حس دردآور

[خیلی حس دردآوری است که هر کجا که هستی، چشم ات به دنبال کسی باشد که فکر می کنی او هم به دنبال توست. برای کسی که چشم ام همیشه به دنبال اوست...]

ای بزرگ موندنی، ای طلایه‌دار روز

سایه‌گستر رو تنِ از گذشته تا هنوز

 

ای صدات صدای نور، تو شب پوسیدنی

ای سخاوت غمت، بهترین بوسیدنی

 

واسه این شرقی تن داده به باد، تو گوارایی حس وطنی

تو شقاوت شب قرن یخی، تو شکوفایی تاریخ منی

 

اگه شعرم زمزمه توی بازار صداس

تپش قلبم اگه پچ پچ شاپرکاس

 

تو رو فریاد می‌زنم، ای که معجزه‌گری

ای که این شب زده رو به سپیده می‌بری

 

ای تو یاور بزرگ همه قلبای شکسته

ای تو مرهم عزیز هر چی دست پینه بسته

 

رو کدوم قله نشستی تو که دنیا زیر پاته؟

غصه‌ی دستای خالی لرزش پاک صداته

 

توی قرن دود و آهن، تو رسول گل و نوری

تو عطوفت مسلم، تو حقیقت غروری

 

تو مفسر محبت، تو طلایه‌دار صبحی

فتح تاریخی من! تو خود سردار صبحی

 

اسم تو اسم شب من، به شکوه اسم اعظم

متبرک و عزیزی، مثل سجده‌گاه آدم

 

واسه این شرقی تن داده به باد، تو گوارایی حس وطنی

تو شقاوت شب قرن یخی، تو شکوفایی تاریخ منی

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۳۱
برچسب‌ها : شعر

داستان یک زندگی

 مستند "داستان یک زندگی". کارگردان، طراح، تدوین گر: رضا فضل اله نژاد

 سال گذشته به پیشنهادحبیب‌رضا برزگر، شروع به ساخت مستندی بلند کردم که روایت‌گر فراز و نشیب زندگی یک انسان موفق بود. انسانی که در دوست داشتنش، با حبیب‌رضا که تهیه کننده و مجری طرح پروژه بود هم رای بودیم. پیش از آن هم با هم، مستند "روایت عاشقی" را کار کرده بودیم. مستندی 64 دقیقه‌ای که موضوعی عاشورایی داشت و در زمان خودش خوب دیده شد.

بخش هایی از کار جدید [که فعلا "داستان یک زندگی" نام دارد] را باید مجددا تصویربرداری می‌کردیم که امروز این اتفاق افتاد.

 

 

 

 

توضیح: [برای اونهایی که نمی‌شناسن] من پشت دوربین ایستادم!!!

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ٧:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۳٠
برچسب‌ها :

دام بی‌دانه

این روزها سر سخنم درد می کند / مشتی نخورده ام،دهنم درد می کند

گفتم مه من از چه تو در دام نیفتی ؟

گفتا: چه کنم دام شما دانه ندارد

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ٩:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٢۸
برچسب‌ها : عکس ، شعر

دیدار خاتمی با آقای اشمیت

داود رشیدی در تماشاخانه ایرانشهر نمایش " آقای اشمیت کیه؟" را اجرا می‌کند که ظاهرا با استقبال خوب هنردوستان و بویژه اهالی تئاتر روبه رو شده.

البته قصد نوشتن درباره این نمایش را ندارم بلکه خبر حضور سید محمد خاتمی در خانه هنرمندان و تماشای این نمایش بود که کمی قِلقلکم داد. سید خوش سیما ضمن بازدید از خانه هنرمندان به تماشای تئاتر داود رشیدی نشسته و بعد از اتمام کار با دست‌اندرکاران‌اش گفتگو کرده. خاتمی گفته: "نمایش‌نامه این نمایش از آثار قابل توجه درام‌نویس معاصر «سباستین تیری» است که درصدد تبیین وضع انسان در عصر مدرن است و سعی دارد به بازنمایی مساله هویت و «سوژه بودن انسان» در عصر پست مدرن بپردازد، موضوعی که همواره در طول تاریخ مطالعات اجتماعی و فلسفی مورد توجه قرار گرفته". خاتمی چندی پیش هم به تماشای نمایش "درس" داریوش مهرجویی رفته بود. از استقبال و شور و هیجان مردم در موقع دیدار خاتمی نوشتن، عین توضیح واضحات است، اما اشاره به این موضوع که او احساسات مردم را به بهترین شکل ممکن پاسخ می‌دهد لازم است. 

بعضی وقت‌ها می‌شنویم که مثلا سارکوزی با کارلا برونی، یا بلر با زن‌اش و بیشتر از همه باراک اوباما با میشل اوباما، به دیدن فلان تئاتر در برادوی یا ... رفته‌اند. خبرهایی از تعطیلات آخر هفته‌ی اینها منتشر می‌شود که مثلا به فلان اُپرا سر زده‌اند و از نمایشگاه عکس و نقاشی بازدید کرده‌اند. مردان سیاست گاهی باید به فکر غذای روح هم باشند.

بعد از تحریر: بعضی وقت‌ها پیش خودم می‌گویم کاش هیچ وقت خاتمی عرصه سیاست را با حضور خودش مشعوف نمی‌کرد.

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٢٧

چند کیلو آب!

رییس دولت دهم در جمع مردم اردبیل گفته که دولت ایشان پاک‌ترین دولت در طول تاریخ است. و احتمالا منظور دقیق‌شان "پاک‌ترین دولت در طول تاریخ بشریت" بوده. دوست شوخ طبعی داشتم که هر وقت قرار بود از خودش تعریف کند می‌گفت: "ما اون‌قدر متواضعیم که از خودمون تعریف نمی‌کنیم!".

رییس دولت در واکنش به بحث معمولی و غیر مهم اختلاس میلیاردی گفته: "­­من خودم به رییس کل بانک مرکزی گفته بودم تا حساب افرادی را که اختلاس کرده‌اند مسدود کند، اما یک دفعه یک نفر [منظور وزیر سابق خودشان است] از جایی درآمد و همه چیز را خراب کرد".*

رییس دولت گاهی اهل مطایبه و شوخی‌های عجیب هم هست. مثلا شنیدم که گفته: "کشت سیب‌زمینی نیاز به صرف حجم زیادی آب دارد، یعنی باید چند کیلو بیشتر از میزانی که سیب‌زمینی به دست می‌آید، آب مصرف شود [به ما در مدرسه یاد دادند که واحد اندازه‌گیری مایعات لیتر است، اما رییس دولت از کیلو استفاده کرده‌اند!] و صرف این همه آب برای به دست آوردن این محصول مرقوم به صرفه نیست، بهتر است آب را با قیمت بیشتر و بهتری به همین کشورهای همسایه بفروشیم، این‌طوری سود بیشتری هم خواهیم داشت".

بعد از تحریر: گاهی در برابر اصطلاحِ"بدون شرح" باید سر تعظیم فرو آورد!!!

*نقل به مضمون

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ٦:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٢٥
برچسب‌ها : روزنوشت

شکستنی! احتیاط کنید

شکستنی‌ها شکستند

دلم را

هر جور که خواستید حَمل کنید...

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ٤:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٢۳
برچسب‌ها : شعر ، عکس

بوی مرگ

"فرقی نمیکند که تو چقدر زود از خواب بلند شوی، سحر هیچ وقت زودتر از موقعش سر نمی‌زند"

اسپانیا، این دومین کشور بزرگ اروپای غربی را در ادبیات بیشتر به واسطه شخصیت عجیب [یا لااقل برای من عجیبِ] دُن کیشوت می‌شناسیم، حال آن‌که ادبیات داستانی اسپانیا، آثار در خور توجه کم ندارد. یک نمونه از کارهای قابل اعتنا و جذابی که از خواندنش لذت بردم رمانی بود از "کامیلو خوسه سلا" که حدود 23 سال پیش نوبل ادبیات را از آن خود کرده؛ "خانواد‌ه‌ پاسکوال دوآرته".

"خوسه سلا" را هم ردیف کسانی چون "لویی فردینان سلین" فرانسوی و همین‌طور "مالاپارته" ایتالیایی دانسته‌اند. او رمان‌نویس، نمایش‌نامه نویس و داستان‌پرداز اسپانیایی بود که در 1916 به دنیا آمد و در 2002 از دنیا رفت. در طول عمر هنری‌اش جوایز متعددی را از آن خود کرد که شاید نوبل ادبیات یکی از مهم‌ترین آنها به شمار بیاید.

رمان "خانواد‌ه‌ پاسکوال دوآرته" رمان عجیب و در عین حال جذابی است. هم به لحاظ فرم و هم از نظر محتوا نکاتی دارد که برای یک خواننده‌ی حرفه‌ای می‌تواند اثری قابل توجه باشد. این رمان را با "بیگانه" آلبر کامو هم ردیف دانسته‌اند اما شخصا با خواندن آن "بوف کور" را به یاد می‌آوردَم و همین‌طور "صد سال تنهایی" را. "خانواده پاسکوال دوآرته" را یک رمان مدرن می‌دانند.

داستان، داستان کارگر مزرعه‌ای به نام دوآرته است که به خاطر "پیروی از هوس‌هایش، از باغستان‌ها و مزارع، از جنگل‌ها و رودخانه‌ها کنار کشیده است. گذر فصل‌ها مشامش را نمی‌نوازد، هیچ گلی را نمی‌بیند و تنها صدایی که می‌شنود صدای جغد است که صدایی است نمادین". بوی نافذ مرگ در سرتاسر کتاب پراکنده است. دوآرته، در کودکی هم به همین شکل بوده. او تمایل عجیبی به خودویرانگری دارد و البته شرایط نیز برای اینکه او را به این سمت سوق بدهد بی‌تاثیر نیست و نهایتا در اثر همین شرایط است که او تبدیل به یک قاتل می‌شود. در سرتاسر داستان بوی مرگ و خون به مشام می‌رسد.

این اثر را فرهاد غبرائی ترجمه و نشر ماهی، در قطعی بسیار شکیل و زیبا منتشرش کرده.

بخشی از کتاب: [در زندگی] چیزهایی هستند که برای همه ارزش یکسان ندارند، چیزهایی که باید بارشان را تک و تنها روی گُرده بکشیم، مثل صلیب شهدا، و پیش خودمان نگه داریم. نمی‌شود از چیزی که در درون ما جریان دارد با همه حرف زد. بیشتر وقت‌ها حتا نمی‌فهمند از چه چیزی حرف می‌زنیم...

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ۸:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٢۱

واقعیت

با هیچ واقعیتی سر جنگ ندارم، زورم اگر برسد چیزی را که خوشایندم نیست عوض می‌کنم، اگر نرسد، تحمل...

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۱۸
برچسب‌ها :

خانقاه تو درون توست!

"خوشبختانه مرشدی داشتم که سال‌ها با او زندگی کرده بودم. او قلندری بود با دیدگاهی بسیار وسیع که ذهنیت‌اش در هیچ ظرفی نمی‌گنجید و انگار روح مولانا در او دمیده شده بود. ایشان همیشه در کنار من بودند و همیشه به من تذکر می‌دادند که نکند با یک تشویق مغرور و با یک شکست و ناکامی مایوس شوم. می‌گفتند هنرمند اگر مغرور شود کارش تمام است. تو باید دائم کار کنی تا باور و اعتقاد هنری‌ات تقویت شود. وقتی به هنرت و به خودت ایمان داشته باشی نه یک شکست تو را از پا می‌اندازد و نه یک تشویق تو را مغرور می‌کند. این نظر ایشان در همه زندگی آویزه گوشم بود. ایشان تا سن پنجاه و دو سالگی با من همراه بودند و بعد از آن متاسفانه فوت کردند... او یک دایره‌المعارف بود، هم شاعر، هم ادیب و هم قلندر و عارف و درویش واقعی، نه از این درویش‌های ظاهری، او درویشی بود که همه چیز را به قلب و سینه می‌سپرد. من از نوجوانی عاشق عرفان بودم اما ایشان مرا حتا از رفتن به خانقاه منع کرد و گفت خانقاه، سینه توست و بعد شعر مولانا را برایم خواند: «در خانقاه سینه، غوغاست فقیران را» گفت خانقاه تو درون توست و آنجاست که باید همه این اتفاقات بیافتد."

شهرام ناظری/گفتگو با آرش نصیری/ماهنامه تجربه/شماره چهارم

بعد از تحریر:یک روز زمستانی در سال 86 یا 87 بود. برای دیدن مرجان شیرزاده به خیابان قائم مقام رفته بودم. مقابل تهران کلینیک استاد شهرام ناظری را دیدم و به رسم ادب و احترام نزدیک شدم و سلام کردم. انتظار نداشتم که ایشان هم به سمت من بیایند و در مصافحه پیش قدم شوند. حرف خاصی برای گفتن نبود، آرام گفتم: "استاد درست گفته‌اند که درخت هر چه پربارتر، افتاده‌تر" و ایشان هم با لبخندی از سر محبت، دستی به شانه‌ام زدند و گفتند: "ممنونم".

چند شب پیش به یک بزم دوستانه دعوت شده بودم. یک نفری که سه‌تار می‌زد و آواز می‌خواند هم بالای مجلس نشسته بود؛ با تکبر و نخوت و غروری که انگار هر چه صدای عالم است یکجا در حنجره ایشان جمع شده. چنان از سر کبر دیگران را نظاره می‌کرد و از احوال‌پرسی با میهمانان امتناع، که به معنای واقعی کلمه حالم داشت به هم می‌خورد. با افسوس یاد حضرات اساتید شجریان و ناظری افتادم که در مردم‌داری و محبت به مخاطبانشان نمونه‌اند. یادم نمی‌رود که استاد شجریان وقتی دید ماموران حراست کنسرت، جوانی را که به قصد ابراز ارادت به ایشان روی سن آمده بود گرفتند وخود استاد نزدیک رفت و روی جوان را بوسید و با او خوش و بش کرد. درست گفته‌اند که درخت هر چه پربارتر، افتاده‌تر!

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ٧:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۱۸

آلزایمر و چند مساله دیگر

رفته بودم تماشای "آلزایمر". هر چند از این فیلم هم همان‌قدر [خیلی کم] لذت بردم که از "سوت پایان" نیکی خانم کریمی، اما در مجموع بهتر از فیلم "خانم بازیگر" بود.

با اینکه چند ساعتی از تماشای "آلزایمر" گذشته اما هنوز هم نفهمیدم که عزت ضرغامی با چه استدلالی گفته "این فیلم توانسته به خوبی تفکرات فلسفه اسلامی را به مخاطبان فهیم خود منتقل کند، تفکراتی که عین اخلاق و آموزه‌های دینی و الهی هستند". کم کم دارم شک می‌کنم که نکند آدم نفهمی هستم! [رییس صدا و سیما تاکید کرده "مخاطبان فهیم"].

[.]

دیروز رفته بودم وزارت [...] برای ملاقات با یکی از اساتید دوران دانشگاه که حالا عزم‌اش را جزم کرده تا ردای نمایندگی مجلس بر تن کند. وقتی توی لابی منتظر بودم تا هماهنگی‌های لازم انجام شود، چشمِ فضول‌ام به نشریه داخلی وزارتخانه افتاد و نمی‌دانم چرا بلافاصله "خبر اردوی بانوان به قم" نظرم را به خود جلب کرد. اصل خبر را بخوانید:

"به مناسبت [...] و بنا به پیشنهاد دبیر ستاد اقامه نماز و امر به معروف و نهی از منکر و موافقت مدیر عامل محترم، بانوانی که در حوزه‌ی امر به معروف و نهی از منکر و عفاف و حجاب فعال بوده‌اند به اردوی فرهنگی و تفریحی قم و جمکران عازم شدند. لازم به ذکر است که در مسیر برگشت، از اماکن تاریخی همدان و کرمانشاه بازدید به عمل آمد".

یک خواهش: خواهش می کنم هرکس که تا به حال توانسته در مسیر بازگشت از قم، از اماکن تاریخی همدان و کرمانشاه بازدید کند به بنده هم خبر بدهد تا از نحوه این بازدید مطلع شده و از این حیرانی خارج شوم!!!

[.]

بعد از تحریر:از سینما که بیرون آمدم زن و شوهری جوان را دیدم که با هم درگیر شده بودند. چند نفر رفتند جلو که مثلا از زن جوان حمایت کنند. مرد جوان گفت: "آقایون بفرمایید، زنمه!". زن، داد که نه جیغ می‌زد: "به تواَم می‌گن مرد؟ به تواَم می‌گن مرد؟ کثافت! یه کم از امید یاد بگیر همه چیش از تو بهتره، تو نمی‌تونی شلوارتو بالا بکشی...". مرد آرام و با التماس ‌گفت: "بهناز! زشته جلوی مردم، بریم توی خونه حرف بزنیم". زن دوباره جیغ زد: "خفه شو کثافت!"

یک 206 نوک مدادی جلوی پای زن ترمز کرد. پسری مو فرفری پشت فرمان بود. زن داد زد "بریم امید، این [اشاره به مرد جوان] مرد نیست". ماشین به سرعت دور شد. همه مات و حیران بودند. مرد جوان دور و برش را نگاه کرد. سنگینی فضا را من هم حس کردم. نمی‌شد، و الاّ می‌رفتم و دلداری‌اش می‌دادم.

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۱٧
برچسب‌ها : روزنوشت ، فیلم

شوالیه با تجربه آمد

یک چند روزی درگیر بودم و در همین خلال روزنامه‌ی شریف"روزگار" و مجله‌ی تازه رفع توقیف شده‌ی "شهروند امروز" را مجددا توقیف کردند. سید علی میرفتاح سردبیر روزگار بود.

[.]

چهارمین شماره‌ی مجله‌ی دوست داشتنی "تجربه" منشر شده و حالا روی دکه‌هاست. عکس شوالیه موسیقی ایران روی جلد این مجله جا خوش کرده و مطالب پُربار آن منتظر خوانده شدن هستند. سردبیر مجله محمد قوچانی است.

فهرست

  خوانشِ خشمگین از سنّت: پرونده‌ای به‌یادِ احمد شاملو + گفت‌وگوی منتشرنشده‌ی فریدون فریاد با شاملو، چهار نامه‌ی منتشرنشده‌ی شاملو به کلارا خانس، ترجمه‌ی منتشرنشده‌ای از شاملو و...

   چشم و چراغِ سنّت: پرونده‌ای به‌یادِ مهدی اخوانِ ثالث + گفت‌وگو با داریوش آشوری، مقاله‌ای از شاپور جورکش و...

   پایانِ پدر: پرونده‌ای دربابِ محمّدعلی جمال‌زاده + گفت‌وگو با محمّدعلی همایون کاتوزیان، نامه‌ی منتشرنشده‌ی زین‌العابدین مؤتمن به جمال‌زاده و...

   حرف بزن حافظه: روایتِ دکتر رضا براهنی از کارگاه‌های ادبی‌اش + گفت‌وگو با رضا براهنی

   شاعری که شبانه اعدام شد: پرونده‌ای به‌مناسبت سال‌مرگِ فدریکو گارسیا لورکا + گفت‌وگوی اختصاصی با آنتونیو گاموندا و کلارا خانس، دو نامه از سالوادور دالی و گارسیا لورکا و ترجمه‌ی منتشرنشده‌ی احمد شاملو از یک شعرِ گارسیا لورکا

   پیرِ جوانِ تئاتر: درباره‌ی داوود رشیدی و آقای اشمیت کیه؟ + گفت‌وگو با داوود رشیدی، گفت‌وگو با سیامک صفری و...

   زنی بعد از بیست‌وچهار سال: درباره‌ی نمایشِ زنی از گذشته به کارگردانی محمّد عاقبتی + گفت‌وگو با محمّد عاقبتی، گفت‌وگو با پانته‌آ بهرام و...

   دالی در تهران: آثارِ چاپیِ دالی در گالری‌های آریا و الهه + گفت‌وگو با پیلار اَبل زنی که می‌گوید دختر دالی است، گفت‌وگو با باوند بهپور، گفت‌وگو با آریا اقبال، روایت ایران درّودی از دیدار با دالی و...

  آهوی تنها: پرونده‌ای درباره‌ی نقّاشی‌های صادق هدایت + گفت‌وگو با جهانگیر هدایت، گفت‌وگو با آیدین آغداشلو و یادداشت‌های نورالدین زرّین‌کلک، گیزلا وارگا سینایی، خسرو سینایی و...

  بی‌تو به سامان نرسم: حواشیِ ارکسترِ موسیقیِ ملّیِ ایران + گفت‌وگو با علیرضا قربانی، گفت‌وگو با محسن رجب‌پور، گفت‌وگو با فردین خلعتبری، نوشته‌هایی از مانی جعفرزاده، سحر طاعتی، بردیا کیارس و...

  نیمای آوازِ ایرانی: گفت‌وگو با شهرام ناظری + گفت‌وگو با شهرام ناظری

  داشتن و نداشتن: پرونده‌ای درباره‌ی اقتباسِ ادبی در سینمای ایران + گفت‌وگو با بهمن فرمان‌آرا، گفت‌وگو با محمود دولت‌آبادی، گفت‌وگو با مسعود کیمیایی، گفت‌گو با آیدین آغداشلو و...

  بازی‌های خطرناک: پرونده‌ای برای فیلمِ شبانه‌روز + گفت‌وگو با کیوان علیمحمّدی و امید بنکدار، نقدِ سعید عقیقی و...

  آخرین امپراتور: پرونده‌ای برای ژان‌لوک گُدار و تازه‌ترین فیلم‌اش فیلم سوسیالیسم + گفت‌وگوی دنیل کُهن ـ بندیت با ژان‌لوک گُدار، گفت‌وگوی فیلم‌ کامنت با گُدار و نقدهای جی. هوبرمن، کیم وست، سعید عقیقی، کامیار محسنین و وحید مرتضوی

  نوستالژیِ ادبستان: هفده‌سال پس از تعطیلیِ ادبستان + گفت‌وگو با سیّداحمد سام مدیرمسئول و سردبیرِ ادبستان، یادداشتی از مسعود بهنود و...

  نمادِ تکثّرِ آراء: پرونده‌ای برای هفته‌نامه‌ی نیویورکر

   و

  یادداشتِ بهرام دبیری درباره‌ی ساندرو بوتیچلی، نقّاشی‌های نصرت‌الله مسلمیان، عکس‌های کورت هوربست، کارتون‌های احمد عربانی، شعرهای غلامحسین اولاد، ایرج زبردست، مجتبا پورمحسن، مرتضی بخشایش، ناصر نصیری، مجید رفعتی، شعرِ سمبولیست‌های فرانسه (ژان موره‌آ، استفان مالارمه، پل ورلن، آرتور رمبو، پل والری، شارل بودلر)، داستان‌های فرشته نوبخت، اوسامو دازای، جیمز تربر، ارنست همینگ‌وی، دانیل خارمس، بخش‌هایی از فیلم‌نامه‌ی پی‌یرو خُله نوشته‌ی ژان‌لوک گُدار، سفرنامه‌ی رضا نجفی به شهرهای فرانکفورت، بادمرگنتهایم و اسلینگن، خاطراتِ قاضی ربیحاوی درباره‌ی آغازبه‌کار مجلّه‌ی دنیای سخت و عنوانِ شاعرِ ملّی برای احمد شاملو، روایت ابراهیم حقیقی از طرّاحیِ لوگوی ماه‌نامه‌ی فیلم، روایتِ محمود فرشچیان از تابلوی عصرِ عاشورا و خاطره‌های پراکنده‌ی فدریکو فللینی از سال‌های کودکی، نوجوانی و فیلم‌سازی

  و...

  داستان‌ها و شعرهایی در کارگاهِ تجربه [برگرفته از وبلاگ "شمال از شمال غربی"]

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۱٥

حق پارک

دوشنبه با یکی از دوستان برای دیدن "سوت پایان" مقابل سینما پارک کردیم. فیلم تمام شد و بعد از برگشتن از سینما، دوست عزیزم به هر ترتیب که بود و با کلی داد و قال، توانست پول "حق پارک" اتومبیل اش را به قول خودش بپیچاند. از این کارش حالم به معنای واقعی به هم خورد، هرچند  او با این موضوع به شکل یک تفریح برخورد می کرد.

دیشب توی خبرهای "خبرآنلاین" خواندم: "در یکی از شهرهای آلمان دستگاه هایی ساخته شده است که مثل ماشین ها از زنان خیابانی حق پارک می گیرد. زنان خیابانی و هرزه شهر بن آلمان باید از این به بعد برای ایستادن در خیابان، مثل ماشین های پارک شده، مالیات پرداخت کنند. این زنان باید برای ایستادن کنار خیابان از این دستگاه ها بلیط تهیه کنند و شهرداری با این کار خواسته برای درآمد این افراد مالیات تعیین کرده باشد!"

[.]

در انگلیس مردم برای داشتن تلویزیون مالیات می دهند و مامورانی هم هستند که بررسی می کنند که کدام خانه تلویزیون دارد و حق امتیاز پرداخت کرده است یا نه!

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ۸:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۱۱
برچسب‌ها : روزنوشت

خواب

نمایشگاه عکس رضا کیانیان با عنوان "قار سوم" ...و خود کیانیان که پشت به دوربین ایستادهدیشب دوباره خوابت را دیدم،

تو با خواهرت، طبقه‌ی بالای خانه‌ی ما بودی

و من

نمی‌دانم چرا

اما داشتم می‌رفتم پشت بام...

خواهرت درِ خانه را نیمه باز کرده بود.

تو از پشت در سلامم کردی و بعد

در باز شد

بازِ باز

و تو عریان بودی.

همین طور بی قید ایستادی

و من دستپاچه شدم.

گفتی برای شام پیش تو بیایم

گفتی در را نخواهی بست

گفتی نیمه شب که همه خوابند بیایم...

نمی‌دانم چرا

اما ترسیدم.

و از ترس، از خواب پریدم...

باور کنید!

بعد از تحریر: عکس صرفا تزیینی است. رضا کیانیان پشت به دوربین در نمایشگاه عکس خود با عنوان "قار سوم".

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ٦:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٩
برچسب‌ها : شعر

مالنا و ندانم گرایی

می‌خواستم درباره فیلم "مالنا" ساخته جوزپه تورناتوره بنویسم. درباره خاطره‌ای که از دیدن این فیلم دارم و از مونیکا بلوچی و از حس پاک و کودکانه "رناتو" که در همه احوال خود را در کنار مالنا می‌‌دید. می‌خواستم درباره جامعه کاتولیک سیسیل و همین‌طور درباره جنگ جهانی دوم حرف بزنم. همیشه بحث جنگ و بی‌خانمانی در ذهن‌ام هم‌آجین‌اند و می‌خواستم درباره سرنوشت زنان جنگ بنویسم، زنانی که مالنا هم از آنهاست و بی هیچ نیت و اراده قبلی، مجبور می‌شود برای گذران زندگی‌اش و تهیه قهوه و شکر و نان و... تن‌فروشی کند. می‌خواستم درباره رابطه "تَن" و رفتارهای عموما مردانه جامعه بنویسم و ایضا در خصوص رفتار فاشیستی مردان و زنان جزیره‌ای که مالنا در آن زندگی می‌کرد. اما یک‌دفعه یادم افتاد در جایی خوانده بودم که مونیکا بلوچی یک "ندانم‌گرا"ست و با خودم گفتم درباره همین ندانم‌گرایی می‌نویسم [یک بخشی از این تصمیم برمی‌گردد به تنبلی و بی‌حوصلگی مقطعی‌ای که دچارش شدم]. ندانم‌گرایی، نوعی باور که در فهرست بلندبالای کسانی که خود را پیرو آن می‌دانند از "پوپر" گرفته تا چارلی چاپلین و لری کینگ و... ده‌ها چهره مشهور دیگر را می‌توان سراغ گرفت.

"ندانم‌گویی، لاادری‌گری، یا مسلک لاادریه، دیدگاهی فلسفی است که دانستن درستی یا نادرستی برخی ادّعاها به‌طور ویژه ادّعاهای مربوط به امور فراطبیعی مانند الهیات و زندگی پس از مرگ و وجود خدا و موجودات روحانی و یا حتی حقیقت نهایی را نامعلوم و یا با توجّه به شکل «ندانم‌گویی» اساساً ناممکن می‌داند. لاادری گری(Agnosticism)، از گرایشات فلسفی، که در عین اذعان به عینیت و واقعیت جهان، شناخت قسمتی از آن و یا کل آن را غیرممکن می‌داند.

این اصطلاح برای اولین بار توسط توماس هنری هاکسلی به مفهوم غیر قابل شناخت بودن ماوراء طبیعت بکار رفت، اما پس از آن، در ادبیات فلسفی و بخصوص مارکسیستی، در معنای غیرقابل شناخت بودن جهان مادی بکار می‌رود.

بسیاری از فیلسوفان و متفکرها در مورد ندانم گرایی نوشته‌اند که می‌توان از توماس هنری هاکسلی، رابرت انگرزول، برتراند راسل، خیام و ابوالعلاء معری نام برد.

نظریه کانت و نظریه شکاکیت، نوعی لاادری گری بشمار می‌روند. هیوم نیز، از فلاسفه معتفد به این مکتب است". [منبع: ویکی پدیا]

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ٧:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٧
برچسب‌ها : روزنوشت ، فیلم ، مالنا

بارانِ بی‌دریغ

دو روز است که باران، بی‌دریغ می‌بارد. یک سال بعد از زلزله بم بود که برای انجام یک پروژه تحقیقاتی که استادم آقای کریمیان متولی آن بود به بم رفتیم. شب اول اسکانمان در هتل آزادی بود که احساس کردم نفس‌ام بالا نمی‌آید. رفتم توی محوطه باز هتل و آسمان را دیدم که می‌غرد و به زودی خواهد بارید. مرجان نبی‌زاده هم نخوابیده بود و آمده توی حیاط تا نفسی بگیرد. شاید تا خود صبح صحبت کردیم و فکر می‌کنم گریه...

هوای این دو روز به شدت یاد آن روزهای بم را در خاطرم زنده کرده. روز آخر، حضرت استاد شجریان را هم زیارت کردیم. سفر پُر خاطره‌ای بود.

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٧
برچسب‌ها : خاطره ، عکس ، محمد رضا شجریان

کارِ سخت...

وقتی که کودکی بودم

من آسمان را باز کردم

و چتر خواب خود را بافتم


 پونه‌ی چشم دو زن بودم

یکی مادرم و دیگری را نشناختم

روزنامه‌ها را می‌دیدم

و نمی‌دانستم که روزی خبرهایشان برایم خاطره خواهد شد

نه بر درختی...

نه بر خانه‌ای...

سیگار زندگی را با توتون مرطوبی پیچیدم.

من،

مادرم،

سفره نداشتیم

و روی زمین انباشته از خاک، چاشت می‌کردیم،

و اگر بود، در سفره‌ی گل‌دار زندگی را می‌چیدیم،

نه چون پراکندگی میوه‌ها در بازار شهر...

اما زندگی من، هنگامی بسته شد که در آب حوض خود را دیدم.

ماهی‌ها آن روز، با رنگ مرطوب زندگی

                                                   به گلگشت رفته بودند

[شعر: احمد رضا احمدی]

بعد از تحریر: عکس‌ها [نیکلا سارکوزی] صرفا تزیینی نیستند، این عکس‌ها را که دیدم و کنار هم گذاشتم با خودم گفتم واقعا گاهی شناخت آدم‌ها دشوارتر از آن چیزی است که فکرش را بکنی؛ عاشق یا انقلابی یا دلقک؟!

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ۳:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٦
برچسب‌ها : شعر ، عکس ، احمد رضا احمدی

وقت‌های عاشقی

"مینای شهر خاموش" را را بارها تماشا کرده‌ام و هر بار هم لذت برده‌ام. از آن فیلم‌هایی است که با دیدن‌شان عشق را در برابر چشمانم به شکل مجسم می‌بینم و البته درد هم می‌کشم.

داستان: دکتر بهمن پارسا، پس از سی و سه سال از آلمان به ایران برمی‌گردد. با قناتی که دوست قدیمی ‌پدرش است [عزت الله انتظامی] و بهرامی، راننده بیمارستان [صابر ابر] ‌به بم، که زادگاهشان است می‌روند. بم را زلزله ویران کرده و قناتی از پارسا خواسته تا در درمان بیماران آنجا از تخصص‌اش استفاده کند. دکتر پارسا در پی عشق گمشده‌اش مینا، در بم می‌گردد و رابطه‌اش تدریجاً با قناتی و بهرامی‌ عمیق‌تر می‌شود. همان‌گونه که شخصیت اصلی فیلم در دل کویر فرو می‌رود؛ رازهای بیش‌تری از او و زندگی‌اش پدیدار می‌شوند.

در "مینای شهر خاموش" شاهد روایت قصه عشق و تفاوت‌های آن در سه نسل مختلف هستیم. "قناتی" که به نوعی قرار است پیر و مرشد جمع باشد، هر سه نوع عشق را می‌فهمد و درک می‌کند. سرگردانی بشر در مقوله عشق و سیالیت این حس در نسل‌های مختلف و شعله‌ور بودن آتش آن در همه اعصار، چیزی است که نویسنده و کارگردان این فیلم در تلاشِ موفق خود توانسته آن را ارائه کند. هر چند در این میان از جنس عشق امروزِ متداول و معمول و مرسوم در میان جوانان که به نوعی ابتذال شبیه شده آزرده خاطر است.

دیدن "مینای شهر خاموش" را به شدت توصیه می‌کنم. مخصوصا در وقت‌های عاشقی!

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ۱:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٦
برچسب‌ها : فیلم ، مینای شهر خاموش

دلم می‌سوزد

دلم می‌سوزد برای آنهایی که به جای احترام، بی‌احترامی پیشه می‌کنند. برای آنهایی که به جای زبان خوش، متوسل به زور و دشنام و دعوا می‌شوند. دلم برای آنهایی می‌سوزد که آرامش را تجربه نکرده‌اند و مدام به دنبال پریشانی و بداحوالی‌اند. دلم برای "احترام"، برای "آرامش"، برای "انسانیت" و برای واژگانی از این دست، که این روزها مهجورند و گوشه‌نشین، می‌سوزد...

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ۱:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٥
برچسب‌ها :

دریغ

امروز سال‌مرگ مهدی اخوان ثالث است. در اسفند 1307 در مشهد متولد شد و در 4 شهریور 1369 در تهران از دنیا رفت.

یادهای دگر ، چو برق و چو باد
یاد تو پرشکوه و جاوید است
و آشنای قدیم دل ، اما
ای دریغ ! ای دریغ ! ای فریاد
با دل من چه می تواند کرد
یادت ؟ ای باد من ز دل برده
من گرفتم لطیف،‌ چون شبنم
هم درخشان و پاک ، چون باران
چه کنند این دو، ای بهشت جوان
با یکی برگ پیر و پژمرده؟

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ۳:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٤
برچسب‌ها : شعر ، مهدی اخوان ثالث

وقتی همشهری داستان می‌گوید

توی کتاب‌خانه‌ام "داستان همشهری" را آرشیو کرده‌ام و هر شماره‌ی جدید را هم که منتشر می‌شود به این آرشیو اضافه می‌کنم. باید اعتراف کنم که گرافیک، قطع، عکس‌ها، صفحه‌بندی و در مجموع فرم "داستان همشهری" همیشه برای من جذاب‌تر از محتوای آن بوده. بعد از اینکه این کتابِ ماهانه‌ی دوست داشتنی، مجوزی جداگانه گرفت و مستقل شد به‌طور فراگیر به تبلیغ کتاب‌های منتشر شده توسط انتشاراتی‌های قَدر هم می‌پردازد و همین آگهی‌های تبلیغ کتاب‌ها دلیل خوبی هستند برای سراغ گرفتن از "داستان همشهری".

"داستان همشهری" معمولا با قطعه‌ای خاص شروع می‌شود و در این شماره، از داستان شیخ اشراق این قطعه انتخاب شده: "چون نزدیک رسیدند، عشق که سپهسالار بود نیابت به حزن داد".

فهرست‌وار به  مطالب این شماره از این مجله [کتاب] فخیم و دوست داشتنی اشاره می‌کنم:

درباره زندگی

یک صبح تا ظهر، جنگ/ احمد دهقان/ 28

آقای قندی نمکی/ سیدرضا میرکریمی/ 38

لباسی بین کت و پالتو/ پرویز یغمایی/ 48

همه‌ی پس‌انداز مادرم/ جونو دیاز/ 52

دومین فرزند/ استیون کینگ/ 56

داستان

ردِ چرخ‌ها/ احمد بیگدلی/ 60

...

ادامه مطلب   
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ۳:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٤
برچسب‌ها : کتاب ، همشهری داستان

توالت؛ یک واحد فرهنگی!

گاهی اوقات به شوخی و مزاح از توالت به عنوان "اتاق فکر" یاد می‌کنیم. بعضی وقت‌ها هم به کسی که مدتی بیشتر از حد معمول در توالت مانده و بعد با سرخوشی و راحتی از آنجا بیرون آمده می‌گوییم: "فکرت آزاد شد!؟". شاید در نگاه اول و در میان ما این فقط یک شوخی باشد اما واقعیت این است که بعضی از کشورهای موسوم به پیشرفته! به مقوله توالت، فقط به عنوان محلی برای "رفع حاجت!" نگاه نمی‌کنند بلکه برای آن برنامه‌هایی دارند که شنیدن‌شان هم می‌تواند موجب تعجب ما شود. فکرش را بکنید؛ توالت محملی باشد برای انجام امور فرهنگی! ژاپن، همان کشور چشم بادامی‌های خوش فکر، توالت‌های عمومی شهرها را به عنوان واحدهای فرهنگی کوچکی در آورده که در آنها قفسه‌های کتاب و روزنامه نصب شده و می‌شود هم زمان هم ... و هم مطالعه کرد. توالت‌های عمومی در ژاپن قرار است تا با فراهم کردن محیطی زیبا و تمیز و دلنشین این امکان را برای کاربران [؟] فراهم کند تا از لحظاتی که در آنجا هستند بهترین بهره‌برداری را کنند. درباره همین تمیز بودن توالت‌ها آن‌قدر حساس و وسواس هستند که در میان عموم، برای وصف تمیزی چیزی یا جایی، توالت را مثال می‌زنند [ما از "گل" استفاده می‌کنیم: "تمیز مثّ دسته گل"]. در امریکا هم اوضاع شبیه به همین است. بیشتر توالت‌های عمومی دارای ایمیل و شماره پیامک هستند تا اگر مردم انتقاد و پیشنهادی دارند از طریق این ابزار آن را به گوش متولیان برسانند.

در تایلند هم در توالت‌های عمومی کسانی هستند که بعد از ... و زمانی که مشغول شستن دست‌ها هستید شما را ماساژ می‌دهند. این امر در جذب توریست هم موثر بوده، بویژه که بلافاصله بعد از شستشوی دست به شما حوله‌ای گرم هم می‌دهند و با کلی عزت و احترام از توالت بدرقه‌تان هم می‌کنند.

پی‌نوشت: چند وقت پیش ناچار از توالت عمومی بوستان مادر استفاده کردم. هنوز هم وقتی به یاد فضا و مخصوصا بوی تند آنجا می‌افتم دماغم که هیچ، مغزم هم می‌سوزد.

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ٢:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۱
برچسب‌ها : روزنوشت