من خیلی مهم است که در تلویزیون نشانم بدهند.

مشکلی از بابت دیده شدن ندارید؟ این کار به نظر می‌آید هزینه‌ها و دردسرهای زیادی دارد!

بله، اما عشق به این کار باعث شده که ادامه بدهم. تلویزیون حتی دستور داده که من را نشان ندهند اما این‌قدر کارهایم را تکرار می‌کنم و روش‌های مدرنی به کار می‌بندم که نتوانند این کار را انجام دهند.

من برای خودم خیلی برنامه‌های تخصصی دارم. کارهایی می‌کنم که مجبور باشند من را حتما نشان دهند؛ حتی اگر نخواهند این کار را بکنند. من می‌توانم در چند ثانیه جای خودم را عوض کنم و جلوی دید دوربین‌ها قرار بگیرم.

اگر جای دوربین‌ها را عوض کنند، باز هم کاری می‌کنم که جلوی دوربین باشم. یعنی باور کنید اگر دعواهای برخی از فیلمبردارها نباشد، من همیشه در دید دوربین خواهم بود.

انتظار داری آن‌ها حواس‌شان به تو بیشتر باشد؟

بله، بالاخره من اولین نفری بودم که این ابتکار به ذهنم رسید. من تقاضا می‌کنم که من را زیاد نشان بدهند. اجازه بدهید مردم بیشتر من را ببینند. چه ایرادی دارد؟ من حتی از مردم می‌خواهم که راه من را ادامه بدهند.

راستش من نه درس زیادی خواندم که معروف بشوم نه کس و کاری داشتم که معروف باشند. با این کاری که خودم انجام دادم، خیلی هم معروف شدم. چرا نباید انتظار داشته باشم که نشان داده بشوم؟

بحث ما ورزشی هم هست. چرا به استادیوم نرفتی؟ مثلا هر هفته بروی استادیوم و قاطی تماشاگران باشی.

استادیوم که فایده ندارد. من اصلاً ورزشی نیستم و استادیوم رفتن هم کار من نیست. داخل استادیوم صدهزار نفر نشستند و بقیه داخل زمین هستند. من که نمی‌توانم بروم وسط زمین. به خاطر همین باید برای تماشا بروم که حوصله این کارها را هم ندارم.

مگر نگفتی متخصص دوربین هستی؟ راهش را پیدا می‌کنی بالاخره.

بله. همین‌جا عشق دوربینی‌های ورزشی را یک راهنمایی می‌کنم. دوربین طبقه دوم استادیوم، جلوی پای تماشاگران تنظیم شده. آن‌ها می‌توانند وقتی چراغ دوربین قرمز شد و مطمئن شدند که دوربین از بالا تصاویر را پخش می‌کند، جلوی دوربین بایستند تا چند ثانیه نشان‌شان بدهد.

در مراسم ورزشی هم هیچ‌وقت نبودی؟

خیلی فرصت نکردم وارد حیطه مراسم ورزشی بشوم چون خیلی زیاد هست. اما چند تا مراسم ختم و عزاداری بود که رفتم. این آخری، مراسم ختم ناصر حجازی هم دوست داشتم بروم چون شنیده بودم که داخل زمین برگزار می‌شود اما این هم نشد.

البته بعداً فهمیدم که نمی‌شد داخل زمین رفت. دوربین‌ها هم کسانی که اطراف خانواده بودند را نشان نمی‌دادند. راستی این را هم بگویم که بعد از بازی‌های فوتبال هم زمان خوبی است که داخل کادر باشیم. شاید اگر کارت خبرنگاری داشتم حتماً می‌رفتم تا موقع مصاحبه‌ها پشت آدم‌ها باشم.

قصد بازنشستگی هم داری؟

من تا وقتی که توان داشته باشم به این کار ادامه می‌دهم. دوربین یک نوع جاذبه خیلی قوی دارد که من نمی‌توانم هیچ‌وقت آن را کنار بگذارم. دست خودم هم نیست. دیده شدن در داخل کادر دوربین برای من یک اتفاق بزرگ هست و فکر می‌کنم همیشه هم به این کار ادامه بدهم.

یک بار دیگر هم گفته بودم که وقتی داخل یک مغازه تلویزیون‌فروشی، مصاحبه من همزمان از 10تلویزیون بزرگ پشت شیشه مغازه پخش شد و مردم من را دیدند، انگار همه دنیا را به من داده بودند. فکر می‌کنم با این علاقه تا آخر عمرم به کار دوربینی ادامه بدهم. فقط اگر سنگ‌اندازی نکنند و اجازه بدهند این کار را ادامه بدهم خیلی خوشحال می‌شوم.

[.]

بعد از تحریر: بنازم همتت!

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ٩:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢٥
برچسب‌ها : مصاحبه

یادگاری

این عکس یک عکس یادگاری است. عکس‌های یادگاری را دوست دارم. عکس‌های یادگاری یعنی یک دنیا زندگی که جمع شده‌اند توی یک قاب. عکس یادگاری یعنی روزهایی که داشتی و با آنها زندگی می‌کردی، زندگی می‌کنی...

این عکس در شب... بماند. عکس یادگاریِ خوبی است.

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢٤
برچسب‌ها : عکس ، خاطره

جرم

[برای شهباز سلمانی]

دوست داشتن ات

جرم است اگر

متهم که نه

مجرمم

هر جور دلت خواست

مجازاتم کن 

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ٧:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۱۸
برچسب‌ها : شعر ، شهباز سلمانی

من آنم که من دانم

با سرد شدن هوا روح من زنده‌تر می‌شود. حالا می‌شود نفس کشید و فارغ از دغدغه‌ی گرما، توی خیابان قدم زد و شب‌ها رفت قهوه‌خانه سنتی و یک قلیان خوانسار را با اشتها دست گرفت. متنفرم از این قلیان‌های میوه‌ای که نه اصالت دارند و نه روح!

چند وقتی است که مثل چی دارم سعدی می‌خوانم. همه چیز از وقتی شروع شد که بنده‌ی خدایی آمد و کلیات سعدی‌ام را با خودش برد. گفت: همیشه دوست داشتم این کتاب را از شما هدیه بگیرم!

نتیجه این که یک کلیات جدید گرفتم و شروع کردم به دوباره خواندن.

حالم خیلی بد نیست، همین...

[.]

یک حکایت: یکى از بزرگان را به محفلی اندر همی ستودند و در اوصاف جمیلش مبالغه می کردند. سربرآورد و گفت : من آنم که من دانم.

شخصم به چشم عالمیان خوب منظر است /  وز خبث باطنم  سر خجلت فتاده پیش

طاووس را به نقش و نگارى که هست خلق /  تحسین کنند و او خجل از پاى زشت خویش 

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ۳:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۱٧
برچسب‌ها : روزنوشت ، سعدی

خداحافظ آقای اَپل!

من از هیچ‌کدام از محصولاتی که استیو جابز در طراحی و تولید آن نقش داشته استفاده نکرده‌ام اما در این که او توانسته سبک زندگی انسان امروز را دچار تحولی شگرف کند و در تغییرات فرهنگی نقشی تعیین کننده داشته باشد تردید ندارم. به زودی ما هم روی این موج سوار خواهیم شد.

استیو جابز از مرگ خود [به خاطر بیماریراش] مطلع بود. او مُرد و با مرگش، دنیای تکنولوژی یکی از نابغه‌های خود را از دست داد. مطلب زیر بخشی از سخنرانی جابز در دانشگاه استنفورد امریکاست.

"هفده ساله بودم که در جایی خواندم اگر هر روز جوری زندگی کنید که انگار آن روز آخرین روز زندگی‌تان باشد شاید یک روز این نظر به حقیقت تبدیل بشود. این جمله روی من تأثیر گذاشت و از آن موقع به مدت سی و سه سال هر روز وقتی که توی آینه نگاه می‌کنم از خودم می‌پرسم اگر امروز آخرین روز زندگی من باشد آیا باز هم کارهایی را که امروز باید انجام بدهم، انجام می‌دهم یا نه.

هر موقع جواب این سؤال نه باشد من می‌فهمم در زندگی‌ام به یک سری تغییرات احتیاج دارم. به خاطر دانستن این که بالآخره یک روزی خواهم مرد برای من به یک ابزار مهم تبدیل شده بود که کمک کرد خیلی از تصمیم‌های زندگی‌ام را بگیرم چون تمام توقعات بزرگ از زندگی، تمام غرور، تمام شرمندگی از شکست، در مقابل مرگ رنگی ندارند.

حدود یک سال پیش دکترها تشخیص دادند که من سرطان دارم. ساعت هفت و سی دقیقه‌ی صبح بود که مرا معاینه کردند و یک تومور توی لوزالمعده‌ی من تشخیص دادند. من حتی نمی دانستم که لوزالمعده چی هست و کجای آدم قرار دارد ولی دکترها گفتند این نوع سرطان غیرقابل درمان است و من بیشتر از سه ماه زنده نمی‌مانم. دکتر به من توصیه کرد به خانه بروم و اوضاع را رو به راه کنم. منظورش این بود که برای مردن آماده باشم و مثلاً چیزهایی که در مورد ده سال بعد قرار بود به بچه‌هایم بگویم در مدت سه ماه به آن‌ها یادآوری بکنم.

این به این معنی بود که برای خداحافظی حاضر باشم. من با آن تشخیص تمام روز دست و پنجه نرم کردم و سر شب روی من آزمایش اپتیک انجام دادند. آن‌ها یک آندوسکوپ را توی حلقم فرو کردند که از معده‌ام می‌گذشت و وارد لوزالمعده‌ام می‌شد. همسرم گفت که وقتی دکتر نمونه را زیر میکروسکوپ گذاشت بی اختیار شروع به گریه کردن کرد، چون که او گفت که آن یکی از کمیاب ترین نمونه‌های سرطان لوزالمعده است و قابل درمان است. مرگ یک واقعیت مفید و هوشمند زندگی است. هیچ کس دوست ندارد که بمیرد حتی آن‌هایی که می‌خواهند بمیرند و به بهشت وارد شوند. ولی با این وجود مرگ واقعیت مشترک در زندگی همه‌ی ماست.

شاید مرگ بهترین اختراع زندگی باشد چون مأمور ایجاد تغییر و تحول است. مرگ کهنه‌ها را از میان بر می‌دارد و راه را برای تازه‌ها باز می‌کند. یادتان باشد که زمان شما محدود است، پس زمانتان را با زندگی کردن به جای زندگی بقیه هدر ندهید.

هیچ وقت توی دام غم و غصه نیافتید و هیچ وقت نگذارید که هیاهوی بقیه صدای درونی شما را خاموش کند و از همه مهم‌تر این که شجاعت این را داشته باشید که از احساس قلبی‌تان و ایمانتان پیروی کنید.

موقعی که من سن شما بودم یک مجله‌ی خیلی خواندنی به نام کاتالوگ کامل زمین منتشر می‌شد که یکی از پرطرفدارترین مجله‌های نسل ما بود این مجله مال دهه‌ی شصت بود که موقعی که هیچ خبری از کامپیوترهای ارزان قیمت نبود تمام این مجله با دستگاه تایپ و قیچی و دوربین پولوراید درست می‌شد. شاید یک چیزی شبیه گوگل الآن ولی سی و پنج سال قبل از این که گوگل وجود داشته باشد.

در وسط دهه‌ی هفتاد آن‌ها آخرین شماره از کاتالوگ کامل زمین را منتشر کردند. آن موقع من سن الآن شما بودم و روی جلد آخرین شماره‌ی شان یک عکس از صبح زود یک منطقه‌ی روستایی کوهستانی بود. از آن نوعی که شما ممکن است برای پیاده‌روی کوهستانی خیلی دوست داشته باشید. زیر آن عکس نوشته بود:

stay hungry stay foolish

این پیغام خداحافظی آن‌ها بود وقتی که آخرین شماره را منتشر می‌کردند؛

stay hungry stay foolish

این آرزویی هست که من همیشه در مورد خودم داشتم و الآن وقت فارغ‌التحصیلی شما آرزویی هست که برای شما می‌کنم.

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ٧:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۱٥
برچسب‌ها : روزنوشت ، استیو جابز

آن قدر بمیرم ، تا زنده شوم

حقیقت دارد
تو را دوست دارم
در این باران
می خواستم تو
در انتهای خیابان نشسته
باشی
من عبور کنم
سلام کنم
لبخند تو را
در باران
می خواستم
می خواهم
تمام لغاتی را که می دانم برای تو
به دریا بریزم
دوباره متولد شوم
دنیا را ببینم
رنگ کاج را ندانم
نامم را فراموش کنم
دوباره در آینه نگاه کنم
ندانم پیراهن دارم
کلمات دیروز را
امروز نگویم
خانه را برای تو آماده کنم
برای تو یک چمدان بخرم
تو معنی سفر را از من بپرسی
لغات تازه را از دریا صید کنم
لغات را شستشو دهم
آن قدر بمیرم
تا زنده شوم

[شعر از: احمد رضا احمدی] 

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۱۳
برچسب‌ها : شعر ، احمد رضا احمدی

سلام آقای رئیس‌جمهور، حال شما خوب است؟

[این مطلبی است که در سایت خبر آنلاین توسط شهرام شکیبا، طنزپرداز نکته‌سنج، منتشر شده]

سلام آقای رئیس‌جمهور، حال شما خوب است؟

گویا بناست رئیس‌جمهور به خراسان‌ جنوبی سفر کند. طبیعی است که مردم به فکر نامه ‌دادن به ایشان می‌‌افتند. پس من هم باز به فکر فرو می‌روم. چون هر وقت رئیس‌جمهور به سفر می‌رود و مردم نامه به دست را می‌بینم، به این فکر می‌‌کنم که چرا اوضاع طوری است که مردم گمان می‌کنند اگر کاری دارند باید مستقیم به خود رئیس‌جمهور مملکت نامه بدهند، حالا مردم حواس‌شان نیست، چرا رئیس‌جمهور عوض اینکه ناراحت بشود، به مردم لبخند می‌زند و تشکر می‌‌کند؟ اینکه مردم مشکلات‌شان را به رئیس‌جمهور بگویند، اساساً معنی خوبی ندارد و به این معنی است که سایر مسئولان به حرف‌شان درست گوش نمی‌دهند و به کارشان رسیدگی نمی‌کنند. جالب است که این مسئله دائم تکرار می‌شود. یعنی هنوز یا مردم اشتباه می‌کنند یا مسئولان به مشکلات جماعت رسیدگی نمی‌کنند. با این حساب یا باید نظر مردم را عوض کرد یا جای مسئولان را که البته در همچنان بر پاشنه سابق می‌چرخد، لذا هیچ کدام از تعویض‌های فوق‌الذکر صورت نگرفته است. با دقت به آنچه عرض کردم، هر یک نامه‌ای که به رئیس‌جمهور داده می‌شود، یعنی اینکه نویسنده نامه به رئیس‌جمهور می‌گوید یک جای کار شما می‌لنگد و رئیس‌جمهور هم درعوض به گوینده لبخند می‌زند و از او تشکر می‌کند. انصافاً بی‌وجه نیست اینکه می‌گویند ایران آزاد‌ترین کشور دنیاست. وگرنه کجای دنیا این همه منتقد دور ماشین رئیس‌جمهور جمع می‌شوند و رئیس‌جمهور برایشان دست تکان می‌دهد و لبخند نثارشان می‌کند؟
بگذریم. خبرگزاری مهر گزارش داده است که با اعلام احتمال سفر چهارم رئیس‌جمهور به خراسان‌جنوبی یکی از عریضه‌نویسان بیرجندی ادعا کرده نامه‌های رئیس‌جمهوری باید در فرم‌های خاصی نوشته شود که تنها دست اوست و اگر نامه‌ها در آن فرم‌های خاص نباشد به دست رئیس‌جمهور نمی‌رسد.
چند نامه احتمالی را در فرم‌های فرضی بخوانید:

بسمه تعالی
عرض سلام: با سلام خدمت رئیس‌جمهور محبوب و مردمی
عرض ارادت: جناب آقای دکتر محمود احمدی‌نژاد، کورش زمان و امید دل ما
عریضه: این جانب کرمعلی کرامت کارگر کارخانه کاغذسازی هستم که کلی حقوق طلب دارم و چهار ماه است حقوق نگرفته‌ام. بچه‌ها کفش ندارند بروند مدرسه. در خانه هم گوشت و مرغ و برنج و صابون نداریم. کسی به داد ما نمی‌رسد. کمک!
بعدالعریضه: پیشاپیش از بذل مرحمت شما ممنونیم. به آقای مشایی هم سلام برسانید.
پاراف اول: این چه وضعی است. زودتر به ایشان مایحتاج داده شود، به من گزارش.
پاراف دوم: چشم.
گزارش عملکرد: برای خانواده مذکور یک جفت کفش در راستای تعلیم و تعلم و چهار قالب صابون در راستای بهداشت و نیم‌گونی سیب‌زمینی در راستای عدالت و لزوم تغذیه ارسال شد.

بسمه‌تعالی
عرض سلام: باسلام به تنها رئیس‌جمهور خوب جهان
عرض ارادت: خدمت آقای دکتر احمدی‌نژاد محبوب که در همه جهان شناخته‌شده است و شایسته مدیریت همه دنیا.
عریضه: بنده غلامعلی غلامی با پنج سر عائله بی‌کارم. لطفاً من را سرکار بگذارید.
بعدالعریضه: دوست دارم می‌دونی که این کار دله
گناه من نیست تقصیر دله (2 بار)
پاراف اول: ایشان هرچه سریع‌تر سرکار گذاشته شود.
پاراف دوم: باشه.
گزارش عملکرد: نامبرده به سرعت سرکار گذاشته شد. ایشان الان در اداره پست مشغول خدمت است. زبانش را درآورده جماعت پاکت و تمبر را با زبان وی خیس کرده می‌چسبانند. نفری 100 تومان هم «زبانمزد» می‌دهند و الزاماً خسته نباشید هم می‌گویند.

بسمه‌تعالی
عرض سلام: سلام آقای رئیس‌جمهور خیلی خیلی مهربان
عرض ارادت: آقای احمدی‌نژاد من شما رو از بابام بیشتر دوست دارم، چیکار کنم؟
عریضه: من یه دستگاه اختراع کردم که هم اورانیوم غنی می‌کند، هم دمپختک و ترشی می‌پزه هم سوزن نخ می‌کنه هم نمیذاره بابام مامانم رو کتک بزنه، هم از راکی 4 بوکسش قوی‌تره هم مشقامو می‌نویسه. چیکارش کنم؟
بعدالعریضه: راستی من اسمم پویا آریاییه، 8 سالمم هست.
پاراف اول: از این نابغه ایرانی حمایت شود، شدیداً.
پاراف دوم: اوکی!
گزارش عملکرد: متأسفانه بار دیگر دست استکبار جهانی از آستین خارج درآمد و نامبرده به خارج از کشور «مهاجرت نخبگان» نمود. حیف شد! چه بد شد!

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ۳:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۱۳
برچسب‌ها : یادداشت مهمان

خُب، حالا چی؟

همه ما به کسی برتر، خردمندتر و مسنتر از خودمان نیاز داریم که به ما بگوید که دیوانه نیستیم، که کارمان درست است. درست نه، کارمان خوب است.                                                                                                              ری بردبری

من چنین کسی را دارم. کسی که بدون اغراق از او بسیار تاثیر گرفته‌ام و به واقع برای‌ام "پدر" بوده؛ دکتر محمد علی محمدی.

به بهانه انتشار یادداشتی از ایشان در روزنامه شریف اعتماد، خدمت‌شان تماس گرفتم تا جویای احوال شوم. مثل همیشه مورد لطف و عنایت قرارم دادند. در خلال گفتگوی کوتاه‌مان اشاره‌ای هم به فیلم "جدایی نادر از سیمین" شد. قرار شد یادداشتی را که در خرداد ماه برای این فیلم نوشته بودم برای حضرت استاد ارسال کنم. خواستم مقدمه‌ای به آن یادداشت اضافه کنم که خودش تبدیل شد به مطلبی دیگر، مطلبی که حالا پیش روی شماست...

[.]

مواجهه با فیلم‌های اصغر فرهادی معمولا موجب پیدایی موقعیت "هر کسی از ظن خود شد یار من" است. از اهالی سینما و منتقدین گرفته تا سیاستمداران، جامعه‌شناسان، روان‌شناسان، فیلسوفان و... همه از زاویه دید خود و رشته‌ای که در آن صاحب تخصص‌اند به ابراز عقیده در خصوص آثار فرهادی پرداخته و آنها را مورد تحلیل و کنکاش قرار می‌دهند. این روند در سه گانه اخیر فرهادی، یعنی "چهارشنبه سوری"، "درباره الی" و "جدایی نادر از سیمین" نمود ویژه‌ای داشته. انتشار انواع ویژه‌نامه‌ها، انجام گفتگوهای تخصصی در حوزه‌های مختلف، برگزاری میزگردهای تخصصی با حضور علمای علوم انسانی و حتا سرگرفتن گفتگوهای داغ و عریان‌تر در فضاهای مجازی، مصادیق بارز این مدعا هستند.

اما چرایی این ماجرا را در کجا باید جست؟ در فیلم‌های فرهادی، در خود او، یا بستر سیاسی – اجتماعی‌ای که معمولا فیلم‌های فرهادی در آنها ساخته و اکران شده‌اند؟ [فراموش نکنیم که سه‌گانه اخیر فرهادی در شرایطی تهیه و پخش شدند که فضای سیاسی - اجتماعی کشور ملتهب و یا حداقل غیرعادی می‌نمود].

منکر این امر نمی‌توان بود که اساسا اثر هنری، جدای از هنرمند و اندیشه و مرام و مسلک او نیست و به نوعی تداعی‌گر ذهنیات و باورداشت‌ها و پیام‌هایی است که هنرمند قصد انتقال و ارائه آنها را دارد. اما به همین میزان باید برای "خود" اثر هم "اصالت" قائل بود. به ویژه هنر هفتم که مجموعه‌ای است از انواع هنر که این قابلیت در آن نهفته که بیننده را با جهانی نو و حتا غیر واقع [اما در عالم مَجاز واقعی] رو به رو کند. شخصا برای سینما در درجه اول و بیش و پیش از هر چیز، تعریفِ یک داستان را رسالت و وظیفه اصلی می‌دانم و بعد از آن ارائه و القا پیام و چیزهایی از این دست را. کما اینکه بِرَدبِری نیز رسالت سینما را در وهله اول داستان‌گو بودن آن می‌داند و بعد ابزاری که می‌تواند به ارائه پیام بپردازد. شاید از این روست که مهم‌ترین آثار سینمای جهان [بالاخص سینمای کلاسیک] داستان‌گوترین آنها هستند.

با این رویکرد و با کمی اغماض باید آثار فرهادی را – از رقص در غبار تا جدایی نادر از سیمین – همه را در زمره بهترین فیلم‌های داستان‌گوی سینمای ایران دانست. دلیل اثبات این قضیه را هم باید در اقبال عمومی ‌مردم به فیلم‌های فرهادی، چه در اکران سینما و چه در شبکه نمایش خانگی دانست.

در سویه دیگر مخاطبان آثار فرهادی، مخاطبان خاص قرار می‌گیرند که عموما آنها نیز واکنش مثبتی به آثار این فیلم‌ساز داشته‌اند و باید اذعان داشت که او در جذب مخاطب خاص نیز موفق بوده. روشن‌فکران و به‌طور کل مخاطبان خاص آثار فرهادی، فیلم‌های او را پُر از استعاره‌های سیاسی، اجتماعی، فلسفی و... می‌دانند. یا حداقل می‌توان گفت که فضای این فیلم‌ها [به ویژه سه‌گانه اخیر] به گونه‌ای بوده که می‌شد در آنها به استعاره پردازی! یا استعاره‌سازی مبادرت ورزید، که معمولا ذهن روشن‌فکران مستعد چنین امری است. آنچه مسلم است کدگذاری‌هایی است که توسط فرهادی صورت گرفته و معمولا مخاطب خاص به رمزگشایی از آنها می‌پردازد. [نمای افتتاحیه فیلم "جدایی نادر از سیمین" را به یاد بیاورید؛ دستگاه کپی‌ای که پی‌در‌پی از مدارک شناسایی افراد کپی می‌گیرد. محض شوخی برای یکی از دوستان که شیفته‌ی تاویل‌های سیاسی از هر چیزی است که با آن مواجه می‌شود این نما را نشان‌گر وجود فضای پلیسی و نظارت دستگاه‌های حکومتی بر تک‌تک افراد جامعه تعبیر کردم و اینکه هیچ کس خارج از دایره نظارت "آنها" قرار نمی‌گیرد. با شنیدن این تعبیر برق را در چشمانش دیدم].

برای سینمای فرهادی می‌توان با خیالی آسوده از اصطلاح "سهل و ممتنع" استفاده کرد و مطمئن بود که حق مطلب ادا شده.

[.]

با توجه به بضاعت اندکی که در زمینه علوم اجتماعی دارم، در برخورد با فیلم‌های فرهادی متوجه دغدغه او در به تصویر کشیدن طبقه متوسط جامعه ایرانی شده‌ام.

در سه‌گانه اخیر او، شاهد "مسائلی" هستیم که طبقه متوسط جامعه ایرانی به نوعی با آن درگیرند. مثلا در همین جدایی نادر از سیمین، شاهد پرداختن فیلم‌ساز به مساله "اخلاق" هستیم. مشخصا و تعمدا از واژه "مساله" استفاده می‌کنم و نه واژه "موضوع". چراکه حقیقتا "اخلاق" در جامعه امروز ما به یک "مساله" تبدیل شده.

شرایط "اخلاق"، شرایط حادی است و نشانه‌هایی وجود دارد که ما را نسبت به وضعیت "اخلاق"در جامعه نگران می‌کند. باید تکلیف آن را مشخص کرد؛ آیا باید تعریف جدیدی از اخلاق ارائه کرد یا تاویل‌های شخصی از آن داشت یا اینکه به کل آن را بوسید و کنار گذاشت؟ آیا اخلاق امری نسبی است یا حکمی ‌است که تحت هر شرایط تعریف مشخصی دارد؟ آیا بر اساس آموزه‌های فردگرایانه [که جامعه ایرانی به تازگی با آن درگیر شده!] باید اخلاق را به پستوی خانه‌ها برد و در عرصه عمومی ‌جور دیگری رفتار کرد؟ آیا منافع شخصی را می‌توان به عنوان یک متغیر تعیین کننده در عرصه اخلاق در نظر گرفت؟ و... می‌توان چندین و چند سئوال دیگر را از دل "جدایی نادر..." بیرون کشید.

آدم‌های فیلم فرهادی، افرادی از طبقه متوسط جامعه ایرانی‌اند؛ پژو 206 سوار می‌شوند، برای دخترشان معلم خصوصی می‌گیرند، برای پدر پیرشان که دچار آلزایمر است پرستار استخدام می‌کنند، زن و شوهر، هر دو بیرون از خانه مشغول کارند، آپارتمان نسبتا بزرگی در محله‌ای خوب دارند، در مواقعی که عصبی‌اند - به تقلید از شخصیت فیلم‌های اروپایی - سیگار آتش می‌کنند، ساز می‌نوازند و... این آدم‌ها ظاهرا مولفه‌های طبقه متوسط را دارا هستند ولی بنا به شرایط موجود اجتماع، و دقیقا مثل خود جامعه، در شرایطی قرار گرفته‌اند که اصطلاحا مرحله "گذار" نامیده می‌شود.

این "گذار" را در "درباره الی" و "چهارشنبه سوری" هم می‌شود سراغ گرفت. نکته مهم در این میان آن است که فرهادی هرگز خود را در جایگاه یک دانای کل قرار نمی‌دهد و حکم قطعی صادر نمی‌کند. او راوی جریانات موجود و یا حداقل بخشی از جریانات موجود در جامعه ایرانی است. او با زیرکی هرچه تمام‌تر، مخاطب‌اش را در شرایطی قرار می‌دهد تا خود نتیجه‌گیری کند. شاید این گفته درست باشد که فیلم‌های فرهادی معمولا با یک سئوال تمام می‌شوند: خُب، حالا چی؟ این شرایطی است که فیلم‌ساز برای مخاطب ایجاد می‌کند. او به خوبی ذهن مخاطب‌اش را "درگیر" می‌کند.

فکر می‌کنم درگیری ذهنی یکی از مولفه‌های نهان دوران گذار باشد. دورانی که خواه ناخواه در آن قرار گرفته‌ایم.

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۱۱

دایره احساس

[برای صابر ساده]

 من از تمام فیزیک

شیفته‌ی "گریز از مرکز" اش شده‌ام،

قطعیتی نیست اما

شاید

به جایی

حوالی دایره احساسات تو

پرتاب شوم

 

نیاسر / کاشان / اولِ مهرِ نَود

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٥
برچسب‌ها : شعر

که یک کرشمه تلافی صد جفا بکند

چند وقتی است حالم خوب نیست. نمی‌دانم کِی، اما همین که کمی حواسم پرت می‌شود [یا شاید درست‌اش این باشد که بگویم وقتی حواسم جمع می‌شود] می‌بینم که اشک از چشمانم جاری شده. دلم گرفته و به هر بهانه‌ای که شده می‌زنم زیر گریه. انگار که چیزی گم کرده باشم، انگار که نه، واقعا گم کرده‌ام. شبیه گم شده‌ای که پیدا شدنی نیست، یعنی هست، می‌شود پیدایش کرد، خودم نمی‌خواهم، می‌خواهم که همین‌طور گُم بماند. نمی‌خواهم که با پیدا کردن‌اش لذت این درد را از دست بدهم؛ درد شیرین، دردی شبیه خماری، من از خماری لذت می‌برم.

به من فکر هم نمی‌کند، یعنی فکر می‌کند اما بلد است طوری وانمود کند که انگار برای‌اش مهم نیستم و همین دردم را بیشتر هم می‌کند و متعاقبا لذت درد کشیدن را. نمی‌دانم که این نوعی بیماری محسوب می‌شود یا نه، اگر بیماری است دوست دارم مریض بمانم!

استادی داشتم در دانشگاه که از همسرش می‌گفت و این‌که بعد از پنجاه سال زندگی مشترک هنوز هم و حتا برای یک بار غذای مورد علاقه‌اش را نپخته. پیرمرد می‌گفت: با خودم میگم هر کس بیشتر دوستم دارد، بیشتر می آزارَدم!

حالا من هم دلم را خوش کرده‌ام به همین. همین که شاید به من هم فکر کند. شاید در بین تمام شماره تلفن‌هایی که در دفترچه تلفن لعنتی موبایل کوفتی‌اش هست، گاهی هم روی شماره من مکثی کند [اگر شماره را delete  کرده باشد چی؟]. دلم را خوش کرده‌ام به این که شاید توی خیابان، وقتی عصرها برای قدم زدن بیرون می‌روم و چشم‌ام توی جماعت به دنبال اوست ببینم‌اش، از دور و نه از نزدیک که زبان‌ام بند بیاید و گلویم بخشکد. گاهی از خودم تعجب می‌کنم...

آن وقت‌ها هم که بود کم‌تر پیش می‌آمد که محبت‌اش را علنی کند. اما همیشه معلوم بود که یک حرارتی پشت کلمات‌اش هست که وقت بیرون آمدن‌شان از دهان‌اش، آن را حس می‌کردم.

امروز 5 ماه و 21 روز از ندیدن‌اش گذشته...

گفت: عتاب یار پری چهره عاشقانه بکش / که یک کرشمه تلافی صد جفا بکند

 

بعد از تحریر: بعضی وقت‌ها هیچ چیز به اندازه گیراندن یک سیگار و پر کردن ریه با دود آن و سبکبالی حاصل از این امر بیهوده، لذت‌بخش نیست. بعدتر، وقتی بوی کهنگی سیگار هنوز توی دست‌ات مانده از آن متنفر می شوی. حدس می‌زنم خودکشی هم چیزی شبیه به همین باشد. لحظه و آنِ دل‌چسبی دارد، اما بعدتر که می‌فهمی مرده‌ای و بوی مرگ همه جا را گرفته از آن متنفر می‌‌شوی.

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۳
برچسب‌ها : روزنوشت

آقای آواز

تولدت مبارک آقای آواز!

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢
برچسب‌ها : محمد رضا شجریان