یک جور درد پنهان!

از این ایمیل های تبلیغاتی حرص در آر حتما داشته اید. دیروز یکی از همین نوع ایمیل ها داشتم که قبل از معرفی کالای تبلیغاتی اش، عکس هایی از زنان نظامی در سراسر دنیا را به نمایش گذاشته بود. عکس زیر را نمی دانم چه کسی و در کجا گرفته اما از ظاهر عکس پیداست که باید برای یکی از کشورهای افریقایی باشد.

به چهر زن نظامی نگاه کنید؛ بی توجه به دو نفری که پشت سرش ایستاده اند و انگار شاهد یک اتفاق یا انجام کاری توسط کسی هستند، مستقیم توی لنز دوربین نگاه کرده و دارد لبخند می زند. لبخندی که من به واقعی بودن آن خیلی اطمینان ندارم. نه اینکه عکاس گفته باشد که لبخند بزند، نه، منظورم این است که این لبخند از سر شادی نیست قطعا. یک جور درد پشت آن پنهان است. نگاه متعجب بچه ای که به کمر زن بسته شده هم که با نوعی پرسشگری همراه شده جالب است. به غیر دو تا بقچه ای که توی کادر هست، یک اسلحه و یک سیگار، از دیگر اجزا و اشیا این عکس اند که خیلی لاقید توی دستان پیرِ  و چروک زن جا خوش کرده اند. حالت گرفتن سیگار توسط زن، دستان زن روشنفکری را توی ذهنم تداعی می کند که قرار است در دست دیگرش قلمی باشد برای نوشتن چیزهای روشنفکرانه. اما اینجا در دست دیگرِ زن، اسلحه ای بی رحم قرار خواهد گرفت برای از پا در آوردن...

ترکیب غریبی است؛ اسلحه، بچه، سیگار، بقچه ها، زن نظامی لبخند به لب، و تا زن سیاهِ چاقِ نظامی که دارند صحنه ای را که ما نمی بینیم نظاره می کنند. شاید کشته شدن یک اسیر یا جان دادن یک هم رزم. چیزهایی کاملا معمولی در کشوری جنگ زده!

 

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ٤:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۳۱
برچسب‌ها : روزنوشت ، عکس

دیزی در "یوسف آباد، خیابان سی و سوم"

تا حالا دیزی هوس کرده اید؟ خیلی وقت بود که دیزی هوس کرده بودم اما منتظر بودم تا سر یک فرصت مناسب یک دیزی ردیف بخورم، دیزی سنگی با مخلفات؛ ماست و ترشی و دوغ و سنگک و سبزی تازه. حالا شما به این لیست اضافه کنیدخواندن همزمان "یوسف آباد، خیابان سی و سوم" نوشته سینا دادخواه را. خیلی وقت بود که این کتاب در کتابخانه ام، خوانده شدن را انتظار می کشید.

داستان از نگاه شخصیت هایی روایت می شود که با هم ارتباطات تنگاتنگی دارند.  سامان، لیلا، استاد نجات و ندا، راویانِ چهار فصل این رمان‌اند. نویسنده‌ در هر کدام این فصل‌ها داستان زندگی یکی از این چهار شخصیت را از زبان خودشان روایت می‌کند. فصل نخست با سامانی آشنا می‌شویم که زندگی‌اش در بِرَند و مُد و عکاسی می‌گذرد. لیلا زن حدوداً چهل‌ساله‌ی فصل دوم است که واگویه‌های ذهنی‌اش، شخصیت آسیب‌پذیرش را به خواننده می‌شناساند. فصل سوم را استاد نجات روایت می‌کند و از فرازونشیب‌های زندگی‌اش می‌گوید و در فصل پایانی، با زندگی و ذهن ندای جوانی آشنا می‌شویم که رفتارهایش سرشار از هیجان‌های جوانی است و شوری که از کودکی‌اش حفظ کرده. شرح کامل داستان باشد برای یک پست [یادداشت] دیگر.

داشتم از دیزی می گفتم، دیزی باید اصیل باشد. هر دیزی ای را نباید خورد. باید دیزی شناس باشی و یا با یک دیزی شناس همراه باشی. شخصا دیزی خوب را در جلسات متعدد و در اثر نشست و برخاست با یک دوست دیزی خور شناختم. فرمول ها تقریبا یکی است و مواد استفاده شده هم همین طور، مهم قلق پختن این غذای دوست داشتنی است. خوردن دیزی مثل هر غذای دیگری برای من به خودی خود خیلی لذت بخش نیست، مهم کجا و چطور و با کی غذا خوردن است، حالا اگر غذا دیزی باشد که آداب خاصی هم دارد و باید رعایتشان کرد.

ادامه مطلب   
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ٩:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٢٥
برچسب‌ها : کتاب ، روزنوشت

احتمالا گم شده ام

دیشب و پریشب به دوباره خواندن "احتمالا گم شده ام" سارا سالار گذشت. گرمای تابستان و شب های بیخوابی و بی حوصلگی.

امروز رفتم و چند تا کتاب تازه گرفتم. مرگ قسطی فردینان سلین را هم شروع کرده ام که کمی زمان بر است. به قول احمد دهباشی، کاش فرصتی بود تا تمام آنچه نخوانده ایم، خوانده می شد.

ادامه مطلب   
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٢۳
برچسب‌ها : روزنوشت ، سارا سالار ، کتاب

شهروند، همان شهروند نیست

شماره جدید شهروند امروز هم منشر شد. البته شماره اول از دور جدید شهروند خیلی راضی کننده نبود. روی جلد این شماره هم تیتری خورده که قبلا از آن استفاده شده بود [به نظرم در ایران دخت]؛ ارباب حلقه ها.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ٦:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۱٩
برچسب‌ها : شهروند امروز

جریان انحرافی و پولی که معلوم نیست کجا خرج می شه!!!

[برای ویژه نامه] این روزها بحث جریان انحرافی همه جا هست، از روزنامه ها و محافل سیاسی گرفته تا سایت ها و شبکه های تلویزیونی. اما ورود و در واقع ریشه دواندن این جریان منحرف به درون خانه ها و کانون خانواده ها دیگر یک موضوع علی حده است. از آنجا که عنوان شده این جریان منحط و خیلی خیلی بد! مقاصد پلید و زشتی را در خصوص همه چیز پیش گرفته و یکی از همان مقاصد بدشان ایجاد تزلزل در کانون گرم و صمیمی خانواده هاست باید به شدت مراقب بود. من دیشب شخصا با یکی از چشمه های این جریان در منزل برخورد کردم. ناگفته نماند که عامل این جریان و در واقع نیروی نفوذی این جریان در خانه مان خود بنده ی گردن شکسته بودم. ولی باور بفرمایید تا زمانی که همسر باهوشم این موضوع را به من گوشزد نکرده بود، متوجه ماجرا نبودم.

شب گذشته کمی دیر به خانه رفتم. عیال محترمه که به پیشوازم آمده بود، ظاهرا دمق بود و عصبانی. هنوز نشسته بودم که طوری نگاهم کرد که انگار دارد به یک عنصر جریان انحرافی نگاه می کند و بعد تشر زد که: "معلومه این پول هاتو کجا و برای کی خرج می کنی؟!" کاملا واضح بود که قصه از چه قرار است و قرار است که به کجا ختم بشود. عرض کردم: "خانم جان! من به جز شما کسی رو ندارم". بعد خندیدم و به مزاح گفتم: "در ثانی واقعا پولی وجود نداره که بخوام برای شما یا اون یکی خرجش کنم." همین جمله کافی بود تا بانو از کوره در برود و بدود به سمت من. البته ناگفته نماند که چیزی هم در دستشان بود که بعد از اصابت آن چیز با سرم متوجه شدم که ملاقه است. چشم هام نمی دید اما صدا را می شنیدم که می گفت: "دیدی گفتم که یکی دیگه هم هست، وگرنه چه لزومی داشت که بگی پولی نیست که برای اون یکی خرجش کنی". همین طور که داشت دور می شد برگشت و داد زد:" منحرف!!!". همین جا بود که فهمیدم این به اصطلاح شوخی احمقانه من از تاثیرات جریان بد و خیلی خیلی اَخ و زشت جریان انحرافی است. باور نمی شد که اینها تا به این حد در زندگی آدم رسوخ بکنند...

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ٦:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۱٩
برچسب‌ها : روزنوشت

برف

    

دلم برای خیابان های این شکلی تنگ شده...

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ۳:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۱۸
برچسب‌ها : عکس

"غذا می خورم پس هستم" یا "بابا داری بدجور چاق می شی!"

بعد از مطالعه کردن، که عمده تفریح، سرگرمی و به نوعی لازمه و زمینه شغلی ام هم محسوب می شود، سرگرمی دیگری هم دارم که چه بسا اطرافیان، دوستان و حتا دختر کوچکم رعنا، از آن به عنوان یک بیماری یاد می کنند. رعنا البته نه با این واژه، بلکه با تکرار مدام این جمله خبری که: "بابا داری بدجوری چاق می شی"، به یادم می آورد که تفریح ثانویه ام، یعنی غذا خوردن، خیلی هم سرگرمی مناسب و خوبی نیست و ممکن است موجب بروز مشکلاتی جدی هم بشود، منظور همان انواع بیماری مثل چربی و قند و فشار خون و اینهاست.

واقعیت این است که هیچ وقت خوردن را برای سیر شدن دوست نداشته و ندارم. اینکه به خاطر رفع گرسنگی بروی سراغ غذا و معده را پر کنی تا دیگر صدای قار و قور [غار و غور؟] شکم را نشنوی، از نظر من نه تنها خوب نیست بلکه یک نوع حرکت مکانیکی است [نخواستم بگویم حیوانی!]. به همین خاطر معمولا تلاش می کنم که خیلی گرسنه نمانم تا مجبور شوم مثل چی! صرفا پیِ پر کردن شکم مبارک باشم.

چند شب پیش که داشتیم با عیال محترمه درباره علائق و تعلقات خاطر گپ می زدیم، پای خوراکی و اینکه کدام غذا را بیشتر دوست داری و اینها هم کشیده شد به میان. بعد از ده سال زندگی مشترک واقعا نمی دانستم که زنم چه غذایی را بیشتر دوست دارد و این یک فاجعه بود و من هم که به عمق فاجعه پی برده بودم، بدون فوت وقت پرسیدم: "حالا بگو ببینم که من چه غذایی رو بیشتر دوست دارم؟". متاسفانه یا خوشبختانه جواب ایشان عین حقیقت و در واقع اصل جنس بود: "تو از هیچ غذایی بدت نمی آد، بستگی داره چی هوس کرده باشی" و بعد اضافه کرد: "البته از کله پاچه و سیراب شیردون متنفری".

لامصب درست زده بود توی هدف. واقعا غذایی نیست که من دوست نداشته باشم، فقط باید دید که در چه حس و حالی هستم و چی هوس کردم. هیچ وقت انتخاب اولی وجود ندارد، هر حس و حالی یک انتخاب به همراه خواهد داشت؛ ممکن است که شکم مبارک، "کوبیده" یا "دیزی" بطلبد، شاید هم "پاستا" یا "مرغ سوخاری" و حتی "املت" یا آب دوغ خیار".

چند شب پیش بدجور هوس کرده بودم که سیب زمینی و تخم مرغ آب پز با گوجه فرنگی و گل پر و نمک بخورم. از قضا دوستی عزیز برای شام دعوتم کرد به یک رستوران تا ضمن صرف شام در خصوص موضوعی صحبت کنیم. در شمال میدان تجریش یک رستوران دوست داشتنی و خوب هست که برای اینجور قرارها ساخته شده؛ رستوران یاسمین.

من "جوجه مرکبات" سفارش دادم که سینه سرخ شده مرغ است با سس پرتقال؛ یک ترکیب عالی و بی نظیر. دوست عزیز هم میگو خورد [با میگو هم میانه خوبی ندارم]. حرف ها زده شد و غذا تمام، اما انگار هیچ چیز نخورده بودم. هنوز دلم پیش سیب زمینی و تخم مرغ آپ پز بود. ساعت 10 و نیم بود که زنگ زدم به عیال و سفارش غذا دادم. گفت که فسنجان پخته [همین جا اشاره کنم که دست پخت ایشان معرکه است و یکی از علل چاقی من بر می گردد به دست پخت همسر محترمه!]. توضیح دادم که با بهمن شام خورده ام اما ویار سیب زمینی و تخم مرغ آب پز دارد دیوانه ام می کند. خلاصه اینکه آخر شب آن چه ویار کرده بودم را خوردم و یک چایی قند پهلو هم ضمیمه کردم. بین خواب و بیداری بود که یاد فاکتور رستوران افتادم و ته دلم برای 50 هزار تومانی که خرج شام بیرون شده بود فاتحه ای نثار کردم.

بعد از تحریر: این روزها کم کم شکمم دارد یک هویت مستقل پیدا می کند. دخترم رعنا مدام تشر می زند که دارم بدجوری چاق می شوم. تقریبا هر روز صبح که از خواب بیدار می شوم تصمیم می گیرم که رژیم بگیرم اما...

امروز هوس قیمه مجلسی کرده بودم با دوغ و سبزی تازه!!!

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ۸:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۱٤
برچسب‌ها : روزنوشت

بعد از ده سال

حالا که دارم این یادداشت [پست] را می نویسم قلبم درد می کند، در واقع تیر می کشد. هر وقت که هیجان زده باشم تقریبا همین حالت را دارم.

دیشب تا صبح نخوابیدم. فکرهای عجیبی مثل غریبه هایی که برای بار اول بود می دیدمشان به ذهنم خطور می کردند. در میان همه آنها اما، یک "یاد"، چیزی شبیه "خاطره" یا یک "آشنا" که همیشه بوده اما دیده نشده، در همه جای ذهنم جولان می داد. خوب که دقیق شدم مطمئن شدم که آشناست.

صبح شهرام جمشیدی را دیدم. دیشب به این نتیجه رسیده بودم که فقط شهرام می تواند کمکی باشد برای جستن همان آشنایِ خانه کرده در ذهن. گفت که خبری ندارد از آشنای من اما، لحظه هم نشد، بلکه آنی و به یک پلک زدن کسی را که باید، دید و نشانم داد. درست رو به رویمان توی خیابان و در یک جای معمولی؛ ایستگاه تاکسی.

بعد از قریب به 3500 روز، یعنی یک دهه، یعنی یک عمر، "آشنا" را دیدم. حالا قلبم شروع کرده بود به تیر کشیدن. داشتم قدرت کائنات را با ذره ذره وجودم درک که نه، لمس می کردم. آشنای من، همان آشنایی که در این یک دهه هر از گاهی در ذهنم بیدار شده و مرا به اندیشه [درد] واداشته بود، حالا رو به رویم ایستاده بود و ...

امروز روز خوبی بود. با تمام مشکلاتی که هستند و همچنان ادامه دارند، امروز به خاطر درک حضور آشنای قدیمی ام، روز خوبی بود. ما با هم زمزمه کردیم:

آب را آسمان اگر

از تو می کند دریغ

رود و چاه و چشمه نیز

بحر بی کرانه هم

غم مخور گل غریب

چشم من نمرده است

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ٢:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۱۳
برچسب‌ها :

بهار مطبوعات یا تنور انتخابات؟!!

در یکی دو ماه گذشته شاهد صدور مجوزهای متعددی برای نشریات متنوع بودیم، ایضا رفع توقیف از برخی نشریات که مدت ها بود در توقیف به سر می بردند.

از باز نشر روزنامه محترم "اعتماد" گرفته تا انتشار نشریاتی در حوزه روشنفکری مثل تجربه و مهرنامه و ... . هر چند این رویه ای است معمول که اصحاب رسانه با آن کم و بیش آشنایند و هر زمان که موسم انتخابات نزدیک می شود معمولا شاهد این فرایند هستیم. دیروز هم هفته نامه دوست داشتنی "شهروند امروز" را دیدم که روی پیشخوان دکه روزنامه فروشی جا خوش کرده و به مخاطبان و دوستداران سابق و مشتریان جدیدش لبخند می زند. ناگفته نماند که جای محمد قوچانی خالی است و این بار دبیر تحریریه پیشین شهروند، یعنی "رضا خجسته رحیمی" سردبیر "شهروند" جدید شده. روی جلد را "محمود دولت آبادی" و "جواد مجابی" با یک عکس متفاوت به خود اختصاص داده و گفته اند که: "ما نویسنده ایم، نه سیاستمدار". "شهروند امروز" مطالب خواندنی ای دارد و امیدوارم که مثل سابق در میان شهروندان مقبول بیفتد.

نکته: کاش این اتفاقات زمینه بهار مطبوعات باشد و نه مقدمه ای برای تنور انتخابات...

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۱٢

تولدت مبارک کافکا

این سوم ژوئیه یا دوازدهم تیرماه 90، صد و بیست و هشتمین سالگرد تولد فرانتس کافکاست. خالق آثاری چون "مسخ"، "قصر" و "محاکمه". کافکا در 1924در آسایشگاهی در منطقه‌ کرلینگ نزدیک وین از دنیا رفت. او در 1883 در یک خانواده آلمانی ‌زبان یهودی در "پراگ" به دنیا آمد. در آن زمان "پراگ" مرکز کشور پادشاهی "بوهم"، تحت نظر امپراتوری اتریش و مجارستان بود.نویسنده ی مسخ دو برادر کوچک تر داشت که قبل از شش سالگی او مردند و سه خواهر که در جریان جنگ جهانی دوم در اردوگاه های مرگ نازی ها جان باختند.

کافکا در سال ۱۹۰۱ دیپلم گرفت و سپس در دانشگاه "جارلز یونیورسیتی" پراگ شروع به تحصیل در رشته شیمی کرد، ولی پس از دو هفته، رشته خود را به حقوق تغییر داد. این رشته، آینده روشن تری را برای او رقم می زد چراکه پدرش از این عمل راضی بود و البته دوره تحصیل آن طولانی‌تر بود که به کافکا فرصت شرکت در کلاس های ادبیات آلمانی و هنر را می‌داد. کافکا به آثار گوته، فلوبر و کیرکگور علاقه‌مند بود و در آثارش رگه هایی از افکار آنها نمایان است. نویسنده 41 ساله وصیت کرده بود تا آثارش را بسوزانند اما دوست او ماکس برود، قصر، مسخ، دیوار چین، محاکمه و پندهای سورائو را را منتشر و به دنیای ادبیات خدمتی بزرگ کرد.

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ٧:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۱٢
برچسب‌ها : فرانتس کافکا ، روزنوشت

آشوب

امروز بعد از 75 روز دیدمش... دلم دوباره آشوب است

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۱٢
برچسب‌ها : خاطره

خواب های ترسناک

چند شبی است که به طرز فاجعه باری از بی خوابی رنج می برم. خوب البته بی سابقه نیست و یک دوره ای هم که فکر می کنم دو سه سال پیش بود، همین وضعیت را داشتم. بیشتر به خاطر فشار عصبی و استرس و این جور چیزهاست. وقتی هم که به هزار زور و زحمت خوابم می برد با دیدن یک خواب ترسناک، بیدار که نه می پرم از خواب.

معمولا موقع خواب یک پرده خاکستری جلوی چشمانم را می گیرد و کمتر اتفاق می افتد که خواب ببینم و البته خواب هایی هم که می بینم عمدتا در دسته خواب های ترسناک می گنجند. کمتر دچار کابوس می شوم. کابوس یک سری چیزهای مهمل و به هم بافته شده است که نهایتا موجب گیجی آدم می شوند و از شدت همین گیجی است که آدم از خواب می پرد و در واقع از همین گیجی است که نوعی هیجان منفی و چیزی شبیه به ترس بر آدم چیره می شود. خواب ترسناک اما کیفیتی دیگر دارد. شما از داستان آن خواب و ماجرای سر راستی که در حال رخ دادن است می ترسید و نه از یک پازل به ریخته ی موهوم.

خواب های ترسناک من، معمولا شروع خوبی دارند. معمولا با جمعی که صمیمی هستیم ایستاده ایم در یک جای با صفا و مشغول گپ زدنیم. می خندیم و شادیم و بی خیال که ناگهان یک هواپیمای غول پیکر می آید و دقیقا می خورد روی سر من! یا اینکه یک بمب خیلی بزرگ را می اندازد پشت سر جمع ما و بعد... . چند بار هم سقوط کرده ام و البته یکی دوبار هم مرده ام [این مردن را خیلی وقت ها بین خواب و بیداری حس می کنم. بیشتر اوقات قبل از خواب بختک گریبانم را می گیرد و حس مرگ را کاملا درک می کنم].

خواب های ترسناک من شاید از همین جهت خیلی ترسناک اند که آغاز شاد و خوشی دارند و من احساس می کنم که تا آخر به همین منوال خواهند بود اما این پایان زهرآلود و درام ماجراست که آن را ترسناک می کند. مثل یک شب عروسی که نهایتا با چاقوکشی و خونریزی تمام شود.

دختر کوچکم چند شب پیش خواب ترسناک دیده بود، آمد و تا صبح پیش من خوابید. صبح تعریف می کرد که در خواب داشته سوت می زده که یک گوریل بزرگ آمده و او را با خود برده و خواهرش [مریم] هر چه تلاش کرده نتوانسته که نجاتش بدهد.

دختر بزرگم کمتر خواب ترسناک می بیند، در حد اینکه توی خیابانی جایی گم بشود. زنم خواب های ترسناک خاصی می بیند؛ مثلا اینکه من توی کافی شاپ با یک مانکن خوشگل نشسته ام و احتمالا قهوه می خورم و مدام به او خیانت می کنم. یا اینکه با هم رفته ایم قدم زدن که ناگهان همدیگر را گم می کنیم و وقتی پیدایم می کند من با زن دیگری هستم!!!

خواب های ترسناک، خواب های عجیبی هستند. شاید داستانِ خواب ترسناک یک نفر دیگر، برای ما خنده دار به نظر برسد اما برای او واقعا ترسناک است.

به خواب های ترسناک هم احترام بگذاریم.

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۱۱
برچسب‌ها : روزنوشت

نوشتن در گرما

توی این هوای گرم و وقتی که درجه ی دماسنج روی 45 ایستاده و بدتر از همه اینکه کولر دفتر را هنوز راه نینداختی، انتظار نوشتن و البته نوشتن برای یک ویژه نامه، یک انتظار عبث است. در این گرما، نوشتن نه تنها کار راحتی نیست بلکه یک حماقت به تمام معناست، چراکه به خط دوم نرسیده، مغز مبارک هنگ خواهد کرد... مثل همین حالا!!!

توصیه: در خانه بمانید. قطعا خدا بزرگ است.

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ۱:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۱٠
برچسب‌ها : روزنوشت

یک اتفاق معمولی

به اتفاق دوستان مشغول آماده کردن نمایشگاه نقاشی ها و طراحی های شهباز سلمانی هستیم. اجالتا پوستر نمایشگاه را داشته باشید...

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٩
برچسب‌ها : شهباز سلمانی

بی پولی و هم‌نوایی شبانه ارکستر چوب‌ها

روزهای تعصیل برای من یعنی روزهای بی حوصلگی و درد و ... چرا؟ دلایل زیادی هست برای خوب نبودن روزهای تعطیل. مثلا اینکه خانواده انتظار دارند با آنها باشی و تو سوار اسب خودخواهی می خواهی بخزی گوشه ای – کنجی و کتابی را یک روزه نخوانی بلکه بخوری.

امروز از آن روزها بود. یک روز تعطیل که از شدت گرما نمی شد بیرون رفت. البته جایی هم اگر می خواستی بروی، جیب مبارک اجازه نمی داد و تو را به ماندن در خانه توصیه می کرد. به قول حسین پناهی فقید: شام که نیس / خب زحمت خوردنشم ندارم، بر همین اساس: "چون پول نیست / پس جایی نمیتونیم بریم". این واضح ترین، صریح ترین و روشن ترین جوابی است که می شود به درخواست های مکرر اهل بیت داد. بندگان خدا وقتی می بینند از تنور ما [؟] آبی گرم نخواهد شد می روند پی کارشان و من می مانم و "همنوایی شبانه ارکستر چوبها".

همنوایی شبانه ارکستر چوب‌ها عنوان رمانی است از رضا قاسمی. این رمان اولین بار توسط نشر کتاب در سال ۱۹۹۶ در ایالات متحده منتشر شد و بعدها در ایران اجازه انتشار یافت و برنده بهترین رمان اول سال ۱۳۸۰ بنیاد هوشنگ گلشیری و بهترین رمان سال ۱۳۸۰ منتقدین مطبوعات شد.

داستان از دیدگاه اول شخص بیان می‌شود و حکایت یک روشنفکر ایرانی است که به کشور فرانسه پناهنده شده و دراتاق زیر شیروانی ساختمانی در یکی از محلات پاریس زندگی می‌کند که ساکنانش را چند فرانسوی و ایرانی تبعیدی تشکیل داده اند. نویسنده واقعیت و خیال را در این داستان به هم آمیخته و ساختاری مالیخولیایی ایجاد کرده. کتاب دویست و چند صفحه دارد و انتشارات نیلوفر آن را منتشر کرده.

خانم لیلا صادقی در http://www.leilasadeghi.com به شکل مبسوط درباره این کتاب نوشته که عنوان یادداشت هست: "هم زمانی «همنوایی شبانه» با سلاخ خانه شماره پنج و بوف کور" که انصافا یادداشتی خواندنی است.

این هم نتیجه فعالیت در یک روز تعطیل و کنار خانواده بودن...

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ۸:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٩

تجربه دو رسید

بعد از قریب به دو ماه بالاخره ماهنامه وزین تجربه روی دکه ها ظاهر شد. این شماره هم مثل شماره پیشین پربار و خواندنی است. عکس روی جلد و در واقع پرونده اصلی هم به حضرت استاد شجریان تعلق دارد که با گفتگویی با ایشان همراه شده.

مثل شماره 1 این ماهنامه نازنین، این شماره هم گفتگویی با عباس کیارستمی را در دل دارد که نیازی به گفتن ندارد که چقدر می تواند جذاب باشد. یادنامه ای برای هوشنگ گلشیری فقید نیز در این شماره منتشر شده که با آثاری از بزرگان ادبیات همراه است.

در بخش تئاتر، امید روحانی با آتیلا پسیانی گفتگو کرده و به کارهای اخیر او پرداخته. در بخش کتاب هم می شود با یک پرونده خواندنی مواجه شد. مثل شماره قبلی، این شماره هم یک جنگ 50 صفحه ای دارد که پر است از اشعار و داستان ها و خاطرات و یادداشت های خواندنی.

باید به همه بچه های تجربه خسته نباشید گفت.

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۳

حالم خوب نیست

خبرهای خوبی به گوش نمی رسد؛ تجاوز گروهی به زنان، قتل، سرقت، باج گیری و ...

حالم خوب نیست...

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۱
برچسب‌ها :